
توی کوچه هایی با دیوارهای آجری، سیمانی، گچی، بتنی و ... گشت می زنی و درِ هر خانه ای را که باز می کنی همه چیز کج است... نه به خاطر کج بودنش که چشمانِ تو راست نیستند... شاید!
تلخی کاهانی کم شده... انگار بعد از سال هایی که از آدم می گذرد... شکر بیشتری توی قهوه اش می ریزد و همچنان هَمَش نمی زند!
اهالی ساده ی یک روستا... آن چنان خوشند که نام عیش آباد بر خود نهاده اند، مردمانی که تنها صدای خنده شان را می شنوی ... انگار گریه را بلد نیستند و چیزی چون غم را نمی فهمند... شاید! و حالا همان آدم، اسب شده... لایه های پنهانی که تمام زشتی ها و دردها را در آغوش گرفته اند، آنچنان که تو به ظاهر شیکش می خندی و فکر می کنی همه چیز خوب است آنقدر که دویست هزار تومان برای درگیری شبانه ی این همه آدم مسخره است... و نمی دانی این همان عیش آبادی است که مردمانش مردگان را توی اتاق هایشان چال می کنند تا خنده، هویتش را حفظ کند.
کاهانی در فیلم آخرش فرم روایت را نیز با مفاهیم گره زده و طنز تلخی به خوردمان می دهد که بیشتر از لایه های زیرینِ نقادانه و اجتماعی اش می خنداندمان... و این، خیلی خوب نیست.
از سالن که بیرون می آیی، بیش از آن که نگاه تلخ و بی نهایت غمگین سرکار_ با بازی بی شک بی نظیر رضا عطاران_ یادت بماند شوخی های بی شمار جنسی و شیطنت های لوس دخترک بی نوا_ باران کوثری_ در یادت مانده!
فیلم برایم پر از شاید است... در خوب یا بد بودن نگاه طنازانه به این همه معضل اجتماعی... یا حتی فرم روایت خطی در طول یک شب... نیاز به همراه شدن این همه آدم... و اصلا دوست داشتن یا نداشتن فیلم... و انگار همین شاید مدام تکرارت، می شود... تا خودِ فیلم...
تمام فیلم به این فکر می کنم... چرا اینجا درِ هر خانه ای را که باز کنی همه چیز جرم است... ما آدم ها اشتباهیم یا این همه قانونِ نوشته و نانوشته.... !؟و اصلا سیاسی نگاه نمی کنم... همه ی دنیا انگار همین است که همه چیز می گوید نه و توضدشان راه می روی...!!!
به دیوار تکیه زده ای و آهسته بغضت را میان مشتت فوت می کنی که لبخند نامحسوس زنت آن ورِ تلفن هدر نرود...!
موسیقی دلت را توی هر دستگاهی که می گذاری خراب است و حتی دوست داشتن آدم ها هم برایت ناپیداست.. چون یک بی عرضه ی ابدی شده ای...!
آن قدر خانه برایت ناآشناست که دفتر متروکی با نت های نوشته بر دیوار را خانه ات کردی و مدام به همه چیز می خندی و حتی به مرگ انسانی... و نمی گریی حتی برای خودت، که بی فایده است!
دستبند فلزی را قفل موتور قرضی ای کردی و با همه ی بی رحمی ظاهریت هیچ چیز نداری... آن قدر دل نازکی که برای سنگ افتاده از کنار زنگ روی دیوار بیشتر از این همه موجود عاقل و ناطق دل می سوزانی... خسته ای ... و نجیب تر از تمام اسب های خوش رنگ بی انسانیت... هه... اما این پسوند برای اسب ملموس تر از توست که، آدمی!!!
_ بازی عطارانِ عزیز رو بسیار دوست داشتم... وهمچینین کارن همایونفر بازی اول خوبی داشت!
_ فیلم بیست آقای کاهانی و بیشتر دوست می دارم شاید چون به دلیل مازوخیستِ شدیدم!
_ شروع فیلم اصلا به دلم ننشست.. موزیکی که سعی داشت مخاطب را روی صندلی نگه دارد... و پلیس اماده به دستبند زدن خیره به پنجره...
_ خوش گذشتن با طعم زهرِ مار...!
هدی
1390-9-30
نظرات () همه ی سلولات به رعشه میافته اونم از فکرِ خودت... از خودِ همون سلولایی که شدن تنت... بی اندازه ترسناکن... درست مثل فیلم...
این همه دنیا... با این همه تصویر... همون کهکشان بی نظیر هولناک کوچک تر شده و به همون عظمت توی ذراتِ خونت جریان داره... انگار یه عدسی بزرگ گذاشتن وسط مغزت و سلولای بزرگ شدَت شدن بی کرانِ بالای سرت... یه زیبایی هراس آور... درست شبیه خدا!
درخت زندگی پر از شاخه هایی که بی پروا داره نشونش می ده یا حداقل سعی می کنه که پیداش کنه... و جایی، لحظه ای، همون جا که دلت هری می ریزه پایین... خودِ خودِشه.... مثل یه نسیم زودگذر رو پوستت حسش می کنی با تمام ندیدنِش...
یه مرگِ شاید ساده یه ماجرا میشه تا ..بری تو لایه های خودت و فکر کنی اگه این پوسته ی بی خاصیت و بزنی کنار و خیره بشی توی خودت چه چیزایی میبینی... بدجوری دنبالشیم و خنده داره که خودمونم پیدا نکردیم!
دوربین وحشی مالیک با یه آرامش وصف ناپذیر همون طور که توی سیاه چاله های نامتناهی می گرده... به خونه ی یکی از همین موجوداتِ ریزِ هوشمند سر می زنه و همچنان با همون آرامش یه داستان ساده واست تعریف می کنه... و تو همراه همه ی اون موجوداتِ ریزِ خودخواه کلی از سوالات، دوباره سر راست می کنن . انگار تو هم منتظر یه برهوت پراز آبی که یه موسیقی بزرگ با امواج هارمونیک، قشنگش کنه و تو دستتو آهسته رو ابرا بکشی فکر کنی بخشیدنِ یه انسان که دوستشم داری برای اونی که این همه زیباست چیزِ بزرگی نیست!
فکر کنی و نترسی از این همه تنهاییت! حس کنی یه لحظه تو هم یه صندلی لهستانی گذاشتی وسطِ اون همه ذره ی رقصان و وحشی آب و تو سکوتِ عمیقِ اقیانوس تنهایی... درست مثل خدا!
کافیه یه ثانیه به تنهایی ابدیش فکر کنی و فقط سعی کنی یه لحظه باهاش همذات پنداری کنی... شاید همون یه ثانیه خدا هم از روی صندلی اش خم شه و عینکشو رو بینی قلمی اش سر بده پایین و آهسته نگات کنه... و شاید......... لبخند بزنه!
پانوشت1: فیلم رو دوست دارم با تمام اندیشه ای که بهم می گه فیلم بیشتر به روایت فلسفی نزدیکه تا سینما.
پانوشت 2: موسیقی فیلم با صحنه ها؛ عجیب به دل می شینه!
پانوشت3: نوع روایت جالبه... نیازی نیست بازیگرها تو صورتت زل بزنن و دیالوگ بگن... و می شه یه زندگی و به سادگی نگاه کردن به یه درخت از زاویه ی پایین فهمید و حتی حس کرد.
پانوشت4: حرکاتِ دوربین و قاب ها پر از خلاقیتِ برای من!
هدی 1390-9-3
نظرات () بهانه ای ساده برای القای یه مفهوم پیچیده: یک حبه قند و گاهی طعم خوش یک گیلاس...

فیلم خستَم کرد... شاید شروع خوبی برای نوشتن یادداشت برای یه فیلم نباشه... اما روند فیلم به شدت کنده، و بدتر از اون اینکه به شدت همه چیز از پیش تعیین شده است. با شروع فیلم و بعد از گذشت دقایقی از فیلم انتظار شروع می شه، انتظار برای یه اتفاق خیلی بد توی این همه شادی... اتفاقی که بعد از دادن چندتا کُد خیلی پررنگ توسط کارگردان دیگه کاملا قابل پیش بینی ست: خوابیدن زن دایی_ شمسی فضل اللهی_ که ظاهری مثل مردن داره، کندن یه چاله به بهانه ی یافتن گنجی که تعبیری از عذاب قبر می شه... و من بی شک یه واژه میاد تو ذهنم: مرگ!
مدام توی اون همه رنگ های عالی_ که مدیون فیلم برداری خوب خضوعی ابیانه است_ دنبال رنگ سیاه و غمی که قراره بیاد می گردی.. تا اینجا که فیلم چیزه تازه ای جز تکنیکهای کارگردانیش بهم نمی ده... و بدتر از اون اینه که هرچی جلوتر می ریم دلیل این مرگ هم برام معلوم تر میشه: دخترک معصوم داستان به مردِ دیگری عاشق است و این مرگ شاید رهایش کند از تصمیم نخ نماشده ی زندگی همه ی دختران این چنین سنتی!
حبه قند که توی حلق دایی_ با بازی عالیه سعید پر صمیمی_ گیر می کند، نفس راحتی می کشم... چرا؟ چون مرگ قریب الوقوع، صورت گرفته... حالا باید کلی پاهایم را مضطربانه و عصبی تکان دهم تا قاسم سر برسد و دخترک معصومانه نگاهش کند و پایان فیلم لبخند زیر پوستی ای نثار مادرش کند و بگوید : بعد چهلم بهشون جواب می دیم! جوابی که با دیالوگ قاسم و اینکه دیگر این بار که بیاید می ماند ، حدس زدنش کار دشواری نیست!
داستان لو رفته ی فیلم و ضربآهنگ به شدت کندش آن قدر اذیتت می کند که تمام بازی های روان و عالیه بازیگران از یادت می رود... یا حتی عمقِ میدان های خوب میرکریمی، کنترل این همه بازیگر در لوکیشنی محدود، لحظه ای زنده کردن سنت های خانوادگی ای که خشکیده اند، یادآوری صحنه هایی که حداقل من بارها در میهمانی ها و غم های خانوادگی دیده ام... و شاید بسیاری نکات فنی و غیر فنی فیلم که جدا هیچ کدام تاثیری در اثبات این واژه که فیلم خوب است ندارند.
میرکریمی مدیون پایان بندی خوبش است، تنها دلیلی که باعث می شود وقتی از روی صندلی بلند می شوم با اخم نگویم: اَه ، چه فیلم مزخرفی! خاموش کردن چراغ های بی موقع روشن شده و نوای غمگین رادیوی تازه تعمیریست،که آنقدر با احساست بازی می کند، که شاید تنها، لحظه ای فکر کنی!
یک حبه قند درست مثل شیرینی طعم یک گیلاس می تواند زندگی آدمی را نجات دهد، پسند باید متشکر یک حبه قند باشد، که انگار با نیرویی ماورایی مجبورش کرد که این بار درست تصمیم بگیرد...که گم نشود توی دنیای غریبی که منتظرش است، دنیایی که موبایلِ آیفونی می تواند تمام نشانه ی سهمگین مدرن بودنش باشد!
پسند کنار حوض، قند خواهد شکست و هیچ وقت نخواهد فهمید که دایی آنقدر ساده مرده که خود حبه قند هم از این همه تلخی خنده اش گرفته...
پانوشت 1_ فیلم رو دوست نداشتم!
پانوشت2_ قابل توجه اونایی که به فیلم به همین سادگی می گفتن: به همین کسل کنندگی... به یک حبه قند با این همه بازیگر و فضاهای شلوغ چی میگن؟
پانوشت3_ هیچ بازی ای شاهکار نیست... رضا کیانیانء ریما رامین فر و هر کدوم از بازیگرای حرفه ای فیلم رو وسط جهنم هم بذارین عالی بازی خواهند کرد.
پانوشت 4_ من اینجا چراغی روشن است، خیلی دور خیلی نزدیک، و به همین سادگی رو به شدت دوست می داشتم، با تمام کم بازیگر بودنشان اصلا کسل کننده نبودند. شاید دغدغه ی میرکریمی آنجا پررنگ تر بود و اینجا در یک حبه قند به رخ کشیدن قدرت کارگردانی در سامان دادن به تعدد بازیگرانی حرفه ای در فضایی محدود دغدغه ای شده، که اصلا به چشم نمی آید!
نظرات () 
کلی کلنجار می ری تا جرات کنی پای یه مجموعه ی سیاه و سفیدِ ناب از گدار مشکوک با عینکِ سیاهش بشینی و باز کلی فشار میاری به خودت تا چند تا واژه جور کنی تا بتونن داد _ با تاکید، داد_ بزنن حستو...
سواریه ماشین دهه ی شصتِ فرانسوی می شی و با یه نریشن عجیب هبوط می کنی وسط تصاویرِ متحرکی که لومیر هیچ وقت فکر نمی کرد که دنیای یه آدم که نه، کلی آدم بشه... کلاه، پالتو و چهره ی زمخت مرد در شمایل سیاه و سفید کافیه که مبهوت شدنتو شروع کنی...
حالا کم کم از گیج زدنت کم می شه... هرچی جلوتر میری مسخ تر می شی، اصلا می خوای یه سوسک بشی تو دنیایی که تو به عنوان جنس ظریفش جز یه عروسک تلقی نمی شی و یه سری واژه با تمام ابهتشون لِهَن زیر چکمه های مردای بی منطقی که عقل و دستخوش شهوت رانیاشون کردن.
...و تو درست مثل یه سوسک با شاخک های حساس می خزی تو فاضلابِ خودت تا از مجازاتی که برای گریستنِ فرار کنی... اعدام تلخی در آب که اگه ماهرترین شناگرِ دنیا هم باشی غرق می شی؛ و یه مشت لکاته، ناجیت خواهند بود.
نه... آلفاویل هیچ وقت وجود نخواهد داشت...! با این جمله خودتو گول می زنی چون می دونی تو ناتاشا نیستی که یه مرد با پالتوی خاکستری نجاتت بده ، حتی اونم بعدِ دیدن شماره های روی گردنت که... که تحقیرت می کنه درست مثل یک برده.
اینجا_ و شاید اونجا_ کتاب مقدس لغت نامه ی بی هویتیِ که خودمون نوشتیمش... آنقدر سخیف که راحت هرچیو بخوایم حذف و بیشترِ مواقع چیزی اضافه نمی کنیم... و لعنت به این دنیا که گدار با تمام عریانیش پرت می کنه تو صورتم و من مجبورم ادای مخاطبای روشنفکرو در بیارم!
تو، روی صندلی ات لم دادی و به حرکتِ دست ناتاشا که "نه " رو بازی میکنه و لحنِ رباتیکش که آرهَ رو مزه مزه، زل زدی و سعی می کنی تمام فکرای توی کلَت که مدام بهت می گن توهم همین قدر ترسویی رو پاک کنی. اما خوره ای که تو ذهنته روز به روز ضعیف ترت میکنه، تکنولوزی و منطق ناشی از اون به سادگی جلوی چشمات جولان می ده و تو دلتو به فیلم های سیاه و سفید بعدِ رنگی شدنِ سینما خوش می کنی تا بگی من با مدرنیته ی بی منطق مخالفم... من شیفته ی احساسم و جدان...!!!
اما همین که سه تا حرفِ F I N دوست داشتنی و جلو چشمات می بینی، بغض می کنی و احساس می کنی تنها شریکت واسه درکِ این همه اصولِ تف شده تموم شده...
تو بیشتر از اینا تنهایی!
پانوشت1_ می تونم ساعت ها و ماه ها ازش بنویسم...
پانوشت2_ کلی یادِ "میرا" ی کریستوفر فرانک افتادم... فضاساز با اینکه تو فرانسه ویه کشور معمولی و نه ماوراییه عالیه... انگار جدا تو یه شهرِ دیگه ای... تو آلفا!
پانوشت3_ موسیقی همراهت می کنه تو فضا... به شدت!
پانوشت4- نیازی به تاکید جایزه های برده شده واینکه آنا کارینا_ بازیگرِ ناتاشا_ همسر گدارِ نیست.
پانوشت5_ معماری چقدر خوبه اینجا ، پله های مدوری که به هیچ جا نمی رن و جز سردرگمی حرفی ندارند و حتی اتاقِ کثیف هتلی که یه مرگِ شاهانه رو، توش شاهدیم._ یکی از بهترین سکانس ها_ و حتی بازی با نورهای صحنه از آغاز با نور فندک تا تکان دادنِ لامپ راه پله میان دو مرد و بازی با سیه ها!
پانوشت6_ کافیه عکسای فیلم رو جستجو کنین ، کلی نمای محشر می بینین و ارزو می کنید کاش عکاسِ پشت صحنش بودین!
پانوشت 7_ دیگه واضحه مردی با عینکِ دودی روی دیوار بالای تختم جزوِ محبوب ترینامه!
نظرات () 
: می خوام پرت شم.
_ زیر مبل یه تشک پهن کن!
: ...؟
_ حوصله خون دماغاتو ندارم.
: بگو پایه ی مبلا رو بلند تر بزنن، اون قدر که با نردبون بریم بالا ازش.
_ پنجره بازه.
: نه... این قدر ها دیگه نه!
_ می دونسم جراتشو نداری!
: سقوط از روی تختم سقوطِ، فقط نتیجش فرق می کنه!
_ به هر حال من زیر مبل یه تشک پهن کردم...
: بذار یه چایی بخورم... بعد!
_ منتظرم که پرت شدنتو ببینم.
: هه...
_ نگو که " مدت هاست سقوط کردم." خسته نمی شی از این همه ادا؟!!
: اما می خوام پرت شم اینبار...
_ ...
: واقعا!
_ باشه... من چای می ریزم واست.
: شاید تا برگردی، پرت شده باشَما.
_ چاییتو بخور بعد!
: ...
مرد لیوان چای را روی میز می گذارد... روی تشک زیر مبل هیچ نشانی از زن نیست.
روی تشک زیر تخت هم ... و حتی روی تخت!
کنار لیوان چای برمی گردد، نگاهش به پنجره می افتد که بازِ باز است. لحظه ای می لرزد.
... درست دوازده طبقه پایین تر ردی سرخ از کنار لبان زن پیداست.
این بار راست می گفت.
1390-7-13
هدی
نظرات () 
مثل همیشه، قصدم نقد نیست فقط می خوام احساس مو بگم...
عصبی شدم _ اول از ته فیلم شروع می کنم_ اون قدر که حوصله ی حرف زدنم نداشتم... آخه اینم شد حربه که مخاطبو مثلا میخ کوب کنی، که بگه: وای عجب فیلم تاثیرگذاری... که یه سری زار بزنن رو صندلی سینما و کارگردان با افتخار بگه : عجب فیلم احساسی ای ساختم... که مثلا بزنی قهرمان فیلمتو بکشی _ که من با تمام وجود می گم که علی_ نام محبوب تمام کارگردانا برای نقش قهرمانشون، یاد علی سنتوری و همین علی بی کس ندارها بیفتین_ با بازی حامد بهداد اصلا قهرمان این فیلم نیست و همه ی دغدغه _ با تاکید می گم_ ، دغدغه ی فیلم پرستو_ ترانه علیدوستی_ است... اونقدر معضل و نگاه به پرستو پررنگ که حضور از دست رفته ی برادر به چشم نمیاد... شاید نبودنش واسه پرستو یه مشکل و یا بهتر بگم راه گم شده ش باشه اما من اینو اصلا توی مسیر فیلم احسای نمی کنم... اصلا هیچ دلیلی برای همذات پنداری با پرستوی فیلم ندارم... آدمی که تنهاییش مسخره ست و راه فرار از اون مسخره تر... پرستو مشکلی نداره که می خواد فرار کنه... که یادآوری می کنه به علی که تو هم فرار کردی... فرار از چی؟ از حرف مردم!!!!؟ تو دنیای الان فکرکردن بهشم بی خوده چه برسه به فیلم ساختن راجع بش... حتی برخورد والدین فیلم بیشتر کمدیه تا جدی... بارها با دیدن پدر_ فرهاد آییش_ خندم گرفت و گفتم : که چی؟ نشون دادن یه پیرمرد خمیده که صبح ها می ره مسجد اینقدرها هم زجرآور نیست... منم با همه ی ربطی نداشتنم به این چیزا می رم مسجد... کسی م پشت سرم حرفی نمی زنه یا اگه می زنه من نمی شنوم یعنی نمی خوام که بشنوم چون حالا چیزهایی تو زندگی مهم تر از این هاست.... چیزایی بی خودی که واسش فیلم بسازیم.
حالا بگذریم از این حرفا.. از نگاه صدرعاملی این یه معضل اجتماعی که می پذیرم و روند فیلمنامه تقریبا در اومده... آب بازی ته فیلمم با بازیای جالبش، اگه از خنده های تو سینما بگذریم بد نیست البته بیشتر فانتزی شده تا تاثیرگذار!
اما همه ی اینا قبول،و همش به خاطر بازی بی نظیر ترانه که خیلی دوستش دارم.
اما دیگه صحنه ی مرگ بی خود علی و ربطش به زندگی و اینکه هیچی دست ما نیست و بعد مدتی همه ی چیزی که داشتیم و نمی دیدم از دست می دیم و اینا رو اصلا تاب نمی یارم...
یه پایانبندی بد ، نه از لحاظ سینمایی_ که از لحاظ سینمایی یکی از زیباترین صحنه های پس از مرگ و نشون دادن زجر کاملا ایرانی مآبانه ی ماها بود_ بلکه از نظر ربطش به چیزای مطرح شده تو فیلم و روندی که ما رو همراه کرد... انگار این لباسای سیاه و این بغضای فرو خورده فقط واسه در آوردن اشک من مخاطبِ که ... که، توهینه واسم!
پانوشت1_ بعضیا می گن پایان فیلم یه ضربَس که بدونی، تو خیلی چیزا رو نمیدونی... و من می گم خوب ندونم به فیلم چه؟!!
پانوشت2_ تنها دلیل درست توی فیلمنامه برای پایان فیلم یه تاوان دادن شابرولانس برای پرستو...
و ما هیچ وقت نمی دونیم چطور تاوان خواهیم داد.
پانوشت3_ اگه با نگاه پانوشت 2 به زتدگی با چشمان بسته نگاه کنی فیلم بهتریه... اونقدر بهتر که چشمات به جای وا شدن از حدقه می زنه بیرون.
پانوشت4- یه نفس عمیق بکش و برو تا ته آب... این تمام غسل تعمیدتِ!
هدی 1390-6-30
نظرات () 
برف... اولین چیزی که به ذهنم رسید! درختایی که از زیادی یخ زیبا شدن.... و شاید مصلوب...
جنگ.... حسی که لحظه به لحظه که جلو می ری بیشتر زجرت می ده!
نگاه... چشم هایی که زل زدن به این همه تلخی توی برف اما یه نیروی آبی رنگ وسط اون همه سیاه و سفید بهت منتقل می شه...
سردت می شه وسط این همه گرمای روز آخر مرداد و فکر می کنی درست مثل، چشم آبی فیلم یخ زدی و دیگه پشت شیشه نشستن و قهوه خوردن و ادعای عاشق زمستون بودن، نداری...
وقتی به کلبه می رسن فکر می کنی حالا دوباره سردی و سفیدی هوا می تونه همون قدر خوب باشه که تو فیلم هاست... اما انگار اینجا یه چیزایی واقعی تر از همه ی فیلم هایی که دیدی...
انگار مسیح وسط کاه های روی یه سورتمه دراز کشیده و زل زده تو چشم یه زن ناامید که با همه ی بچه های نداشتت انگار تویی و می خواد اون دَمِ معروفشو بدمه تو چشمات...
دوربین آروم میشینه تو نگاه مسیحت و تو زیادی خوشبختی که می تونی از نگاه اون دنیا رو بیبینی... حتی اگه تو یه قرارگاه جنگی و پر از سیم خاردار باشی... تو، آسمون رو می بینی با تنها چراغ برق تلو تلو خورش... و یه عالمه سفیدی عریان که مثه برف پخش میشه تو چشات...
بعد دوباره می ری توی فکرای بی حَدت:
اگه تو اون زیر زمین بودی بازی و انتخاب می کردی یا مقاومت؟
مثه خوره این فکر افتاده تو روحت....
می خوای قهرمان فیلم باشی... قوی بری رو تیکه چوبه زیر طناب دار و درست شبیه مسیح به صلیب بکشنت و تو زل بزنی تو چشمای پسرک گریان و لبخند بزنی...
اما تو... همون یهودایی هستی که مسیح و برَ دار می کنه... راستی تو زندگیت چندتا مسیح و برَدار کردی؟
اما... نه تو حتی اون یهودای مفلوکم نیستی که بخوای با یه کمربند چرم از خودت انتقام بگیری... زل بزنی به یه در نیمه باز و آرزوی آزادی کنی...
نه...
تو نشستی تو سایه روشن اتاقت و داری مثل پسرک گریان فیلم زار می زنی و حتی هیچ مسیحی برای زل زدن تو چشمات نیست... و نه حتی جسارتی برای آرزوی آزادی... تو به زندانت دل خوشی...
پانوشت1: لاریسا شپیتکو، کارگردان زن روسی که اولین فیلمیِ که ازش دیدم و جدا لذت بردم.
پانوشت2: نماها خوبن به خصوص برف و لحظاتی که دو مرد درگیر رهایی ان... و خوشحالم که پاین فیلم یه لانگ شات از 4 تن به دار آویخته ندیدم.
پانوشت3: فیلم عروج برنده ی خرس طلایی 1977 از برلین شده!
نظرات () 
توی آن همه معجزه نشسته ام و خیره به لبخند محو مردی، بغض کرده ام که انگار مثل خود من دنبال چیزی میان تاریکی قصه ها می گردد و تمام حقیقت نداشته اش را ، خیال می کند.
و درست مثل من آخرین نفری ست که از روی صندلی بلند می شود.
اینجا بدون من روی کاناپه ی رنگ و رو رفته نشسته ای و چایت را مزه می کنی و من پشت خنکای تمام شیشه های نیمه باز اتوبوس های راهی بندر به لحظه ی حضورم ، درست آنجا فکر می کنم!
گم کرده ایم تمام زندگی مان را پشت حیوان های شیشه ای که هر روز رویشان دستمال می کشیم و آرزو می کنیم همه ی دنیا به پاکی شان باشند و تنها با جمله ای ساده مسخ می شویم!
_ چقدر قشنگن اینا!
شبیه حیوان هایت شده ای، پاک و تهی... با تو ام... خود تو... از این ور که نگاهت می کنم پشت سرت را میبینم ان قدر که شفافی... اما من هنوز دست و پا می زنم توی این همه واقعیتی که تنها معجزه درمانش می کند.
چند لیوان تمیز دور میز چیده شده و نگاه گرمی پشت ناهار پخته شده در حیاط ، این همه بزرگ است که معجزه بخواهد؟
خنده ام می گیرد از این همه تلخی زندگی... این همه واقعی بودنش... این همه بودن که مجبور به زیستنمان می کند... آن قدر که بغض کنیم و زل بزنیم توی چشمان زنی که شاید مادرمان باشد و یک خواب ساده بعد از تنفس کلی گاز بی آزار_ شاید_ آرزو کنیم!
افسوس که داستان ها هیچ وقت آن طور که توی فیلم ها تعریف می شوند اتفاق نمی افتد! این همه فیلم خفه مان می کند و برگشتن توی واقعیت دورو برمان زجری است که داستایوفسکی هم با تمام ادعایش نمی فهمد.
احسان... سیگارش را رو به شهری که چراغ های خاموشش را می خواهد روشن می کند و روی صندلی های مخمل سینماهای تاریک زندگی را می جوید، آن هم روی پرده ای که آن قدر سفید است که نقش بر آب ، حافظ را به خاطرم می آورد.
مادر... روی برف ها می دود و لوبیاهای آب پز دست هایش را بیشتر از بچه هایش می شناسند. نداشته هایش آن قدر زیادند که همه ی آنچه که دارد هم محو می شود. چون دختر تازه بالغی می خندد، ذوق می کند و همه ی خوشبختی اش پیازهای اضافی است که پوست می کند.
کاناپه ی فرسوده ی وسط پذیرایی... شاید اگر هیچ وقت شکلاتی و نو نمی شد، حقیقت این همه لخت جلوی چشممان نمی رقصید.
یلدا... زل زده به تخم چشم هایش توی آیینه و ماتیک تند قرمزرنگ را می بلعد...گونه هایش... یخ زده اند اما! درست شبیه حیوان های شیشه اش!
و رضا... انگار معجزه ای است که هرگز نخواهد آمد!
... چقدر اینجا بدون من ، آرزو می کنی! بیایم هم دنیا به همین گندی است که می بینی! گشنه ات که می شود من عق می زنم و همه ی فیلم های دیده ام همراه آب توی لوله ی فاضلاب گم می شود.
پانوشت 1- انگار جسارت توکلی توی دو گانگی روایت در پایان بندی کم شده... البته بیشتر که فکر می کنم لبخند محو احسان_ صابر ابر_ بهترین پایان ممکنه!
پانوشت 2- پرسه در مه رو تو نوع فرم و روایت بیشتر دوست داشتم... گرچه نگاه توکلی به نمایشنامه و پایانش عالی...
پانوشت 3- کاش نمایشنامه رو قبلا نخونده بودم!
پانوشت 4- معتمد آریا بی نظیره... انگار زن باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز جلوم جولان می ده... اون قدر عالیه که بازی فوق العاده ی صابر ابر_ احسان_ و نگار جواهریان_ یلدا_ کمتر به چشم میاد.
نظرات ()
پشت این همه... همه ، انگار یک نگاه هرز تو می شود... و تو پشت ای همه، همه، محو نگاه خیره ی مترسکی هستی که جز کلاه حصیری پاره اش هیچ نمی بیند و ... این همه _ و _ برای ربط دادن چیزهایی که هیچ ربطی به هم ندارند... درست مثل همه ی این چهارچوبی که بندمان کرده.
فکر میکنی که شاید بشود از این محفل تلخ چای و قهوه که بوی گند قهوه ای اش حالت را بهم میزند بگریزی و دلت هوای یک لیوان لب پرآب خنک کند... نه هیچ آب معدنی کریستالی که تنها چیز نداشته اش کریستال است.
سرت را خم می کنی زیر آب سرد کن زشت و بدقواره ی پارک دورافتاده ی بی نام و نشانی و توی ظهر گرم فروردین که هوایش ربطی به بهار ندارد سعی می کنی آب بخوری و جز چند قطره آن هم نصفه نیمه نصیبت نمی شود... مثل همیشه که هندوانه می خوری چانه ات خیس شده و اینبار از آب نه چندان سرد شیرآب پارک!
همه ی فرق این آب خوردن با بقیه ی آب خوردن های دنیا در این است که دو تا چشم درست مثل چشمان ورقلمبیده ی ماهی تنگ بلور شب عید خانه تان زل زده به چشمان ریز بادامی ات... انگشت شصتت را روی دهنه ی شیر فشار می دهی آن دو تا چشم ورقلمبیده خیس می شوند و خوشحالی که اینبار تو دلیلش هستی ، حتی اگر اشک نباشد.
فرار می کنی و یک کیسه ی پلاستیکی پر از آب دنبالت می کند و درست چند قدم مانده به کتانی هایت تمام هستی اش نقش زمین می شود و تو برنده ای اینبار حتی اگر ترکیدن پلاستیک پر آبی بهانه اش!
بندهای بنفش باز شده ی کتانی های چشمان ورقلمبیده، خیس شده اند مثل تو که بندهای بنفش کتانی های مشکی ات همذات پنداری را به اوج رسانده اند.
صاحب چشمان ورقلمبیده خم می شود... جلویت زانو می زند و لحظه ای چشمان بادامی ات محو این همه خضوع می شود... بندهای بنفش کتانی هایت باز شده و دستان چشمان ورقلمبیده در تلاش گره زدنشان...می ترسی از این همه تقلا... داد می زنی آرام: نه!
نمی خواهی گره بزندشان... می خواهی رها باشند درست مثل سلول های تنت که با تمام گره های کورشان ظاهری رها دارند... مثل رگ های سبزت ... دست های مشتاق عقب می کشند و لحظه ای محو فریادت می شوند ، می خندند انگار، و تو یاد رد انگشتانش روی رگ های سبزت میافتی... بی پروا از ساق پاهایت شروع می شوند و حوالی شصت پاهایت محو می شوند...
_وقتی رگای آدم می زنه بیرون... آب بدنش کم شده!
یاد این حرف چشم های ورقلمبیده میافتی...
:من اما همیشه رگام معلومند!
_ آب...
دلم هوس آب خنگ شیر پارک دورافتاده را می کند... کیسه ی پلاستیکی از دستانش رها می شود ... انگار دلت هری می ریزد وسط خیابان و توی ظهر گرم بهاری درست در یک لحظه ی کوتاه بخار می شود... انگار پشت سرت آب ریخته باشند که برگردی و تو...
برمی گردی و پشت سرت همه چیز خالی ست... حتی پارک با نیمکت های کج و کوله ی زنگ زده اش... زمستان است و آن همه بهار گرم از یادت رفته!
کاش به جای دستان چشمان ورقلمبیده... تو... خودت ، کاسه ای آب داشتی که پشت سرش بریزی و شاید او...
اما تو جز چشمانت و کاسه ی هولناکش هیچ نداشتی و می دانستی که آب چشمانت هیچ وقت افاقه نخواهند کرد... می دانستی!
هدی
1390-4-نمی دونم
نظرات () از این همه بودن احساس خوبی ندارم...بودن خودم تنها نه.. بودن با آدم ها... زیادن دورو برم باید یه الک بخرم این بار اما با توری ریزتر... این همه بودن توی ذوقم میزنه...
دیشب کلی توی فرهنگ لغت گشتم که ببینم دغ رو با چه غ(ق) می نویسن... آخرشم بازم با غین نوشتم نه قاف... انگاری دغ کردن من با اونی که تو فرهنگ لغت بود فرق داره... با غینه...!
تازگی ها خیلی یاد پری های دریایی میافتم و همش شاکیم که چرا همه از نوع مونث ... ! شاید مذکرم داشته باشن و من اسمشونو ندونم... مطمینم که هستن، همین چند سال پیش بود یا شایدم چند روز ، و شایدم چند لحظه پیش با یکی شون خیار خوردم... می گفت مزه شو دوست داره... عجیبه ها آخه خیار چطوری می تونه میوه ی مورد علاقه ی یه موجود دریایی باشه...؟ من اما ، هیچ میوه ای دوست ندارم اما بدم نمیاد دهنم طعم خیار بده...شاید فقط به خاطر اون موجود دریایی!
نمی دونم تجربه کردین یا نه ... صبحونه خوردن با یه موجود دریایی و میگم... اونم تو اولین شب عاشقانه ای که باهاش داشتین... گرچه شب قبلش دم ماهی گونه ی بلندش نمی ذاشت بخوابم و مرتب رو سرو کلم بود و جامو تنگ می کرد، اما صبح که آفتاب درست مثه یه موجود عجیب با پوست گرم و مرطوبش رو پلکام لغزید با اشتیاق واشون کردم و دیدم که مدت هاست رو دم ماهی گونه ی لجنی رنگش خوابیدم و اون با یه قیافه ی مسخره تمام شب و زل زده بهم... و تمام بهونش برای نخریدن نون گرم این بوده که دلش نیومده بیدارم کنه و من مجبور بودن تو اولین صبح عاشقانه ی زندگیم بر عکس تمام تخیلاتم نون مونده ی یک هفته قبل رو اجاق گاز داغ شده رو بخورم و به یه موجود دریایی سبز لجنی نگاه کنم و سعی کنم که بوی تعفن لجن رو بهترین بوی دنیا بدونم، به خصوص وقتی با سیگار کمل قاطی میشه... میدونید بدجوری عجیبه که یه موجود دریایی سبز لجنی، سیگار می کشه اونم از نوع کمل... البته خودش می گفت که تو دریا که بوده نمی تونسته و از وقتی که قاطی آدما شده تجربش کرده و من هرچی به ذهنم و گفته های زمزمه گونه ی اون تو گوشم فکر می کنم میبینم که من اولین آدمی بودم که باهاش برخورد کردم... یعنی مقصر منم؟ البته اگه تقصیری در کار باشه که به قول موجود دریایی سبز رنگ.................................................................................................!هیچی....
بوسه با طعم خمیر دندون... وقتی قاطی مزه ی پنیر و نون مونده ی شب قبل می شه بهترین و کثیف ترین خاطره ی عاشقونه ی زندگی تونو می سازه... موجود دریایی تمیزی بود.. مسواک می زد همیشه... البته دندونای خرگوشی قشنگی داشت وقتی اینو بهش گفتم تعجب کرد آخه تا حالا خرگوش ندیده بود اما مسواک چرا...
پرسیدم: دنیای عجیبی دارین تکنولوژی ما ها رو می شناسی اماا حیوونامونو نه...
گفت: هه... من چیزای عاشقونه رو خوب بلدم.
_ مسواک عاشقونس؟
: وقتی بخوای یه خانم زیبای زمینی رو ببوسی، آره.
_ تو که تا حالا یه خانم زیبای زمینی رو نبوسیدی؟
: نمی گم نه... اما نه!
_ یعنی بوسیدی؟
: اون موقع نمی دونستم که اون یه آدمه! فکر می کردم مثه خودم یه موجود دریایی... اوم یه پری دریایی...
_ مگه دمشو ندیدی؟
: توی آب بود... وقتی اومد بیرون فهمیدم که یه آدمه و از اینکه به دروغ خودشو یه پری دریایی جا زده بود ازش متنفر شدم.
_مگه...؟
: ما فقط پری های دریایی و می بوسیم.
_ من یعنی...؟
: تو...
_....
: فرق داشتی... تو تنها آدمی بودی که آدم بود.
خندیدم و یهو مثه یه بادکنک چسبیدم به سقف... موجود دریایی بلند شد که بگیرتم اما من بلندتر از باله هاش بودم... دمشو انداخت طرفم که بگیرمشو بیام پایین اما اون بالا بیشتر خوش می گذشت... داشتم یه چیزایی و می دیدم که تا حالا این طوری ندیده بودم... خواهش کرد.. من سرمو درست مثه بچه ها تکون دادم و گفتم نه... و اون سیگارشو روشن کرد... رفت طرف آشپزخونه... یه چنگال برداشت،
گفتم: خیار و با چنگال نمی خورن!
نگام کرد... چنگال فرو کرد تو حنجرم از همون جایی که داشتم باهاش حرف می زدم و این همه واژه خرد می شد رو سرش...
من...!
من نمردم... فقط شدم شبیه یه بادکنک که یهو بادشو خالی کنن.. هی خوردم به در و دیوار به دم موجود دریایی... اون قدر که افتادم رو زمین... حالا کنارش بودم دوباره... اما یه تیکه هایی ازم افتاده بود دور و بر اتاق... انگار دوباره جمع نمی شدم... نگاش کردم... اصلا شبیه او چیزی که از بالا می دیدم نبود... چقدر دم سبز رنگش زشت به نظر میومد و فلساش دیگه برق نمی زدن... اصلا انگار فلس نداشت... شده بود شبیه یکی از همین انسان هایی که می دیدم... رنگشم تو نور آفتاب درست شبیه رنگ تنم بود...
دستم و گذاشتم روی گردنش اصلا زمخت نبود نرم بود درست مثل گردن خودم... گریم گرفت:
_ تو داری یه آدم می شی؟
: من....؟ من هیچ وقت آدم نمی شم.
_ باور کنم؟
: آرزو کن.
چشما مو بستم که آرزو کنم... با تمام هستیم آرزو کنم...بازشون که کردم یه انسان دیدم... دو تا دست... دو تا پا... بی هیچ دمی و حتی هیچ فلسی... پوستش درست مثل مال من بود.
_ تو... آدم شدی؟
خندید... بلند، قهقهه بود انگار ، یا شایدم گریه کرد بلند زجه بود انگار...
: من هیچ وقت آدم نمی شم.
لرزیدم... دلم اما محکم وایستاده بود.
ازم پرسید: تو چرا شبیه پری های دریایی نیستی...؟ چرا این قدر شبیه منی؟
_ اشتباه می کنی! تو شبیه منی نه من شبیه تو!
: دلم هوای دریا رو کرده...
_ با ان دستا که شنا نمی تونی... تازه الان دیگه شش داری فقط...
فکر کرد.. یه کمی و گفت: باید دنبال یه پری دریایی بگردم که بتونه تا ته دریا ببرتم.
گفتم: تو هم قرار بود منو ببری ته دریا... من شنا بلد نبودم و تو ....
:پری دریایی نیستی آخه!
_ یعنی...؟
:...!
_ ته دریا خیار پیدا می شه؟
: خیار؟
_ آره... میوه ی مورد علاقت!
: من...؟ من هیچ وقت خیار دوست نداشتم.
خندیدم بلند... قهقهه زدم بلندتر، شنیده بودم حافظه ی برخی موجودات دریایی فقط چند ثانیه اس...!
از در که می رفت بیرون نگام کرد و من اما، نگاهشم نکردم... اصلا من و به آدما چه... ؟!!! این همه پی یه موجود دریایی بودم که اونم آدم شد... دلم لک زده واسه زمختی فلسای براق یه پری دریایی سبز رنگ که بوی لجن بده....
هدی 1390/3/21
نظرات ()