لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

 
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
 

 

واژه ها را سیاه... تف کرده ام روی تنش و یاد فلس های موجود دریایی را زنده...! باید تک تکِ فلس ها را نقاشی کنم... کار دشواری است... تا تولد موجود دریایی تازه کمی مانده.... انـــــــــــــــــگار!


 
comment نظرات ()

 
شمایلی از اداهای مدرن...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

متاسفم برای کارگردان فیلمی چون استشهادی برای خدا... با تمام ندیدن فیلم از آنهمه تعریف و تمجیدِ سخاوتمندانه از آن فیلم و شاید حتی فیلم های قبل از آن انتهای خیابان هشتم چیزی جز معجونی از المان های هالیوودی در یک حصار ایرانی نیست!

جمله ای که مدام جای جای فیلم توی سرم جولان می داد: کاش یک فیلم متوسط هالیوودی میدیدم،حداقل این همه ضعف تکنیکی حالمان را بهم نمیزد. از فیلمبرداری افتضاح فیلم با لرزش های بی اندازه تا تدوینی که از موازی بودن هیچ چیز نمیداند!

دومین فیلم از سه گانه ی، به قول امینی اجتماعی اش که تنها نشانه اش از سه گانه شدن شمارش اعدادیست پشت هم!

و واژه ی اجتماعی که به شدت برای فیلم سنگین است... فیلم بیشترژانری تخیلی دارد که متاسفانه حتی نام علمی را هم یدک نمی کشد!!! به قول دوستی تمام عوامل فیلم ضد خانواده شکل می گیرد... از موسی_ با بازی نمایش حامد بهداد_ با فروش بچه اش_!!!!!!!!!!!!!!!!!!_ برای دوستی که حتی میزان رابطه و حسش را با او نمیدانیم، تا خودفروشی نیلوفر_ با بازی مثل همیشه، خوبِ ترانه علیدوستی که اینجا جدا،هرز رفته _ برای برادر در حال اعدام که نه.... بیش از آن برای پدری که شکست خورده به نظر می آید!

همه چیز به طرز خنده آوری سردرگم است... نگاه نیلوفر توی آیینه با آن گریم غلوشده اش حس غروری بی اندازه می دهد تا غم از دست دادن معصومیت... افتخاری از جنس رنج های زنانه ای که همیشه تحمل می کنند تا مردهای زندگیشان زنده باشند...! حتی این نگاه هم پر از تناقض است... نجات برادری از مرگ موازی مرگ عشقی می شود که در کانون خانواده و اجتماع پررنگتر می نماید... حتی به رقم تمامی حوادث تاریخی... آنتیگونه ی اسطوره ها را کنار می گذاریم که نیلوفر با آن لباس قرمزش هیچ شباهتی به او ندارد.

تنها چندین سکانس خوب توی فیلم جذبمان می کند... و شاید بیش از آنکه بگویم قسمتهای خوب فیلم انتهای خیابان هشتم اند، سکانس های مستقل خوبی اند... بازی خوب ترانه، آنجا که روی تختش دراز کشیده و با تلفن حرف میزند... دعوای تندش با منشی بیمارستان... نشستنش کنار درِ خانه ی خانواده ی مقتول در تنهایی و یا حتی درآغوش کشیدن مضحک کتانی های غولآسای برادری پای تیغ!

و شاید ضجه های صابر ابر توی پمپ بنزین که بیشک نمی توانم علاقه ام به بغض های به یاد ماندنی اش را توی "کالیگولا" یا "آقایوسف" نادیده بگیرم!

... یا عصبانیت بهداد برای آتش زدن اتومبیلی که می توانست خود یک فیلم باشد اما اینجا، وصله ی ناجور و بیخودی به نظر می رسد!

تابلوی خیابان هشتم توی چشمت می زند و زن با قدم های محکم و انگشتانی که بیشک مصمم به نظر می آیند از پله هایی سست بالا می رود و روی دستگیره ی دری فرود می آید، و من آرزو می کنم هیچ صحنه ی دیگری پشت این در نبینم، که....

هیچ چیز فیلم برایم دوست داشتنی نیس جز،  پایان بندی اش که به نظر میرسد امینی حوصله ای برای تعریف ادامه ی ماجرا ندارد، پایان فیلم به شدت بسته است... کاش کارگردانی چون امینی با این همه سابقه ی خوب معنای پایان باز را بهتر می دانست...

و تلخی مدام فیلم ... که تلخت نمی کند... تنها حالت را بهم میزند...

پانوشت1: با این همه وضوح در پایان فیلم _ حتی شنیدن صدای تق فندک_ هنگام بیرون رفتن از سالن این جمله را مدام می شنوم: تهش چی شد؟!!!!!!!!!!!!!!

پانوشت 2_ موسیقی فیلم را با تمام تکراری و ایناریتویی بودنش میتوان دوست داشت.

پانوشت3_ این همه تنش و اضطراب در فیلم کاملا نمایشی و بیخود به نظر می رسد و هیچ کمکی به ایجاد اضطرابی حتی اجباری در من نمیکند، مقایسه می کنم با سکانسی از "به نام پدر" حاتمی کیا که مهتاب نصیرپور روی ویلچر نشسته و در فرودگاه به آرامی جلو میرود... آرامش و سکوت آن صحنه آنچنان اضطرابی داشت که دسته ی صندلی زیر انگشتانم برای نجات تقلا می کرد.

پانوشت3_ شاید اگر پایان فیلم هیچ فاجعه ای اتفاق نمیافتاد و همه ی آدم ها مجبور میشدند با پرسونایی انسان وار کنار هم زندگی کنند... بحران بزرگتری ترسیم میشد.

هدی 1391/1/25


 
comment نظرات ()

 
فقط برف بازی... بی شک
نویسنده : هدی_م - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

گریز عجیبی ست!

 مرد می دود و سراشیبی شتابش را تندتر می کند...

 زن سرش را زیر برف کرده و به هبوط انسان در ماورای ذهن خسته اش فکر می کند...

 مرد به بدترین قسمت شیب رسیده و شاخه ای لرزان حتی، برای نگه داشتنش کافیست.. افسوس که مسیر برهوت تر از تمام جاده هایییست که تا به حال می شناخته....

زن به برهوت آفتاب سوخته ی تن مرد فکر می کند و چشمانش زیر برف می سوزد...

مرد لیز می خورد... روی برف های سراشیبی... و رد کفشش سرازیر می شود توی ان همه سفیدی....

 تقاطع کفش هایش با چشمان زن است... ضربه ی محکم کفشش روی مردمک زن فرود می آید و او جیغ می کشد...

 درد عجیبیست...

 مرد عذرخواهی می کند از این همه درد و می گوید: عمدی نبوده!

 زن، مسخ، می خندد. سرش را از توی برف بیرون اورده و آفتاب توی ذوقش می زند...

مرد هم می خندد... بلند... و سر خوردن را بهانه می کند....

 زن فکر می کند باید گرم شود...

زن در آغوش مرد است و آماده ی مسیر تند سراشیبی... می گوید: دستم؟

مرد دستان مشت شده ی زن را می بوسد و در دست می فشارد... زن می گوید: رهایش نکن و مرد تنها نگاهش می کند آنچنان مهربان که زن عق می زند....

 مرد می پرسد : آماده ای؟ زن آهسته برمی گردد و به نرمی، لبان مرد را می بوسد... مرد بغض کرده انگار، اما می خندد....

شیب تندی است و زن چشمانش را بسته.... مرد از پشت محکم در آغوشش گرفته... زن دنده های بیرون زده ی مرد را به وضوح حس می کند... بوی آشنایی توی هواست.... و هیچ شباهتی به ادکلن های ارزان قیمت ندارد... زن می ترسد... اما همچنان با چشمان بسته لذت می برد... مرد توی گوشش فوت می کند و زن یاد چخوف می افتد و خوشحال است که مرد بی واژه ای کنارش لیز می خورد... برف سوز بی رحمانه اش را به گونه هایش می کوبد... زن می گوید: صورتم؟

 مرد دستانش را روی گونه های زن می گذارد و او از اینکه صورتش در دستان مرد جا شده است غرق شوق می شود...

مرد می گوید: چشمات؟ زن بسته نگهشان می دارد و باد وحشیانه سیلی می زند.... می داند به پایان راه چیزی نمانده.... می گوید: پایان؟

مرد توی گوشش فوت می کند و زن می شنود: خوب است!

می خندد... و مرد دستانش را محکم تر دورش حلقه می کند... انگار دیگر دست آویزی نمی خواهد برای نجات، که دستان زن کافیست...

می گوید: شیفته دستانت شده ام! و زن آرزو می کند خودش جای دست هایش بود!

خوشحال است اما.... پرچم سفید پایان جاده به این همه سراشیبی می ارزد... حتما!

برف ها ساکت اند و باد از هیاهو افتاده... زن دستان مرد را هنوز دورش حس می کند و می داند جاده تمام شده... نفس می کشد و مرد هرم گرمش را توی هوای دَمش حس می کند...

زن آهسته چشمانش را باز می کند...

 برمی گردد... شیب وحشتناکی بوده.. لبخند می زند...

به جلو نگاه می کند... هیچ پرچم سفیدی نیست... رد کفش مرد تا بی نهایت رفته و او مبهوت دستانش می شود... بی حس تر از آنند که زمانی لمس مرد بوده باشند... چشمانش درد می کند... به شدت! از جای ضربه کفش مرد خون بیرون می زند... گرم و خیس.... زن فریاد می کشد... دلش می خواهد طوری راه برود که ردِ پاهایش روی برف نماند.... اما...

می خواهد سرش را توی برف کند... دوباره... اما خون دردش را صد برابر کرده و یارای سوز برف نیست... کفش هایش را در می آورد وبا پاهای برهنه روی برف راه می رود... می خواهد یخ بزند؛ شاید درد چشمانش فروکش کند....

راه می رود و دستانش چون چوب دو شاخه یِ گنج یاب دنبال چیزی لای برف ها می گردند... به سراشیبی نگاه می کند و روبرو... پاهای برهنه اش پیرتر از انند که این راه را برگردند.... و برهوت مقابلش با این دستان لجباز!!!

راه می رود... راه می رود... راه می رود... باید زودتر یخ بزند...

برف دوباره شروع به باریدن کرده و ردِ کفشِ مرد محو و محوتر می شود...

 

هدی با الف 1390-11-30


 
comment نظرات ()

 
ضیافت ناهار
نویسنده : هدی_م - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
 

آنسوی چهارراه سیاهی کتِ بلندِ مرد میان سفیدی یخ زده ی درخت ها توی چشمش می زند... فکر می کند باید بخندد... اما نمی خندد... انگشتانش ته جیبش وول میخورند و وسوسه ی سرما سرخشان کرده... برای ناهار گشنه نخواهد ماند... تکه ای یخ روی یقه ی لباسش می افتد و آهسته تا گردنش می لغزد... یخ می زند!
راه می روند از سر خیابان تا ته را و دوباره از ته تا سر... که سر و تهی ندارد انگار...بوق بزرگی از رویش رد می شود گوش هایش را هم باید به ناهار امروز اضافه کند... آبپز شده اند بی آب انگار...
به میز ناهار فکر می کند و عقش می گیرد... دستان مرد توی کاسه سرش غرق شده و قلاب ماهیگیری اش تردتر از آن است که توان بالا کشیدن این همه انگشت زمخت را داشته باشد... کمی سرش را تکان می دهد و انگشتان جسور مرد روی اسفالت می افتد... فکر می کند مرد باید گریه کند اما او حتی نمی خندد...
خیابان به شدت درگیر زمستان است و چشمان او مسخ این همه سپیدی... چشمان فریز شده، باید یادش بماند که برای ناهار یخشان را آب کند...
چشمان مرد شبیه علامت سوال برعکس شده اند و توی دستانش تلو تلو می خورند... دستانش را مشت می کند و چشمان مرد مچاله می شوند... قطره ای روی کانوِرسِ خیسش می چکد.. نگاه می کند... نه... آبِ دهان چشمان مرد نیست که تف شده... تکه ی یخ روی گردنش آب شده از این همه پیاده تلف کردن زمان...!
گلوله ای برفِ یخ زده از دهان مرد توی حلقش شلیک می شود و او به تبانی واژه ها فکر می کند... بی رحم! ...میگوید که هجی اش کن و مرد سال ها صرف می کند تا حرف حرفش را روی پوست او حکاکی کند... شبیه نقش برجسته های تاریخی شده... بی رحم را واضح می شود روی پیشانی اش... کمرش و حتی سرانگشتانش پیدا کرد.
سنگین اند، این همه واژه و ترک خورده است لبانش... دخلی به زمستان ندارد.... باید ریز کند گوشت کبود لبان لاغرش را و چاشنی ناهار امروز ...
سر و ته خیابان به یک اندازه شبیه میدانند... گوشه میدان مرد به سمت میز گردِ کوچکی با دو صندلی برهنه می دود... این هم ضیافت ناهاری که این همه تدارکش را دیده...
روی صندلی می نشیند... مرد کت بلندش را روی لبه صندلی می گذارد و زل می زند به بشقاب سفید مقابلش... ماشین ها بوق می زنند و این همه آدم تعجب قی می کنند...
کانورسهایش را روی جدول راه راه لبه ی میدان جفت می کند و چهار زانو روی صندلی می نشیند... مرد لبخند زده، آنقدر مسخره که فکر می کند کاش خنده اش می گرفت...
انگشتان سرخ شده اش را میان بشقاب مرد می گذارد... گوش هایش را کنار سمت چپ و چشمانش را درست میان انگشت اشاره و شصت....
لبانش را ریز ریز می کند و روی محتوی بشقاب می پاشد... مرد کارد و چنگال را میان دستانش تکان می دهد و با ولع به ناهارش نگاه می کند....
چنگال روی چشمانش که تکه ی کوچکی از لبش چاشنی اش شده فرود می آید و دهان مرد میزبان لقمه ی رنگارنگ وجودش می شود...
آب می خورد، همه ی آنچه که باقی مانده را قورت می دهد!


هدی 1390-11-16


 
comment نظرات ()

 
با این همه نجابت... تو یک حیوانی! با همه حیوان بودنت... نجیبی... شاید!
نویسنده : هدی_م - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

توی کوچه هایی با دیوارهای آجری، سیمانی، گچی، بتنی و ... گشت می زنی و درِ هر خانه ای را که باز می کنی همه چیز کج است... نه به خاطر کج بودنش که چشمانِ  تو راست نیستند... شاید!

تلخی کاهانی کم شده... انگار بعد از سال هایی که از آدم می گذرد... شکر بیشتری توی قهوه اش می ریزد و همچنان هَمَش نمی زند!

اهالی ساده ی یک روستا... آن چنان خوشند که نام عیش آباد بر خود نهاده اند، مردمانی که تنها صدای خنده شان را می شنوی ... انگار گریه را بلد نیستند و چیزی چون غم را نمی فهمند... شاید! و حالا همان آدم، اسب شده... لایه های پنهانی که تمام زشتی ها و دردها را در آغوش گرفته اند، آنچنان که تو به ظاهر شیکش می خندی و فکر می کنی همه چیز خوب است آنقدر که دویست هزار تومان برای درگیری شبانه ی این همه آدم مسخره است... و نمی دانی این همان عیش آبادی است که مردمانش مردگان را توی اتاق هایشان چال می کنند تا خنده، هویتش را حفظ کند.

کاهانی در فیلم آخرش فرم روایت را نیز با مفاهیم گره زده و طنز تلخی به خوردمان می دهد که بیشتر از لایه های زیرینِ نقادانه و اجتماعی اش می خنداندمان... و این، خیلی خوب نیست.

از سالن که بیرون می آیی، بیش از آن که نگاه تلخ و بی نهایت غمگین سرکار_ با بازی بی شک بی نظیر رضا عطاران_ یادت بماند شوخی های بی شمار جنسی و شیطنت های لوس دخترک بی نوا_ باران کوثری_ در یادت مانده!

فیلم برایم پر از شاید است... در خوب یا بد بودن نگاه طنازانه به این همه معضل اجتماعی... یا حتی فرم روایت خطی در طول یک شب... نیاز به همراه شدن این همه آدم... و اصلا دوست داشتن یا نداشتن فیلم... و انگار همین شاید مدام تکرارت، می شود... تا خودِ فیلم...

تمام فیلم به این فکر می کنم... چرا اینجا درِ هر خانه ای را که باز کنی همه چیز جرم است... ما آدم ها اشتباهیم یا این همه قانونِ نوشته و نانوشته.... !؟و اصلا سیاسی نگاه نمی کنم... همه ی دنیا انگار همین است که همه چیز می گوید نه و توضدشان راه می روی...!!!

به دیوار تکیه زده ای و آهسته بغضت را میان مشتت فوت می کنی که لبخند نامحسوس زنت آن ورِ تلفن هدر نرود...!

 موسیقی دلت را توی هر دستگاهی که می گذاری خراب است و حتی دوست داشتن آدم ها هم برایت ناپیداست.. چون یک بی عرضه ی ابدی شده ای...!

 آن قدر خانه برایت ناآشناست که دفتر متروکی با نت های نوشته بر دیوار را خانه ات کردی و مدام به همه چیز می خندی و حتی به مرگ انسانی... و نمی گریی حتی برای خودت، که بی فایده است!

دستبند فلزی را قفل موتور قرضی ای کردی و با همه ی بی رحمی ظاهریت هیچ چیز نداری... آن قدر دل نازکی که برای سنگ افتاده از کنار زنگ روی دیوار بیشتر از این همه موجود عاقل و ناطق دل می سوزانی... خسته ای ... و نجیب تر از تمام اسب های خوش رنگ بی انسانیت... هه... اما این پسوند برای اسب ملموس تر از توست که، آدمی!!!

_ بازی عطارانِ عزیز رو بسیار دوست داشتم... وهمچینین کارن همایونفر بازی اول خوبی داشت!

_ فیلم بیست آقای کاهانی و بیشتر دوست می دارم شاید چون به دلیل مازوخیستِ شدیدم!

_ شروع فیلم اصلا به دلم ننشست..  موزیکی که سعی داشت مخاطب را روی صندلی نگه دارد... و پلیس اماده به دستبند زدن خیره به پنجره...

_ خوش گذشتن با طعم زهرِ مار...!

 

هدی

1390-9-30

 

 


 
comment نظرات ()

 
answer me...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

همه ی سلولات به رعشه میافته اونم از فکرِ خودت... از خودِ همون سلولایی که شدن تنت... بی اندازه ترسناکن... درست مثل فیلم...

این همه دنیا... با این همه تصویر... همون کهکشان بی نظیر هولناک کوچک تر شده و به همون عظمت توی ذراتِ خونت جریان داره... انگار یه عدسی بزرگ گذاشتن وسط مغزت و سلولای بزرگ شدَت شدن بی کرانِ بالای سرت... یه زیبایی هراس آور... درست شبیه خدا!

درخت زندگی پر از شاخه هایی که بی پروا داره نشونش می ده یا حداقل سعی می کنه که پیداش کنه... و جایی، لحظه ای، همون جا که دلت هری می ریزه پایین... خودِ خودِشه.... مثل یه نسیم زودگذر رو پوستت حسش می کنی با تمام ندیدنِش...

یه مرگِ شاید ساده یه ماجرا میشه تا ..بری تو لایه های خودت و فکر کنی اگه این پوسته ی بی خاصیت و بزنی کنار و خیره بشی توی خودت چه چیزایی میبینی... بدجوری دنبالشیم و خنده داره که خودمونم پیدا نکردیم!

دوربین وحشی مالیک با یه آرامش وصف ناپذیر همون طور که توی سیاه چاله های نامتناهی می گرده... به خونه ی یکی از همین موجوداتِ ریزِ هوشمند سر می زنه و همچنان با همون آرامش یه داستان ساده واست تعریف می کنه... و تو همراه همه ی اون موجوداتِ ریزِ خودخواه کلی از سوالات، دوباره سر راست می کنن . انگار تو هم منتظر یه برهوت پراز آبی که یه موسیقی بزرگ با امواج هارمونیک، قشنگش کنه و تو دستتو آهسته رو ابرا بکشی فکر کنی بخشیدنِ یه انسان که دوستشم داری برای اونی که این همه زیباست چیزِ بزرگی نیست!

فکر کنی و نترسی از این همه تنهاییت! حس کنی یه لحظه تو هم یه صندلی لهستانی گذاشتی وسطِ اون همه ذره ی رقصان و وحشی آب و تو سکوتِ عمیقِ اقیانوس تنهایی... درست مثل خدا!

کافیه یه ثانیه به تنهایی ابدیش فکر کنی و فقط سعی کنی یه لحظه باهاش همذات پنداری کنی... شاید همون یه ثانیه خدا هم از روی صندلی اش خم شه و عینکشو رو بینی قلمی اش سر بده پایین و آهسته نگات کنه... و شاید......... لبخند بزنه!

پانوشت1: فیلم رو دوست دارم با تمام اندیشه ای که بهم می گه فیلم بیشتر به روایت فلسفی نزدیکه تا سینما.

پانوشت 2: موسیقی فیلم با صحنه ها؛ عجیب به دل می شینه!

پانوشت3: نوع روایت جالبه... نیازی نیست بازیگرها تو صورتت زل بزنن و دیالوگ بگن... و می شه یه زندگی و به سادگی نگاه کردن به یه درخت از زاویه ی پایین فهمید و حتی حس کرد.

پانوشت4: حرکاتِ دوربین و قاب ها پر از خلاقیتِ برای من!

هدی 1390-9-3


 
comment نظرات ()

 
یک حبه قند و گاهی طعم خوش یک گیلاس...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

بهانه ای ساده برای القای یه مفهوم پیچیده: یک حبه قند و گاهی طعم خوش یک گیلاس...


فیلم خستَم کرد... شاید شروع خوبی برای نوشتن یادداشت برای یه فیلم نباشه... اما روند فیلم به شدت کنده، و بدتر از اون اینکه به شدت همه چیز از پیش تعیین شده است. با شروع فیلم و بعد از گذشت دقایقی از فیلم انتظار شروع می شه، انتظار برای یه اتفاق خیلی بد توی این همه شادی... اتفاقی که بعد از دادن چندتا کُد خیلی پررنگ توسط کارگردان دیگه کاملا قابل پیش بینی ست: خوابیدن زن دایی_ شمسی فضل اللهی_ که ظاهری مثل مردن داره، کندن یه چاله به بهانه ی یافتن گنجی که تعبیری از عذاب قبر می شه... و من بی شک یه واژه میاد تو ذهنم: مرگ!

مدام توی اون همه رنگ های عالی_ که مدیون فیلم برداری خوب خضوعی ابیانه است_ دنبال رنگ سیاه و غمی که قراره بیاد می گردی.. تا اینجا که فیلم چیزه تازه ای جز تکنیکهای کارگردانیش بهم نمی ده... و بدتر از اون اینه که هرچی جلوتر می ریم دلیل این مرگ هم برام معلوم تر میشه: دخترک معصوم داستان به مردِ دیگری عاشق است و این مرگ شاید رهایش کند از تصمیم نخ نماشده ی زندگی همه ی دختران این چنین سنتی!

حبه قند که توی حلق دایی_ با بازی عالیه سعید پر صمیمی_ گیر می کند، نفس راحتی می کشم... چرا؟ چون مرگ قریب الوقوع، صورت گرفته... حالا باید کلی پاهایم را مضطربانه و عصبی تکان دهم تا قاسم سر برسد و دخترک معصومانه نگاهش کند و پایان فیلم لبخند زیر پوستی ای نثار مادرش کند و بگوید : بعد چهلم بهشون جواب می دیم! جوابی که با دیالوگ قاسم و اینکه دیگر این بار که بیاید می ماند ، حدس زدنش کار دشواری نیست!

داستان لو رفته ی فیلم و ضربآهنگ به شدت کندش آن قدر اذیتت می کند که تمام بازی های روان و عالیه بازیگران از یادت می رود... یا حتی عمقِ میدان های خوب میرکریمی، کنترل این همه بازیگر در لوکیشنی محدود، لحظه ای زنده کردن سنت های خانوادگی ای که خشکیده اند، یادآوری صحنه هایی که حداقل من بارها در میهمانی ها و غم های خانوادگی دیده ام... و شاید بسیاری نکات فنی و غیر فنی فیلم که جدا هیچ کدام تاثیری در اثبات این واژه که فیلم خوب است ندارند.

میرکریمی مدیون پایان بندی خوبش است، تنها دلیلی که باعث می شود وقتی از روی صندلی بلند می شوم با اخم نگویم: اَه ، چه فیلم مزخرفی! خاموش کردن چراغ های بی موقع روشن شده و نوای غمگین رادیوی تازه تعمیریست،که آنقدر با احساست بازی می کند، که شاید تنها، لحظه ای فکر کنی!

یک حبه قند درست مثل شیرینی طعم یک گیلاس می تواند زندگی آدمی را نجات دهد، پسند باید متشکر یک حبه قند باشد، که انگار با نیرویی ماورایی مجبورش کرد که این بار درست تصمیم بگیرد...که گم نشود توی دنیای غریبی که منتظرش است، دنیایی که موبایلِ آیفونی می تواند تمام نشانه ی سهمگین مدرن بودنش باشد!

پسند کنار حوض، قند خواهد شکست و هیچ وقت نخواهد فهمید که دایی آنقدر ساده مرده که خود حبه قند هم از این همه تلخی خنده اش گرفته...

پانوشت 1_ فیلم رو دوست نداشتم!

پانوشت2_ قابل توجه اونایی که به فیلم به همین سادگی می گفتن: به همین کسل کنندگی... به یک حبه قند با این همه بازیگر و فضاهای شلوغ چی میگن؟

پانوشت3_ هیچ بازی ای شاهکار نیست... رضا کیانیانء ریما رامین فر و هر کدوم از بازیگرای حرفه ای فیلم رو وسط جهنم هم بذارین عالی بازی خواهند کرد.

پانوشت 4_ من اینجا چراغی روشن است، خیلی دور خیلی نزدیک، و به همین سادگی رو به شدت دوست می داشتم، با تمام کم بازیگر بودنشان اصلا کسل کننده نبودند. شاید دغدغه ی میرکریمی آنجا پررنگ تر بود و اینجا در یک حبه قند به رخ کشیدن قدرت کارگردانی در سامان دادن به تعدد بازیگرانی حرفه ای در فضایی محدود دغدغه ای شده، که اصلا به چشم نمی آید!



 
comment نظرات ()

 
نشانه ها و فلش هایی برای هیچ...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 

کلی کلنجار می ری تا جرات کنی پای یه مجموعه ی سیاه و سفیدِ ناب از گدار مشکوک با عینکِ سیاهش بشینی و باز کلی فشار میاری به خودت تا چند تا واژه جور کنی تا بتونن داد _ با تاکید، داد_ بزنن حستو...

سواریه ماشین دهه ی شصتِ فرانسوی می شی و با یه نریشن عجیب هبوط می کنی وسط تصاویرِ متحرکی که لومیر هیچ وقت فکر نمی کرد که دنیای یه آدم که نه،  کلی آدم بشه... کلاه، پالتو و چهره ی زمخت مرد در شمایل سیاه و سفید کافیه که مبهوت شدنتو شروع کنی...

حالا کم کم از گیج زدنت کم می شه... هرچی جلوتر میری مسخ تر می شی، اصلا می خوای  یه سوسک بشی تو دنیایی که تو به عنوان جنس ظریفش جز یه عروسک تلقی نمی شی و یه سری واژه با تمام ابهتشون لِهَن زیر چکمه های مردای بی منطقی که عقل و دستخوش شهوت رانیاشون کردن.

...و تو درست مثل یه سوسک با شاخک های حساس می خزی تو فاضلابِ خودت تا از مجازاتی که برای گریستنِ فرار کنی... اعدام تلخی در آب که اگه ماهرترین شناگرِ دنیا هم باشی غرق می شی؛ و یه مشت لکاته،  ناجیت خواهند بود.

نه... آلفاویل هیچ وقت وجود نخواهد داشت...! با این جمله خودتو گول می زنی چون می دونی تو ناتاشا نیستی که یه مرد با پالتوی خاکستری نجاتت بده ، حتی اونم بعدِ دیدن شماره های روی گردنت که... که تحقیرت می کنه درست مثل یک برده.

اینجا_ و شاید اونجا_ کتاب مقدس لغت نامه ی بی هویتیِ که خودمون نوشتیمش... آنقدر سخیف که راحت هرچیو بخوایم حذف و بیشترِ مواقع چیزی اضافه نمی کنیم... و لعنت به این دنیا که گدار با تمام عریانیش پرت می کنه تو صورتم و من مجبورم ادای مخاطبای روشنفکرو در بیارم!

تو، روی صندلی ات لم دادی و به حرکتِ دست ناتاشا که "نه " رو بازی میکنه و لحنِ رباتیکش که آرهَ رو مزه مزه، زل زدی و سعی می کنی تمام فکرای توی کلَت که مدام بهت می گن توهم همین قدر ترسویی رو پاک کنی. اما خوره ای که تو ذهنته روز به روز ضعیف ترت میکنه، تکنولوزی و منطق ناشی از اون به سادگی جلوی چشمات جولان می ده و تو دلتو به فیلم های سیاه و سفید بعدِ رنگی شدنِ سینما خوش می کنی تا بگی من با مدرنیته ی  بی منطق مخالفم... من شیفته ی احساسم و جدان...!!!

اما همین که سه تا حرفِ F   I   N   دوست داشتنی و جلو چشمات می بینی، بغض می کنی و احساس می کنی تنها شریکت واسه درکِ این همه اصولِ تف شده تموم شده...

تو بیشتر از اینا تنهایی!

پانوشت1_ می تونم ساعت ها و ماه ها ازش بنویسم...

پانوشت2_ کلی یادِ "میرا" ی کریستوفر فرانک افتادم... فضاساز با اینکه تو فرانسه ویه کشور معمولی و نه ماوراییه عالیه... انگار جدا تو یه شهرِ دیگه ای... تو آلفا!

پانوشت3_ موسیقی همراهت می کنه تو فضا... به شدت!

پانوشت4- نیازی به تاکید جایزه های برده شده واینکه آنا کارینا_ بازیگرِ ناتاشا_ همسر گدارِ نیست.

پانوشت5_ معماری چقدر خوبه اینجا ، پله های مدوری که به هیچ جا نمی رن و جز سردرگمی حرفی ندارند و حتی اتاقِ کثیف هتلی که یه مرگِ شاهانه رو، توش شاهدیم._ یکی از بهترین سکانس ها_ و حتی بازی با نورهای صحنه از آغاز با نور فندک تا تکان دادنِ لامپ راه پله میان دو مرد و بازی با سیه ها!

پانوشت6_ کافیه عکسای فیلم رو جستجو کنین ، کلی نمای محشر می بینین و ارزو می کنید کاش عکاسِ پشت صحنش بودین!

پانوشت 7_ دیگه واضحه مردی با عینکِ دودی روی دیوار بالای تختم جزوِ محبوب ترینامه!


 
comment نظرات ()

 
سقوط...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
 

: می خوام پرت شم.

_ زیر مبل یه تشک پهن کن!

: ...؟

_ حوصله خون دماغاتو ندارم.

: بگو پایه ی مبلا رو بلند تر بزنن، اون قدر که با نردبون بریم بالا ازش.

_ پنجره بازه.

: نه... این قدر ها دیگه نه!

_ می دونسم جراتشو نداری!

: سقوط از روی تختم سقوطِ، فقط نتیجش فرق می کنه!

_ به هر حال من زیر مبل یه تشک پهن کردم...

: بذار یه چایی بخورم... بعد!

_ منتظرم که پرت شدنتو ببینم.

: هه...

_ نگو که " مدت هاست سقوط کردم." خسته نمی شی از این همه ادا؟!!

: اما می خوام پرت شم اینبار...

_ ...

: واقعا!

_ باشه... من چای می ریزم واست.

: شاید تا برگردی، پرت شده باشَما.

_ چاییتو بخور بعد!

: ...

مرد لیوان چای را روی میز می گذارد... روی تشک زیر مبل هیچ نشانی از زن نیست.

روی تشک زیر تخت هم ... و حتی روی تخت!

کنار لیوان چای برمی گردد، نگاهش به پنجره می افتد که بازِ باز است. لحظه ای می لرزد.

... درست دوازده طبقه پایین تر ردی سرخ از کنار لبان زن پیداست.

این بار راست می گفت.

1390-7-13

هدی


 
comment نظرات ()

 
وقتی چشمات می زنه بیرون!
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

مثل همیشه، قصدم نقد نیست فقط می خوام احساس مو بگم...

عصبی شدم _ اول از ته فیلم شروع می کنم_  اون قدر که حوصله ی حرف زدنم نداشتم... آخه اینم شد حربه که مخاطبو مثلا میخ کوب کنی، که بگه: وای عجب فیلم تاثیرگذاری... که یه سری زار بزنن رو صندلی سینما و کارگردان با افتخار بگه : عجب فیلم احساسی ای ساختم... که مثلا بزنی قهرمان فیلمتو بکشی _ که من با تمام وجود می گم که علی_ نام محبوب تمام کارگردانا برای نقش قهرمانشون، یاد علی سنتوری و همین علی بی کس ندارها بیفتین_ با بازی حامد بهداد اصلا قهرمان این فیلم نیست و همه ی دغدغه _ با تاکید می گم_ ، دغدغه ی فیلم پرستو_ ترانه علیدوستی_ است... اونقدر معضل و نگاه به پرستو پررنگ که حضور از دست رفته ی برادر به چشم نمیاد... شاید نبودنش واسه پرستو یه مشکل و یا بهتر بگم راه گم شده ش باشه اما من اینو اصلا توی مسیر فیلم احسای نمی کنم... اصلا هیچ دلیلی برای همذات پنداری با پرستوی فیلم ندارم... آدمی که تنهاییش مسخره ست و راه فرار از اون مسخره تر... پرستو مشکلی نداره که می خواد فرار کنه... که یادآوری می کنه به علی که تو هم فرار کردی... فرار از چی؟ از حرف مردم!!!!؟  تو دنیای الان فکرکردن بهشم بی خوده چه برسه به فیلم ساختن راجع بش... حتی برخورد والدین فیلم بیشتر کمدیه تا جدی... بارها با دیدن پدر_ فرهاد آییش_ خندم گرفت و گفتم : که چی؟ نشون دادن یه پیرمرد خمیده که صبح ها می ره مسجد اینقدرها هم زجرآور نیست... منم با همه ی ربطی نداشتنم به این چیزا می رم مسجد... کسی م پشت سرم حرفی نمی زنه یا اگه می زنه من نمی شنوم یعنی نمی خوام که بشنوم چون حالا چیزهایی تو زندگی مهم تر از این هاست.... چیزایی بی خودی که واسش فیلم بسازیم.

حالا بگذریم از این حرفا.. از نگاه صدرعاملی این یه معضل اجتماعی که می پذیرم و روند فیلمنامه تقریبا در اومده... آب بازی ته فیلمم با بازیای جالبش، اگه از خنده های تو سینما بگذریم بد نیست البته بیشتر فانتزی شده تا تاثیرگذار!

 اما همه ی اینا قبول،و همش به خاطر بازی بی نظیر ترانه که خیلی دوستش دارم.

اما دیگه صحنه ی مرگ بی خود علی و ربطش به زندگی و اینکه هیچی دست ما نیست و بعد مدتی همه ی چیزی که داشتیم و نمی دیدم از دست می دیم و اینا رو اصلا تاب نمی یارم...

یه پایانبندی بد ، نه از لحاظ سینمایی_ که از لحاظ سینمایی یکی از زیباترین صحنه های پس از مرگ و نشون دادن زجر کاملا ایرانی مآبانه ی ماها بود_ بلکه از نظر ربطش به چیزای مطرح شده تو فیلم و روندی که ما رو همراه کرد... انگار این لباسای سیاه و این بغضای فرو خورده فقط واسه در آوردن اشک من مخاطبِ که ... که، توهینه واسم!

پانوشت1_ بعضیا می گن پایان فیلم یه ضربَس که بدونی، تو خیلی چیزا رو نمیدونی... و من می گم خوب ندونم به فیلم چه؟!!

پانوشت2_ تنها دلیل درست توی فیلمنامه برای پایان فیلم یه تاوان دادن شابرولانس برای پرستو...

 و ما هیچ وقت نمی دونیم چطور تاوان خواهیم داد.

پانوشت3_ اگه با نگاه پانوشت 2 به زتدگی با چشمان بسته نگاه کنی فیلم بهتریه... اونقدر بهتر که چشمات به جای وا شدن از حدقه می زنه بیرون.

پانوشت4- یه نفس عمیق بکش و برو تا ته آب... این تمام غسل تعمیدتِ!

هدی 1390-6-30


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد