لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

خط خطی
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠
 

شاترو بزن و له شو زیر این همه سایه...دارم کور میشم...تکلیف این همه عکس نگرفته چی میشه.........................

 


 
comment نظرات ()

 
معذرت می خوام اما خفه شو.
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠
 

آبی ها را قاب بگیر...سیاه...دو قاب چوبی...

_این قاب سازیه سرپل تجریشم که همش بستس...٢تا قاب می خوام...آره هدیس..._

:اه خفه شد..وسط این همه دود کادو چیه...بیا اونور پل...مهمونیه...کادوی قرمز رنگتو مچاله کن..

_آبی...رنگ مورد علاقت چی بود...سوال مسخر ه ای واسه آشنایی...اما خوب می پرسن

:بس کن..من کار دارم...میبینمت...بعدا..تلفنم داره زنگ می خوره

دور شو تا جایی که نبینمت....و..........و..............و.............خفه شدم زیر این همه کاشی آبی

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥
 

اندوهش را فرو خورد سایش ناخنهایش را بر پوست خشکش شنید و چشمانش را بست .صدای درد همیشه از دیدنش ساده تر بود.انگشتانش لغزیدند و بوی گرمی را احساس کرد.ردی از تراشه های پوست روی دستش رژه می رفت و طرحی از ساعدی مرده می ساخت.

لبانش را گزید و به پوست ترک خورده ی پنجره نگریست حالا نور میخ به دست بر چشمانش کوبید و او فرو خورد تمام آنچه را که نداشت!

لمس کرد...با چشمانی بسته و خراش را درد خواند.بی هیچ لاکی ناخنهایش سرخ بودند.نگریست تا آن جا که چشمانش سیاه بود و سرخ...و شاید گریست تا آن جا که چشمانش سیاه بود و سرخ...!

به پنجره نگریست .می وزید...و با سوزی خشک به گونه اش می خورد.چشمانش را بست...دستانش را گشود...و نفس کشید.

درد تمام روحش را فرو خورد و او آهسته سکوت کرد...!


 
comment نظرات ()

 
باد چشمانم را برد!
نویسنده : هدی_م - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥
 

آن قدر خیره میشوی که چشمانت از حدقه در مآید.جلوی پاهایت قل میخورد و تو رگ های قرمزش را میبینی که شادمان از چشمانت می گریزند...کشیده می شوند روی زمین باران خورده و تو خم می شوی تا خیسیشان را حس کنی....درست شبیه کارتون هپی تری فرند....

_چرند میبافی و من نمی خندم....انیمیشن به این خشنی هدیه ی تولدم!؟

دیوانه............................................................................................


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد