لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

همین یک ساعت پیش
نویسنده : هدی_م - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
 

دستی سفید روی  قابی سیاه ... در باز می شود و تو انتظار کسی را نداری که پشت آن باشد.. اما او آمده است با همان شمایل دیرینه ... نگاهت می کند و تو فکر می کنی چقدر عوض شده ای و شاید چقدر... عوضی!

همین یک ساعت پیش می شد خود را خوشبخت حس کرد و درست یک ساعت بعد دیگر هیچ دستاویزی برای بودن نداشت... زندگی به همین سادگی است که حتی باورت نمی شود که اگر تمام عکس های دنیا را هم تو گرفته باشی روزی عکست را بر دیوار خواهند زد و به  چشمان غمگینت خواهند خندید.

سفیدی دیوارها و پوست زن هیچ نشانی از پاکی برایت تداعی نمی کند تنها چون خلا یی است که رهایت می کند در اندیشه ، تا بی پروا برای آن چه می شنوی حسرت بخوری... یک صحنه و نماهایی که آرزو می کنی کاش تو عکسشان می کردی... و دو وجود که می خواهند از وجود بگویند و جز زخم هایی سفید چیزی ندارند. زخم هایی که حالا چون ردی سرخ جای قلبشان می تپد و این تنها مدال افتخاری ست که بر سینه دارند..

...فقط یک چیز خواستم... برنگرد!

و همیشه بازگشت تمام آن چیزی نیست که می خواهیم... انگار از درون تراشیده باشدنت و تو چون حجمی سنگی اما تو خالی تلو تلو خوران  لحظه ای بایستی و به عقب نگاه کنی... آنقدر خالی شده ای که پاهایت توان لحظه ای سکون را ندارند... همان جا زمین می خوری و نگاه شکسته ات تمام عکس های پشت سرت را روی صورتت تف می کند.

مرد از حجم دردهای نا تمامش می گوید و زن خوشی های تو خالی اش را بغض می کند.. انگار هیچ کدام برای هم حرف نمی زنند.. انگار تنها دیوار های سفید بی قاب هستند که گوش می دهند و قهقهه ی کفش های زن روی زمین تنها بازخوردی است که می توان انتظار داشت.

زن به پای مرد میافتد و کفشی دور را بهانه می کند و مرد انگار پاهایش را سیمان می گیرند، آنقدر سنگین می شود که قدمی ، برایش سال هاست. و تو فکر می کنی چرا برای همه ی چیزهای مضحک این قدر گریه میکنی!

سر جایت تکان نمی خوری و سعی می کنی نفس حرف های مرد را بشنوی .. آنجا که تمام آنچه در لحظه ای بر سرش ویران شده و این همه سال رویش مانده را ، دانه دانه بر میدارد و با رنج روی چشمان زن می پاشد... و زن با لبخندی تلخ تمام ویرانه ها را می خورد و شاید فقط به این فکر می کند : شب باید روی همان نیمکت کهنه ای بخوابد که یک ساعت پیش رویش چای می خورده و به خوشبختی بی حدش فکر می کرده است.

دست روی گونه ات می کشی اما چیزی خیسش نمی کند .. پس چرا این همه داغی چرا چشمهایت می سوزند... انگار گداخته ای دورانی دور مردمک سیاه چشمانت حلقه می زند و تو دست بر حنجره می بری... تنها یک دم .. می خواهی!

خودت را میبینی که جلوی پنجره ای شیشه ای ایستاده ای و سیگار کملت را روشن می کنی... تنها نقطه ی نورانی زندگی ات... و از در که می زنی بیرون هیچوقت زن را با کفش هایی در دست و چون قدیسه ای تراشیده از مرمر میان سپیدی دیوارها نمیبینی... هیچ وقت...

و اما خود تو شانس این را داری که  روبروی پرده  عریض بنشینی و تیتراژ را تا نقطه ی آخر سیاهش هق بزنی و موسیقی تلخش را در حلقت فرو کنی تا این همه فریاد بیرون نزند.

پانوشت 1: فیلم  عالیه... می تونم بگم جزو حس دارترین کارایی که دیدم و بهترین بازی های اقای شهاب حسینی.

پانوشت2: بی نهایت سپاس از سینا آذین عزیز برای عکس ها و رخصت اینکه چند کلمه ای از حسم رو بنویسم!


 
comment نظرات ()

 
Le notti di Cabiria
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

یاد تمام آدم هایی میافتم که می خواهند باشند اما از آن همه بالا که خدا نگاهمان می کند تنها غباریم... این همه دور که حتی نشستن روی دستش نیز از عهده مان خارج است چه آنکه ببیندمان!

کابریا... سرگردان شب هاییست که به نام او زده شده اند و از آن او نیستند...میان خلوت آدماهایی که اوبرای خود دست و پا می کند هم یادی از او نیست .. گاه لعبتی است برای فراموشی و گاه دست آویزی برای خنده و کابریا با تمام رنجش می خندد چونان دلقکی میان صحنه ...

نجابت او آنجاست که باور می کند تمام دروغ هایی را که میان لایه های زندگی آن چنان جا خوش کرده اند که جزوی از پیکره ی حقیقت گشته اند ... و تو روی صندلی ات نشسته ای و می خواهی فریاد بزنی که باور نکن... می خواهی آرزو کنی که کاش می توانستی به کابریا بگویی که باور نکن... حتی بارانی که بر سرت می بارد فواره ای است که آنجا که باید، نمی پاشد.

و نگاه تمسخر آمیز فلینی به مذهب که در فیلم رم بیش از پیش نمود دارد این جا در فریادهای مستانه ی کابریا به وضوح دیده می شود و زنانگی خرد شده اش پشت جوراب های راه راهش قایم می شود و تو به تمام زنان فیلم های فلینی می اندیشی! تمام آنهایی که اگر کمی بفهمند طرد خواهند شد چون زمانه آنها را تنها برای ساق های کشیده ی پیچیده در تورشان می خواهد.

تصویر ماریا با بازی درخشان جولیتا ماسینا در فصل پایانی و قطره اشکی که استعاره گونه از او یک دلقک ساخته تا ماریا همرنگ این همه بازیگر نقاب دار شود و لبخندش که تصویری است بی رحمانه از صورتکی که باید باز بر چهره بگذارد تا مریم عذرای فیلم برایمان همان ماریایی شود که تنها آرزویش مسخی است روحانی...

پانوشت1: کن کمترین جایزه ای بود که می شد برای این فیلم به این زوج بی نظیر هنری داد.

 پانوشت ٢: شب های کابریا

 


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد