لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

خیار با قاف...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢
 

از این همه بودن احساس خوبی ندارم...بودن خودم تنها نه.. بودن با آدم ها... زیادن دورو برم باید یه الک بخرم این بار اما با توری ریزتر... این همه بودن توی ذوقم میزنه...

دیشب کلی توی فرهنگ لغت گشتم که ببینم دغ رو با چه غ(ق) می نویسن... آخرشم بازم با غین نوشتم نه قاف... انگاری دغ کردن من با اونی که تو فرهنگ لغت بود فرق داره... با غینه...!

تازگی ها خیلی یاد پری های دریایی میافتم و همش شاکیم که چرا همه از نوع مونث ... ! شاید مذکرم داشته باشن و من اسمشونو ندونم... مطمینم که هستن، همین چند سال پیش بود یا شایدم چند روز ، و شایدم چند لحظه پیش با یکی شون خیار خوردم... می گفت مزه شو دوست داره... عجیبه ها آخه خیار چطوری می تونه میوه ی مورد علاقه ی یه موجود دریایی باشه...؟ من اما ، هیچ میوه ای دوست ندارم اما بدم نمیاد دهنم طعم خیار بده...شاید فقط به خاطر اون موجود دریایی!

نمی دونم تجربه کردین یا نه ... صبحونه خوردن با یه موجود دریایی و میگم... اونم تو اولین شب عاشقانه ای که باهاش داشتین... گرچه شب قبلش دم ماهی گونه ی بلندش نمی ذاشت بخوابم و مرتب رو سرو کلم بود و جامو تنگ می کرد، اما صبح که آفتاب درست مثه یه موجود عجیب با  پوست گرم و مرطوبش رو پلکام لغزید با اشتیاق واشون کردم و دیدم که مدت هاست رو دم ماهی گونه ی لجنی رنگش خوابیدم و اون با یه قیافه ی مسخره تمام شب و زل زده بهم... و تمام بهونش برای نخریدن نون گرم این بوده که دلش نیومده بیدارم کنه و من مجبور بودن تو اولین صبح عاشقانه ی زندگیم بر عکس تمام تخیلاتم نون مونده ی یک هفته قبل رو اجاق گاز داغ شده رو بخورم و به یه موجود دریایی سبز لجنی نگاه کنم و سعی کنم که بوی تعفن لجن رو بهترین بوی دنیا بدونم، به خصوص وقتی با سیگار کمل قاطی میشه... میدونید بدجوری عجیبه که یه موجود دریایی سبز لجنی، سیگار می کشه اونم از نوع کمل... البته خودش می گفت که تو دریا که بوده نمی تونسته و از وقتی که قاطی آدما شده تجربش کرده و من هرچی به ذهنم و گفته های زمزمه گونه ی اون تو گوشم فکر می کنم میبینم که من اولین آدمی بودم که باهاش برخورد کردم... یعنی مقصر منم؟ البته اگه تقصیری در کار باشه که به قول موجود دریایی سبز رنگ.................................................................................................!هیچی....

بوسه با طعم خمیر دندون... وقتی قاطی مزه ی پنیر و نون مونده ی شب قبل می شه بهترین و کثیف ترین خاطره ی عاشقونه ی زندگی تونو می سازه... موجود دریایی تمیزی بود.. مسواک می زد همیشه... البته دندونای خرگوشی قشنگی داشت وقتی اینو بهش گفتم تعجب کرد آخه تا حالا خرگوش ندیده بود اما مسواک چرا...

 پرسیدم: دنیای عجیبی دارین تکنولوژی ما ها رو می شناسی اماا حیوونامونو نه...

گفت: هه... من چیزای عاشقونه رو خوب بلدم.

_ مسواک عاشقونس؟

: وقتی بخوای یه خانم زیبای زمینی رو ببوسی، آره.

_ تو که تا حالا یه خانم زیبای زمینی رو نبوسیدی؟

: نمی گم نه... اما نه!

_ یعنی بوسیدی؟

: اون موقع نمی دونستم که اون یه آدمه! فکر می کردم مثه خودم یه موجود دریایی... اوم یه پری دریایی...

_ مگه دمشو ندیدی؟

: توی آب بود... وقتی اومد بیرون فهمیدم که یه آدمه و از اینکه به دروغ خودشو یه پری دریایی جا زده بود ازش متنفر شدم.

_مگه...؟

: ما فقط پری های دریایی و می بوسیم.

_ من یعنی...؟

: تو...

_....

: فرق داشتی... تو تنها آدمی بودی که آدم بود.

خندیدم و یهو مثه یه بادکنک چسبیدم به سقف... موجود دریایی بلند شد که بگیرتم اما من بلندتر از باله هاش بودم... دمشو انداخت طرفم که بگیرمشو بیام پایین اما اون بالا بیشتر خوش می گذشت... داشتم یه چیزایی و می دیدم که تا حالا این طوری ندیده بودم... خواهش کرد.. من سرمو درست مثه بچه ها تکون دادم و گفتم نه... و اون سیگارشو روشن کرد... رفت طرف آشپزخونه... یه چنگال برداشت،

 گفتم: خیار و با چنگال نمی خورن!

نگام کرد... چنگال فرو کرد تو حنجرم از همون جایی که داشتم باهاش حرف می زدم و این همه واژه خرد می شد رو سرش...

من...!

من نمردم... فقط شدم شبیه یه بادکنک که یهو بادشو خالی کنن.. هی خوردم به در و دیوار به دم موجود دریایی... اون قدر که افتادم رو زمین... حالا کنارش بودم دوباره... اما یه تیکه هایی ازم افتاده بود دور و بر اتاق... انگار دوباره جمع نمی شدم... نگاش کردم... اصلا شبیه او چیزی که از بالا می دیدم نبود... چقدر دم سبز رنگش زشت به نظر میومد و فلساش دیگه برق نمی زدن... اصلا انگار فلس نداشت... شده بود شبیه یکی از همین انسان هایی که می دیدم... رنگشم تو نور آفتاب درست شبیه رنگ تنم بود...

دستم و گذاشتم روی گردنش اصلا زمخت نبود نرم بود درست مثل گردن خودم... گریم گرفت:

_ تو داری یه آدم می شی؟

: من....؟ من هیچ وقت آدم نمی شم.

_ باور کنم؟

: آرزو کن.

چشما مو بستم که آرزو کنم... با تمام هستیم آرزو کنم...بازشون که کردم یه انسان دیدم... دو تا دست... دو تا پا... بی هیچ دمی و حتی هیچ فلسی... پوستش درست مثل مال من بود.

_ تو... آدم شدی؟

خندید... بلند، قهقهه بود انگار ، یا شایدم گریه کرد بلند زجه بود انگار...

: من هیچ وقت آدم نمی شم.

لرزیدم... دلم اما محکم وایستاده بود.

ازم پرسید: تو چرا شبیه پری های دریایی نیستی...؟ چرا این قدر شبیه منی؟

_ اشتباه می کنی! تو شبیه منی نه من شبیه تو!

: دلم هوای دریا رو کرده...

_ با ان دستا که شنا نمی تونی... تازه الان دیگه شش داری فقط...

فکر کرد.. یه کمی و گفت: باید دنبال یه پری دریایی بگردم که بتونه تا ته دریا ببرتم.

گفتم: تو هم قرار بود منو ببری ته دریا... من شنا بلد نبودم و تو ....

:پری دریایی نیستی آخه!

_ یعنی...؟

:...!

_ ته دریا خیار پیدا می شه؟

: خیار؟

_ آره... میوه ی مورد علاقت!

: من...؟ من هیچ وقت خیار دوست نداشتم.

خندیدم بلند... قهقهه زدم بلندتر، شنیده بودم حافظه ی برخی موجودات دریایی فقط چند ثانیه اس...!

از در که می رفت بیرون نگام کرد و من اما، نگاهشم نکردم... اصلا من و به آدما چه... ؟!!! این همه پی یه موجود دریایی بودم که اونم آدم شد... دلم لک زده واسه زمختی فلسای براق یه پری دریایی سبز رنگ که بوی لجن بده....

 

هدی 1390/3/21


 
comment نظرات ()

 
biutiful
نویسنده : هدی_م - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
 

این همه زیبایی عریان ... وقتی توی دو ساعت و نیم جلوت می رقصه و حتی یک لحظه هم از نفس نمی افته نفستو می گیره... سخت می تونی روح سرگردان و بی حجابشو درک کنی و خندت می گیره که فکر می کنند عنوان فیلم اشتباه عمدی و نوشتاری واژه بیوتیفل... آخه به نظرت این همه یه جا «آدم» بودن جدا زیباست... گرچه که تو یه تناقض تلخ وحشتناک گیر کرده... دست زمخت مرد که روی موهای ژولیده ی زن کشیده می شه و فقط به خاطر اینکه لحظه ای آرومش کنه اونقدر زیباست که تو تمام رنگ های سرد و کثیف دیوارها و سقف آب خورده ی دیوار اتاق خوابتو نبینی... شیری که با یه حس عجیب پدرانه تو یه کاسه ریخته می شه و لبخند شاد بچه هایی که انگار از تمام دنیا همین لبخند و می خوان اونقدر زیباست که خیس کردن رختخواب پسربچه ای از تنهایی و یا اشک هاشو بعد مجازات به اصطلاح مادرانه نمی بینی... نگاه عمیق مرد به تو از پشت اون همه خاکستری اونقدر زیباست که چشم های وق زده ی یه جغد بعد از مرگ و فراموش می کنی...

زیبا با تمام زشتی هاش  برام زیباست.. اونقدر که انگار دارم دو ساعت و نیم تمام یه بادام تلخ و می مکم اما جرات تف کردنشو ندارم!

ایناریتو این بار یه روایت خطی داره و با تمام سادگیش اوتقدر به دل میشینه که می خوای بالا بیاریش... بازی خوب که نه شاهکار خاویر باردم درگیر حسایی می کندت که می دونستی وجود دارن اما برای اینکه یه شب بتونی راحت بخوابی فرار می کنی ازشون. حسایی که با تمام پدر نبودنت درکشون می کنی و تنها کار مفیدت بعد دیدن بیوتیفل اینه که از گریه دغ کنی!

مرد روی تخت دراز کشیده و کلی پروانه ی زشت از روی سقف زل زدن بهش و شاید اون تنها به نور نقاشی شده ی چراغ ماشین ها روی گچ نمور سقف فکر می کنه و تو یاد خودت میافتی که شبا از بس که زل می زنی به این نورایی نقاشی شده خوابت نمی گیره و مجبور می شی با یا شال سیاه محکم چشماتو زندانی کنی تا شاید الهه ی خواب لطف کنه و با خودش ببرتت!

نور سخت افتاب میافته رو چشمای مرد ودرد انقدر آروم توی صورتش رخنه کرده که همه ی چروک هاش به نظرت زیبا میان و... و تو فکر میکنی چرا خدا این همه بیرحمه..؟ چرا با این همه تاریکی همین حس کوچیک با هم بودن چندتا آدم و هم از اونا دریغ می کنه... ؟چرا می تونه چشاشو رو زجه ی یه مرد تو تنهاییش ببنده ؟ ...اما وقتی لبخند زیبای مرد و شاید بهتر بگم خنده ی باصدایی مرد رو برای اولین بار توی یه جنگل بی نظیر زمستانی میبینی تو هم می خندی...

وقتی تیتراژو تا ته تهش از کاسه در میاری و دلت نمیاد ضرب آهنگ سرد پیانوشو خفه کنی به یه جنگل زیبای برفی فکر میکنی که یه جایی همین ورا منتظرته و حتما تو  اون جا از ته دل خواهی خندید.

پانوشت 1: نیازی به تاکید راجع به بازی بی نظیر باردم و جایزه هایی که برده نیست.

پانوشت 2: فیلم خوبه اما برترین جنبش بازی با احساسات تماشاگره که خوب ، توی سینما من ترجیحش نمی دم... شاید بابل و آمروس پروس علاوه بر بازی با حس ها فرمشون هم برام جذاب بوده والبته نباید جسارت ایناریتو رو در انتخاب این نوع روایت فراموش کرد و فیلم خیلی خوبه زیبا رو!

پانوشت3: نمای بالایی از شهر بارسلونا و کلیسای زیبای آنتونی گا یودی وسط اون همه ساختمون برام بی نظیر بود و دقت توی شهرسازی و اینکه هنوز بعد این همه سال کلیسلس سانتا فاملیا بلندترین ساختمون توی اون منطقه ست.

پانوشت4: فضای شهری ای که از اسپانیا اینجا دیدم و فرقش با فضاهایی که مثلا تو ویکی کریستین بارسلونای_ وودی آلن _ دیدم جالب بود واسم و با تمام شلوغیش دوست داشتنی.


 
comment نظرات ()

 
love colder than death
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۱
 

اولش وا می مونی تو اینکه داری یه جدی می بینی یا یه کمدی... مهم نیست اما... نماها اونقدر دلنشینن که محو تصاویر سیاه و سفیدش می شی و گه گاهیم لبخند می زنی...

یاد خیلی از گانگسترای معروف میافتی و وقتی برونو کلاشو تا رو چشماش می کشه پایین  یه پوزخند می زنی ... کلی تیر شلیک می شه و کلی آدم کشته می شه اما تو این همه سیا ه و سفید هیچ خونی نیست... تویی که چشاتو دوختی به زنی که مثل همه ی فیلم های گانگستری ابزاره – هم معشوق و هم نیست_ وقتی فرانتز می زنی تو گوش یوهانا تو هم باهاش می پرسی چرا ؟

و اون درست مثل همه ی مردایی که می شناسی میگه: رفیقمه!

و تو مثل همه ی یوهاناها می پرسی:  پس من چی؟

و فراتز مثل همه ی خراب رفیق ها می گه: تو در همه حال منو دوست داری!

برونو کف زمین پهن شده هیچ خونی توی تصویر نیست اما اون مرده به همبن راحتی... عینک دودی شو که برمیداره زل می زنه بهتو تو فکر میکنی باید از صندلی عقب ماشین پرتش کنی بیرون یا نه...!؟

 از اون جایی که وسط یه گانگستری مسخره ای و نه یه ملودرام عاشقانه... پرتش می کنی...

 

پانوشت 1: با ابن فیلم که گویا خرس برلینم برده این کارگردان جسور و عجیب آلمانی و شناختم و جدا از زبان فیلمش خوشم اومد... گویا پست مدرن کار می کنه.

پانوشت2: گانگسترهای غیرمعمول... تعریف IMDB  از این فیلم که کوتاه و خلاصه همه چیو می گه!

پانوشت 3: راینر ورنر فسبیندر کارگردان بازیگر نقش فرانتز....

 


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد