لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

شوق...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥
 

 

پشت این همه... همه ، انگار یک نگاه هرز تو می شود... و تو پشت ای همه، همه، محو نگاه خیره ی مترسکی هستی که جز کلاه حصیری پاره اش هیچ نمی بیند و ... این همه _ و _ برای ربط دادن چیزهایی که هیچ ربطی به هم ندارند... درست مثل همه ی این چهارچوبی که بندمان کرده.

فکر میکنی که شاید بشود از این محفل تلخ چای و قهوه که بوی گند قهوه ای اش حالت را بهم میزند بگریزی و دلت هوای یک لیوان لب پرآب خنک کند... نه هیچ آب معدنی کریستالی که تنها چیز نداشته اش کریستال است.

سرت را خم می کنی زیر آب سرد کن زشت و بدقواره ی پارک دورافتاده ی بی نام و نشانی و توی ظهر گرم فروردین که هوایش ربطی به بهار ندارد سعی می کنی آب بخوری و جز چند قطره آن هم نصفه نیمه نصیبت نمی شود... مثل همیشه که هندوانه می خوری چانه ات خیس شده و اینبار از آب نه چندان سرد شیرآب پارک!

همه ی فرق این آب خوردن با بقیه ی آب خوردن های دنیا در این است که دو تا چشم درست مثل چشمان ورقلمبیده ی ماهی تنگ بلور شب عید خانه تان زل زده به چشمان ریز بادامی ات... انگشت شصتت را روی دهنه ی شیر فشار می دهی آن دو تا چشم ورقلمبیده خیس می شوند و خوشحالی که اینبار تو دلیلش هستی ، حتی اگر اشک نباشد.

فرار می کنی و یک کیسه ی پلاستیکی پر از آب دنبالت می کند و درست چند قدم مانده به کتانی هایت تمام هستی اش نقش زمین می شود و تو برنده ای اینبار حتی اگر ترکیدن پلاستیک پر آبی بهانه اش!

بندهای بنفش باز شده ی کتانی های چشمان ورقلمبیده، خیس شده اند مثل تو که بندهای بنفش کتانی های مشکی ات همذات پنداری را به اوج رسانده اند.

صاحب چشمان ورقلمبیده خم می شود... جلویت زانو می زند و لحظه ای چشمان بادامی ات محو این همه خضوع می شود... بندهای بنفش کتانی هایت باز شده و دستان چشمان ورقلمبیده در تلاش گره زدنشان...می ترسی از این همه تقلا... داد می زنی آرام: نه!

 نمی خواهی گره بزندشان... می خواهی رها باشند درست مثل سلول های تنت که با تمام گره های کورشان ظاهری رها دارند... مثل رگ های سبزت ... دست های مشتاق عقب می کشند و لحظه ای محو فریادت می شوند ، می خندند انگار،  و تو یاد رد انگشتانش روی رگ های سبزت میافتی... بی پروا از ساق پاهایت شروع می شوند و حوالی شصت پاهایت محو می شوند...

_وقتی رگای آدم می زنه بیرون... آب بدنش کم شده!

یاد این حرف چشم های ورقلمبیده میافتی...

:من اما همیشه رگام معلومند!

_ آب...

دلم هوس آب خنگ شیر پارک دورافتاده را می کند... کیسه ی پلاستیکی از دستانش رها می شود ... انگار دلت هری می ریزد وسط خیابان و توی ظهر گرم بهاری درست در یک لحظه ی کوتاه بخار می شود... انگار پشت سرت آب ریخته باشند که برگردی و تو...

برمی گردی و پشت سرت همه چیز خالی ست... حتی پارک با نیمکت های کج و کوله ی زنگ زده اش... زمستان است و آن همه بهار گرم از یادت رفته!

کاش به جای دستان چشمان ورقلمبیده... تو... خودت ، کاسه ای آب داشتی که پشت سرش بریزی و شاید او...

اما تو جز چشمانت و کاسه ی هولناکش هیچ نداشتی و می دانستی که آب چشمانت هیچ وقت افاقه نخواهند کرد... می دانستی!

 

هدی

1390-4-نمی دونم

 


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد