لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

عروج...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
 

برف... اولین چیزی که به ذهنم رسید! درختایی که از زیادی یخ زیبا شدن.... و شاید مصلوب...

جنگ.... حسی که لحظه به لحظه که جلو می ری بیشتر زجرت می ده!

نگاه... چشم هایی که زل زدن به این همه تلخی توی برف اما یه نیروی آبی رنگ وسط اون همه سیاه و سفید بهت منتقل می شه...

سردت می شه وسط این همه گرمای روز آخر مرداد و فکر می کنی درست مثل، چشم آبی فیلم یخ زدی و دیگه پشت شیشه نشستن و قهوه خوردن و ادعای عاشق زمستون بودن، نداری...

وقتی به کلبه می رسن فکر می کنی حالا دوباره سردی و سفیدی هوا می تونه همون قدر خوب باشه که تو فیلم هاست... اما انگار اینجا یه چیزایی واقعی تر از همه ی فیلم هایی که دیدی...

انگار مسیح وسط کاه های روی یه سورتمه دراز کشیده و زل زده تو چشم یه زن ناامید که با همه ی بچه های نداشتت انگار تویی و می خواد اون دَمِ معروفشو بدمه تو چشمات...

دوربین آروم میشینه تو نگاه مسیحت و تو زیادی خوشبختی که می تونی از نگاه اون دنیا رو بیبینی... حتی اگه تو یه قرارگاه جنگی و پر از سیم خاردار باشی... تو، آسمون رو می بینی با تنها چراغ برق تلو تلو خورش... و یه عالمه سفیدی عریان که مثه برف پخش میشه تو چشات...

بعد دوباره می ری توی فکرای بی حَدت:

اگه تو اون زیر زمین بودی بازی و انتخاب می کردی یا مقاومت؟

مثه خوره این فکر افتاده تو روحت....

می خوای قهرمان فیلم باشی... قوی بری رو تیکه چوبه زیر طناب دار و درست شبیه مسیح به صلیب بکشنت و تو زل بزنی تو چشمای پسرک گریان و لبخند بزنی...

اما تو... همون یهودایی هستی که مسیح و برَ دار می کنه... راستی تو زندگیت چندتا مسیح و برَدار کردی؟

اما... نه تو حتی اون یهودای مفلوکم نیستی که بخوای با یه کمربند چرم از خودت انتقام بگیری... زل بزنی به یه در نیمه باز و آرزوی آزادی کنی...

نه...

تو نشستی تو سایه روشن اتاقت و داری مثل پسرک گریان فیلم زار می زنی و حتی هیچ مسیحی برای زل زدن تو چشمات نیست... و نه حتی جسارتی برای آرزوی آزادی... تو به زندانت دل خوشی...

پانوشت1: لاریسا شپیتکو، کارگردان زن روسی که اولین فیلمیِ که ازش دیدم و جدا لذت بردم.

پانوشت2: نماها خوبن به خصوص برف و لحظاتی که دو مرد درگیر رهایی ان... و خوشحالم که پاین فیلم یه لانگ شات از 4 تن به دار آویخته ندیدم.

پانوشت3: فیلم عروج برنده ی  خرس طلایی 1977 از برلین شده!

 


 
comment نظرات ()

 
چراغ ها که خاموش شد، معجزه شروع می شه!
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
 

توی آن همه معجزه نشسته ام و خیره به لبخند محو مردی، بغض کرده ام که انگار مثل خود من  دنبال چیزی میان تاریکی قصه ها می گردد و تمام حقیقت نداشته اش را ، خیال  می کند.

و درست مثل من آخرین نفری ست که از روی صندلی بلند می شود.

اینجا بدون من روی کاناپه ی رنگ و رو رفته نشسته ای و چایت را مزه می کنی و من پشت خنکای تمام شیشه های نیمه باز اتوبوس های راهی بندر به لحظه ی حضورم ، درست آنجا فکر می کنم!

گم کرده ایم تمام زندگی مان را پشت حیوان های شیشه ای که هر روز رویشان دستمال می کشیم و آرزو می کنیم همه ی دنیا به پاکی شان باشند و تنها با جمله ای ساده مسخ می شویم!

_ چقدر قشنگن اینا!

شبیه حیوان هایت  شده ای، پاک و تهی... با تو ام... خود تو... از این ور که نگاهت می کنم پشت سرت را میبینم ان قدر که شفافی... اما من هنوز دست و پا می زنم توی این همه واقعیتی که تنها معجزه درمانش می کند.

چند لیوان تمیز دور میز چیده شده و نگاه گرمی پشت ناهار پخته شده در حیاط ، این همه بزرگ است که معجزه بخواهد؟

خنده ام می گیرد از این همه تلخی زندگی... این همه واقعی بودنش... این همه بودن که مجبور به زیستنمان می کند... آن قدر که بغض کنیم و زل بزنیم توی چشمان زنی که شاید مادرمان باشد و یک خواب ساده بعد از تنفس کلی گاز بی آزار_ شاید_ آرزو کنیم!

افسوس که داستان ها هیچ وقت آن طور که توی فیلم ها تعریف می شوند اتفاق نمی افتد! این همه فیلم خفه مان می کند و برگشتن توی واقعیت دورو برمان زجری است که داستایوفسکی هم با تمام ادعایش نمی فهمد.

احسان... سیگارش را رو به شهری که چراغ های خاموشش را می خواهد روشن می کند و روی صندلی های مخمل سینماهای تاریک زندگی را می جوید، آن هم روی پرده ای که آن قدر سفید است که نقش بر آب ، حافظ را به خاطرم می آورد.

مادر... روی برف ها می دود و لوبیاهای آب پز دست هایش را بیشتر از بچه هایش می شناسند. نداشته هایش آن قدر زیادند که همه ی آنچه که دارد هم محو می شود. چون دختر تازه بالغی می خندد، ذوق می کند و همه ی خوشبختی اش پیازهای اضافی است که پوست می کند.

کاناپه ی فرسوده ی وسط پذیرایی... شاید اگر هیچ وقت شکلاتی و نو نمی شد، حقیقت این همه لخت جلوی چشممان نمی رقصید.

یلدا... زل زده به تخم چشم هایش توی آیینه و ماتیک تند قرمزرنگ را می بلعد...گونه هایش... یخ زده اند اما! درست شبیه حیوان های شیشه اش!

و رضا... انگار معجزه ای است که هرگز نخواهد آمد!

... چقدر اینجا بدون من ، آرزو می کنی! بیایم هم دنیا به همین گندی است که می بینی! گشنه ات که می شود من عق می زنم و همه ی فیلم های دیده ام همراه آب توی لوله ی فاضلاب گم می شود.

پانوشت 1- انگار جسارت توکلی توی دو گانگی روایت در پایان بندی کم شده... البته بیشتر که فکر می کنم لبخند محو احسان_ صابر ابر_ بهترین پایان ممکنه!

پانوشت 2- پرسه در مه رو تو نوع فرم و روایت بیشتر دوست داشتم... گرچه نگاه توکلی به نمایشنامه و پایانش عالی...

پانوشت 3- کاش نمایشنامه رو قبلا نخونده بودم!

پانوشت 4- معتمد آریا بی نظیره... انگار زن باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز جلوم جولان می ده... اون قدر عالیه که بازی فوق العاده ی صابر ابر_ احسان_ و نگار جواهریان_ یلدا_ کمتر به چشم میاد.

 


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد