لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

با این همه نجابت... تو یک حیوانی! با همه حیوان بودنت... نجیبی... شاید!
نویسنده : هدی_م - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

توی کوچه هایی با دیوارهای آجری، سیمانی، گچی، بتنی و ... گشت می زنی و درِ هر خانه ای را که باز می کنی همه چیز کج است... نه به خاطر کج بودنش که چشمانِ  تو راست نیستند... شاید!

تلخی کاهانی کم شده... انگار بعد از سال هایی که از آدم می گذرد... شکر بیشتری توی قهوه اش می ریزد و همچنان هَمَش نمی زند!

اهالی ساده ی یک روستا... آن چنان خوشند که نام عیش آباد بر خود نهاده اند، مردمانی که تنها صدای خنده شان را می شنوی ... انگار گریه را بلد نیستند و چیزی چون غم را نمی فهمند... شاید! و حالا همان آدم، اسب شده... لایه های پنهانی که تمام زشتی ها و دردها را در آغوش گرفته اند، آنچنان که تو به ظاهر شیکش می خندی و فکر می کنی همه چیز خوب است آنقدر که دویست هزار تومان برای درگیری شبانه ی این همه آدم مسخره است... و نمی دانی این همان عیش آبادی است که مردمانش مردگان را توی اتاق هایشان چال می کنند تا خنده، هویتش را حفظ کند.

کاهانی در فیلم آخرش فرم روایت را نیز با مفاهیم گره زده و طنز تلخی به خوردمان می دهد که بیشتر از لایه های زیرینِ نقادانه و اجتماعی اش می خنداندمان... و این، خیلی خوب نیست.

از سالن که بیرون می آیی، بیش از آن که نگاه تلخ و بی نهایت غمگین سرکار_ با بازی بی شک بی نظیر رضا عطاران_ یادت بماند شوخی های بی شمار جنسی و شیطنت های لوس دخترک بی نوا_ باران کوثری_ در یادت مانده!

فیلم برایم پر از شاید است... در خوب یا بد بودن نگاه طنازانه به این همه معضل اجتماعی... یا حتی فرم روایت خطی در طول یک شب... نیاز به همراه شدن این همه آدم... و اصلا دوست داشتن یا نداشتن فیلم... و انگار همین شاید مدام تکرارت، می شود... تا خودِ فیلم...

تمام فیلم به این فکر می کنم... چرا اینجا درِ هر خانه ای را که باز کنی همه چیز جرم است... ما آدم ها اشتباهیم یا این همه قانونِ نوشته و نانوشته.... !؟و اصلا سیاسی نگاه نمی کنم... همه ی دنیا انگار همین است که همه چیز می گوید نه و توضدشان راه می روی...!!!

به دیوار تکیه زده ای و آهسته بغضت را میان مشتت فوت می کنی که لبخند نامحسوس زنت آن ورِ تلفن هدر نرود...!

 موسیقی دلت را توی هر دستگاهی که می گذاری خراب است و حتی دوست داشتن آدم ها هم برایت ناپیداست.. چون یک بی عرضه ی ابدی شده ای...!

 آن قدر خانه برایت ناآشناست که دفتر متروکی با نت های نوشته بر دیوار را خانه ات کردی و مدام به همه چیز می خندی و حتی به مرگ انسانی... و نمی گریی حتی برای خودت، که بی فایده است!

دستبند فلزی را قفل موتور قرضی ای کردی و با همه ی بی رحمی ظاهریت هیچ چیز نداری... آن قدر دل نازکی که برای سنگ افتاده از کنار زنگ روی دیوار بیشتر از این همه موجود عاقل و ناطق دل می سوزانی... خسته ای ... و نجیب تر از تمام اسب های خوش رنگ بی انسانیت... هه... اما این پسوند برای اسب ملموس تر از توست که، آدمی!!!

_ بازی عطارانِ عزیز رو بسیار دوست داشتم... وهمچینین کارن همایونفر بازی اول خوبی داشت!

_ فیلم بیست آقای کاهانی و بیشتر دوست می دارم شاید چون به دلیل مازوخیستِ شدیدم!

_ شروع فیلم اصلا به دلم ننشست..  موزیکی که سعی داشت مخاطب را روی صندلی نگه دارد... و پلیس اماده به دستبند زدن خیره به پنجره...

_ خوش گذشتن با طعم زهرِ مار...!

 

هدی

1390-9-30

 

 


 
comment نظرات ()

 
answer me...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

همه ی سلولات به رعشه میافته اونم از فکرِ خودت... از خودِ همون سلولایی که شدن تنت... بی اندازه ترسناکن... درست مثل فیلم...

این همه دنیا... با این همه تصویر... همون کهکشان بی نظیر هولناک کوچک تر شده و به همون عظمت توی ذراتِ خونت جریان داره... انگار یه عدسی بزرگ گذاشتن وسط مغزت و سلولای بزرگ شدَت شدن بی کرانِ بالای سرت... یه زیبایی هراس آور... درست شبیه خدا!

درخت زندگی پر از شاخه هایی که بی پروا داره نشونش می ده یا حداقل سعی می کنه که پیداش کنه... و جایی، لحظه ای، همون جا که دلت هری می ریزه پایین... خودِ خودِشه.... مثل یه نسیم زودگذر رو پوستت حسش می کنی با تمام ندیدنِش...

یه مرگِ شاید ساده یه ماجرا میشه تا ..بری تو لایه های خودت و فکر کنی اگه این پوسته ی بی خاصیت و بزنی کنار و خیره بشی توی خودت چه چیزایی میبینی... بدجوری دنبالشیم و خنده داره که خودمونم پیدا نکردیم!

دوربین وحشی مالیک با یه آرامش وصف ناپذیر همون طور که توی سیاه چاله های نامتناهی می گرده... به خونه ی یکی از همین موجوداتِ ریزِ هوشمند سر می زنه و همچنان با همون آرامش یه داستان ساده واست تعریف می کنه... و تو همراه همه ی اون موجوداتِ ریزِ خودخواه کلی از سوالات، دوباره سر راست می کنن . انگار تو هم منتظر یه برهوت پراز آبی که یه موسیقی بزرگ با امواج هارمونیک، قشنگش کنه و تو دستتو آهسته رو ابرا بکشی فکر کنی بخشیدنِ یه انسان که دوستشم داری برای اونی که این همه زیباست چیزِ بزرگی نیست!

فکر کنی و نترسی از این همه تنهاییت! حس کنی یه لحظه تو هم یه صندلی لهستانی گذاشتی وسطِ اون همه ذره ی رقصان و وحشی آب و تو سکوتِ عمیقِ اقیانوس تنهایی... درست مثل خدا!

کافیه یه ثانیه به تنهایی ابدیش فکر کنی و فقط سعی کنی یه لحظه باهاش همذات پنداری کنی... شاید همون یه ثانیه خدا هم از روی صندلی اش خم شه و عینکشو رو بینی قلمی اش سر بده پایین و آهسته نگات کنه... و شاید......... لبخند بزنه!

پانوشت1: فیلم رو دوست دارم با تمام اندیشه ای که بهم می گه فیلم بیشتر به روایت فلسفی نزدیکه تا سینما.

پانوشت 2: موسیقی فیلم با صحنه ها؛ عجیب به دل می شینه!

پانوشت3: نوع روایت جالبه... نیازی نیست بازیگرها تو صورتت زل بزنن و دیالوگ بگن... و می شه یه زندگی و به سادگی نگاه کردن به یه درخت از زاویه ی پایین فهمید و حتی حس کرد.

پانوشت4: حرکاتِ دوربین و قاب ها پر از خلاقیتِ برای من!

هدی 1390-9-3


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد