لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

شمایلی از اداهای مدرن...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

متاسفم برای کارگردان فیلمی چون استشهادی برای خدا... با تمام ندیدن فیلم از آنهمه تعریف و تمجیدِ سخاوتمندانه از آن فیلم و شاید حتی فیلم های قبل از آن انتهای خیابان هشتم چیزی جز معجونی از المان های هالیوودی در یک حصار ایرانی نیست!

جمله ای که مدام جای جای فیلم توی سرم جولان می داد: کاش یک فیلم متوسط هالیوودی میدیدم،حداقل این همه ضعف تکنیکی حالمان را بهم نمیزد. از فیلمبرداری افتضاح فیلم با لرزش های بی اندازه تا تدوینی که از موازی بودن هیچ چیز نمیداند!

دومین فیلم از سه گانه ی، به قول امینی اجتماعی اش که تنها نشانه اش از سه گانه شدن شمارش اعدادیست پشت هم!

و واژه ی اجتماعی که به شدت برای فیلم سنگین است... فیلم بیشترژانری تخیلی دارد که متاسفانه حتی نام علمی را هم یدک نمی کشد!!! به قول دوستی تمام عوامل فیلم ضد خانواده شکل می گیرد... از موسی_ با بازی نمایش حامد بهداد_ با فروش بچه اش_!!!!!!!!!!!!!!!!!!_ برای دوستی که حتی میزان رابطه و حسش را با او نمیدانیم، تا خودفروشی نیلوفر_ با بازی مثل همیشه، خوبِ ترانه علیدوستی که اینجا جدا،هرز رفته _ برای برادر در حال اعدام که نه.... بیش از آن برای پدری که شکست خورده به نظر می آید!

همه چیز به طرز خنده آوری سردرگم است... نگاه نیلوفر توی آیینه با آن گریم غلوشده اش حس غروری بی اندازه می دهد تا غم از دست دادن معصومیت... افتخاری از جنس رنج های زنانه ای که همیشه تحمل می کنند تا مردهای زندگیشان زنده باشند...! حتی این نگاه هم پر از تناقض است... نجات برادری از مرگ موازی مرگ عشقی می شود که در کانون خانواده و اجتماع پررنگتر می نماید... حتی به رقم تمامی حوادث تاریخی... آنتیگونه ی اسطوره ها را کنار می گذاریم که نیلوفر با آن لباس قرمزش هیچ شباهتی به او ندارد.

تنها چندین سکانس خوب توی فیلم جذبمان می کند... و شاید بیش از آنکه بگویم قسمتهای خوب فیلم انتهای خیابان هشتم اند، سکانس های مستقل خوبی اند... بازی خوب ترانه، آنجا که روی تختش دراز کشیده و با تلفن حرف میزند... دعوای تندش با منشی بیمارستان... نشستنش کنار درِ خانه ی خانواده ی مقتول در تنهایی و یا حتی درآغوش کشیدن مضحک کتانی های غولآسای برادری پای تیغ!

و شاید ضجه های صابر ابر توی پمپ بنزین که بیشک نمی توانم علاقه ام به بغض های به یاد ماندنی اش را توی "کالیگولا" یا "آقایوسف" نادیده بگیرم!

... یا عصبانیت بهداد برای آتش زدن اتومبیلی که می توانست خود یک فیلم باشد اما اینجا، وصله ی ناجور و بیخودی به نظر می رسد!

تابلوی خیابان هشتم توی چشمت می زند و زن با قدم های محکم و انگشتانی که بیشک مصمم به نظر می آیند از پله هایی سست بالا می رود و روی دستگیره ی دری فرود می آید، و من آرزو می کنم هیچ صحنه ی دیگری پشت این در نبینم، که....

هیچ چیز فیلم برایم دوست داشتنی نیس جز،  پایان بندی اش که به نظر میرسد امینی حوصله ای برای تعریف ادامه ی ماجرا ندارد، پایان فیلم به شدت بسته است... کاش کارگردانی چون امینی با این همه سابقه ی خوب معنای پایان باز را بهتر می دانست...

و تلخی مدام فیلم ... که تلخت نمی کند... تنها حالت را بهم میزند...

پانوشت1: با این همه وضوح در پایان فیلم _ حتی شنیدن صدای تق فندک_ هنگام بیرون رفتن از سالن این جمله را مدام می شنوم: تهش چی شد؟!!!!!!!!!!!!!!

پانوشت 2_ موسیقی فیلم را با تمام تکراری و ایناریتویی بودنش میتوان دوست داشت.

پانوشت3_ این همه تنش و اضطراب در فیلم کاملا نمایشی و بیخود به نظر می رسد و هیچ کمکی به ایجاد اضطرابی حتی اجباری در من نمیکند، مقایسه می کنم با سکانسی از "به نام پدر" حاتمی کیا که مهتاب نصیرپور روی ویلچر نشسته و در فرودگاه به آرامی جلو میرود... آرامش و سکوت آن صحنه آنچنان اضطرابی داشت که دسته ی صندلی زیر انگشتانم برای نجات تقلا می کرد.

پانوشت3_ شاید اگر پایان فیلم هیچ فاجعه ای اتفاق نمیافتاد و همه ی آدم ها مجبور میشدند با پرسونایی انسان وار کنار هم زندگی کنند... بحران بزرگتری ترسیم میشد.

هدی 1391/1/25


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد