لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

چرا از درخت ها چیزی نمی دانیم یا نوشتاری در باب نگهداری از درختان
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
 

مرد که ساکن خانه شد... فکر کرد تنها چیز خوب این خانه تک درخت توی حیاطش است...

درخت درست وسط حیاط کوچک قدیمی، توی یک باغچه ی کوچک تر چهارگوش قرار داشت. مرد ساعت هایِ تنهایی اش را از پشت پنجره ی قدی خانه زل می زد به درخت و آنقدر نگاهش می کرد که روی همان صندلی ای که نشسته بود خوابش می برد...

بیشتر روز را کار می کرد و شب ها می توانست درخت را ببیند... شامش را پشت پنجره می خورد و در تمام مدت محو درخت و شاخه هایش بود. مرد چیز زیادی از درخت ها نمی دانست.. اصلا هیچ چیز جز اینکه درخت ها سبزند و شاخه دارند نمی دانست... بارها فکر کرده بود درخت توی حیاط چه درختی ست.. اما به نتیجه ای نرسیده بود.

شب ها نگاه کردن سخت می شد... تاریکی آسمان مزاحم دیدن چین و شکن شگرف درخت بود. مرد فکر کرد باید یک چراغ زیر درخت بگذارد که شب ها بهتر ببیندش...

 یک چراغ بزرگ زرد رنگ خرید و آن را روی زمین گذاشت طوری که نورش از پایین تمام شاخه ها را روشن می کرد. خوشحال بود.. حالا که شب ها زل می زد به شاخه ها تمام برگ هایشان را می دید ... لرزششان را توی باد حس می کرد و با سایه هایشان قصه می ساخت...

حیاط کوچک بود.. آن قدر که برگ های درخت تمامش را سایه می کرد ... بهار که بود مرد احساس لذت عجیبی داشت. اما... پاییز که  شد... جمع کردن این همه برگ خسته اش می کرد... باران که به برگ های ریخته شده می زد بوی له شدگی شان همه ی حیاط را پر می کرد و مرد فکر می کرد تحمل این همه بوی گند را ندارد...

 باید تبر می خرید...

 تبر تمام شاخه های اضافی را برید و درخت کوچک تر شد.. آنقدر که اگر بهاربود می شد، تعداد برگ هایش را شمرد.... مرد چیزی از درخت ها نمی دانست پس شاخه هایی را قطع کرده بود که دیگر بلند نمی شدند!

 صبح برف می بارید و درخت با تمام عریانی اش هنوز زیبا بود... سفید و واقعی..

بهار شد و مرد منتظر برگ های زیاد درخت شد... هرچه بیشتر صبر می کرد درخت لخت تر به نظر می رسید.

و

 تابستان که شد.. مرد دلش هوای برگ های بی شمار درخت را کرد.

با خود گفت: یک درخت دیگر می خرم و پیوندش می کنم.

نهال تازه خریده شده ی مرد هیچ ربطی به درخت قدیمی حیاط نداشت.... مرد نهال را توی تنه ی درخت پیوند زد... و بعد پشت پنجره ایستاد... فکر کرد تا مدتی دیگر کلی برگ تازه و سایه ی بی نظیر خواهد داشت و... لبخند زد.

تابستان تمام می شد و نهال روزبروز ضعیف تر.. پاییز که آمد نهال خشکیده بود و تنه ی سوراخ شده ی درخت بدجوری درد می کرد... مرد دستش را روی بدن درخت کشید.. از برجستگی ها و فرورفتگی هایش لذت می برد... چشمانش را بست و فکر کرد باید این تن زخمی را دوبار درخت کند.

چند تخته ی رگه دار قهوه ای خرید..

میخ ها که ضربه ی محکم چکش توی تن درخت فرو می رفتند، مثل فرو ریختن یک پیکر عظیم توی سکوت حیاط صدا می کردند ....  مرد تخته ها را چسباند.. از درخت فاصله گرفت و نگاهش کرد... سوراخ پیوند دیگر نبود اما فرم تخته ها منحنی زیبای درخت را خراب کرده بود... مرد ناراحت بود... شب چراغ را روشن نکرد... دلش نمی خواست درخت افسرده اش را ببیند... برگ هایش را از دست داده بود و حالا تنه ی قهوه ای زیبایش را خراب شده بود... روی صندلی خوابش برد.

صدای کشیده شدن سمباده روی تخته ها و تنه ی درخت تمام حیاط را پر کرده بود... مرد می خواست بیرون زدگی تخته ها را درست شبیه تنه ی درخت کند... دلش همان درخت واقعی اش را می خواست.

.

.

.

درخت با خود فکر می کرد... من با این همه دلبری و زیبایی ام به چه دردی می خورم وقتی هیچ چشمی برای دیدنم نیست... کاش کسی توی این خانه بود که مال او می شدم.

 روزی که مرد به خانه آمد... درخت بدجوری ذوق زده شد... فکر کرد تمام آرزوهایش برآورده شده...

 هر روز زودتر به خورشید نگاه می کرد آنقدر که برگ هایش برق بزنند.... شاخه هایش را بیشتر سمت آسمان می برد.... به باد می گفت آرام تر بوزد که برگ هایش زیباتر تکان بخورند.... به کِرم ها التماس می کرد کمتر تنه اش را بلیسند... از گنجشک ها می خواست زمانی که مرد خواب است سرو صدا نکنند.... تمام هستی اش را پای چشمان مرد گذاشته بود و از این دلفریبیِ مدام، لذت می برد...

مرد که برایش چراغ گذاشت... درگیر غرور عجیبی شد.. انگار حالا تمام دنیا می خواستند ببینندش... انگار روی تپه ای بلند ایستاده بود و تک درخت تمام دنیا شده بود... نور چراغ دنیای تازه ای از شب برایش ساخت. آنقدر که دیگر دلش نمی خواست بخوابد... می خواست مدام به برگ هایش ببالد و چشمان مرد را روی تنش دنبال کند.

آنقدر بیدار مانده که یادش رفته بود چطور می خوابیده...برگ هایش مدام کمتر می شدند و شاخه هایش توان بالا ماندن را از دست می دادند... اما انگار، بالیدن آنچنان وجودش را گرفته بود که اعتراض شاخه هایش را حس نمی کرد... بیدار بود و در نور چراغ چشمان بسته ی مرد را نگاه می کرد..

تابستان که تمام شد وحشت از دست دادن برگ هایش... شبیه حسی مثل جنون سرتاپای وجودش ر گرفت... شاخه هایی که تمام لذت و فخرش بودند حالا روی زمین افتاده بودند.. اسم تبر را شنیده بود اما حضور ملموسش را نه... و حالا آنقدر بیرحمانه لمسش کرده بود که نفس کشیدن سخت می شد... فکر می کرد همه ی بودنش نابود می شود.

برف که بارید کمی از ترسش کم شد.. گرمای برف های یخ زده را روی تنه اش حس می کرد و از عریانی اش کم می شد... ساعت ها می خوابید و دیگر علاقه ای به چشم های مرد نداشت.اما هنوز گاهی که مرد دستی به تنه اش می کشید، لبخند می زد...

 بهار که شد و برگ های تازه  وکوچک شاخه های اندکش را پوشاندند حس بهتری داشت... فکر می کرد "کمی از خودش" بازگشته و شاکر بهار بود که این همه گرمش کرده!

نهال کوچک که آمد، کمی به رقیب فکر کرد..اما بعد که زخم تنه اش بزرگ و بزرگ تر شد... تمامش را از یاد برد... زخم هایش آنقد بزرگ و عمیق می شدند که تمام شب زیر چراغ خاموش توی حیاط فریاد می کشید... از وجود نهال کوچک بی دفاعی که هر روز در درونش بیشتر می مرد .. و تحمل زخم های چرک آلود و دردناک نهال ... خوره ای که روی پوسته های بی دفاعش جولان می دادند.

نهال که مُرد، جنازه ی سنگینش را روز ها روی تنه اش تحمل کرد... کرم ها توی رگه های خشکیده ی نهال می لولیدند و او زجر می کشید... نگاه نهال جوان را هنگام مرگ به یاد می آورد که آرام خاموش می شد و حتی نوای نای ناله هم نداشت! و چیزی چون ترس شاخه های باقیمانده اش را می لرزاند.

آرزو می کرد کاش می توانست شاخه هایش را بلند کند.. دست مرد را بگیرد و بگوید، این نهال مرده را توی باغچه دفن کن... و آرزو می کرد کاش مرد می فهمید درخت ها هم روح دارند و خاک آرامشان می کند...

شب ها گریه می کرد و شاخه های خشکیده اش خیس می شدند.. اما دیگر هیچ برگی نبود که لحظه ای بلغزد و همراهش شود... با تمام بودنِ مرد... تنهای تنها بود!

مرد که نهال را از تنه اش جدا کرد و توی آشغال ها انداخت با خود فکر کرد کاش خون درخت ها هم مثل ادم ها بود تا مرد می فهمید چقدر از وجودش کم شده... احساس ضعف می کرد و خون ریزی اش بند نمی آمد انگار... سوگواری نهال جداشده توی اشغال ها آنچنان دردناک بود که تحمل فکر کردن به چنین مراسم دفنی را هم نداشت.

چشم هایش را بست و فکر کرد دیگر هیچ علاقه ای به خورشید ندارد... هیچ سلامی نمی خواهد و هیچ انسانی...

و..

 میخ ها که توی تنه اش فرو رفتند و سمباده ها که کشیده شدند.. دیگر حتی یارای فریاد هم نداشت... سست بود.. آنقدر که می خواست فروبریزد... حیف که خاک مدام در گوشش می خواند که زنده بمان... تو هنوز یک درختی!

  اما درخت فکر کرد دیگر تحمل این حیاط کوچک را ندارد... خسته بود و می خواست بخوابد.. به سال ها....

.

.

.

 

مرد به درخت خشک شده ی میان حیاط نگریست و فکر کرد باز هم تنها شده... دیگر درخت هم  نیست تا با شاخه های بینظیر و تنه ای شگرف مسخش کند...

 دو زانو مقابل تن خشکیده درخت زانو زد و حس کرد چیزی گرم مثل خون،از چشمانش  روی خاک باغچه چکید.

 بلند شد... تبر را برداشت و به درختی تازه فکر کرد.

هدا 1391-11-


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد