لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

دوَران زیر پوست یخ زده ی سیم های برق
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
 

 

دستکش های سفیدت را دستت می کنی و توی خم کوچه های سنگی می پیچی و می پیچی و ضربآهنگ گیتار می بردت تا صفحه ی گرد گرامافون چرخانی که می چرخاندت و می چرخاندت و تو محو می شوی توی پس زمینه... رنگ نمیگیری که هیچ آفتابی نیست برای پخته شدن... با تمام کمال یافتگی ات خامی... سفید.. و دست نیافتنی...

نمای آغازین هُل ات می دهد توی کتاب های حجیمی که تنها با لمس انگشت سبابه ات حبس می شوند توی مغزت و تو در بیکران موسیقی شناوری، با چرخشی که زمینت را یادآور می شود... و فکر می کنی این انگشت های لعنتی چقدر غریبند که زمان را حدس می زنند با تمام یخ زده گیشان!

موسیقی... عنصر جداناپذیر نماهای به شدت اسلوی جیم جارموش عزیز... هیچ قضاوتی نیست از عاشقانی که زنده مانده اند از پس سال ها... تنها لذت خوشایندیست که از بازی سایه ها و نت ها می بری با گیتارهای الکتریکی که به سالیان آمده اند، تا مسخت کنند توی خیابان های خلوتی که از آب هایش اسید می جوشند و تو را آدم می کنند و مرا حوا...

و خلقتی که بی وقفه ابدی ات می کند و تو با تمام خون باریگی ات بی اندازه انسانی... انسان های شب زده ای ای که می گریزند از نور و توی کتاب ها و نواها غرق اند... درست شبیه تو که تمام آفتاب را در خوابی و سکوت بی انتهای شب سوقت می دهد تا نهایت نیستی ای که پر از زندگی است...

عینک دودی ات را شبیه باب دیلان تمام مدت  روی چشمانت می گذاری و بدنت را می لغزانی، با متنی که از مغزت تراوش کرده و تو خیره در تاریکی مقصد می جویی و شرق آرامت خواهد کرد... زادگاه خورشید... تنها منبع نوری که باقیمانده و با بیرحمی نیستت می کند...

تلفنت را جلوی صورتت می گیری و لبخند می زنی برای تنها آدم موجود... نشانه ها بیداد می کنند و توی موهای سفیدت دنبال مردی می گردی که خلقت کرده... به نوستالژی پناه می بری و قبول می کنی شوبرت را باید با جیغ های کشدار سیم های برقی طاق زد(اصلا فرقی می کند تاق را با چه ط یی بنویسیم وقتی هیچ نوری برای رهایی نیست جز حنجره ی سفید دخترکی که روی پله های سنگی عشق می بوید.)

نورهای مصنوعیِ زمینِ مرده را زیر زمین چال کرده ای و با تنها چراغ قوه ی باقی مانده دنبال آخرین نشانه های زندگی، روی گستره ی یخ زده ای که رویش ایستاده ای می گردی... تو هم یخ زده ای مثل قارچ های قرمزی که نمی دانند چرا بزرگ شده اند در فصلی که از آنِشان نیست... و تو دنبال گلوله ای چوبی می گردی که رهایت کند از این همه ترس که تنها پنجره ات به تاریکی را هم با پرده ای ضخیم بسته...

من گوشه ی کافه ای تاریک کز کرده و زل زده ام به آدم و حوای مُدرنی که جز آغوش هم راهی برای زیستن ندارند و فکر می کنم به عنوان فیلم که طعنه می زند به انسان هایی که با تمام انسانیتِ فریاد برآورده شان عشق نمی دانند.

هدا   دوم اردیبهشت 93

 


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد