لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

سقوط...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
 

: می خوام پرت شم.

_ زیر مبل یه تشک پهن کن!

: ...؟

_ حوصله خون دماغاتو ندارم.

: بگو پایه ی مبلا رو بلند تر بزنن، اون قدر که با نردبون بریم بالا ازش.

_ پنجره بازه.

: نه... این قدر ها دیگه نه!

_ می دونسم جراتشو نداری!

: سقوط از روی تختم سقوطِ، فقط نتیجش فرق می کنه!

_ به هر حال من زیر مبل یه تشک پهن کردم...

: بذار یه چایی بخورم... بعد!

_ منتظرم که پرت شدنتو ببینم.

: هه...

_ نگو که " مدت هاست سقوط کردم." خسته نمی شی از این همه ادا؟!!

: اما می خوام پرت شم اینبار...

_ ...

: واقعا!

_ باشه... من چای می ریزم واست.

: شاید تا برگردی، پرت شده باشَما.

_ چاییتو بخور بعد!

: ...

مرد لیوان چای را روی میز می گذارد... روی تشک زیر مبل هیچ نشانی از زن نیست.

روی تشک زیر تخت هم ... و حتی روی تخت!

کنار لیوان چای برمی گردد، نگاهش به پنجره می افتد که بازِ باز است. لحظه ای می لرزد.

... درست دوازده طبقه پایین تر ردی سرخ از کنار لبان زن پیداست.

این بار راست می گفت.

1390-7-13

هدی


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد