لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

یک حبه قند و گاهی طعم خوش یک گیلاس...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

بهانه ای ساده برای القای یه مفهوم پیچیده: یک حبه قند و گاهی طعم خوش یک گیلاس...


فیلم خستَم کرد... شاید شروع خوبی برای نوشتن یادداشت برای یه فیلم نباشه... اما روند فیلم به شدت کنده، و بدتر از اون اینکه به شدت همه چیز از پیش تعیین شده است. با شروع فیلم و بعد از گذشت دقایقی از فیلم انتظار شروع می شه، انتظار برای یه اتفاق خیلی بد توی این همه شادی... اتفاقی که بعد از دادن چندتا کُد خیلی پررنگ توسط کارگردان دیگه کاملا قابل پیش بینی ست: خوابیدن زن دایی_ شمسی فضل اللهی_ که ظاهری مثل مردن داره، کندن یه چاله به بهانه ی یافتن گنجی که تعبیری از عذاب قبر می شه... و من بی شک یه واژه میاد تو ذهنم: مرگ!

مدام توی اون همه رنگ های عالی_ که مدیون فیلم برداری خوب خضوعی ابیانه است_ دنبال رنگ سیاه و غمی که قراره بیاد می گردی.. تا اینجا که فیلم چیزه تازه ای جز تکنیکهای کارگردانیش بهم نمی ده... و بدتر از اون اینه که هرچی جلوتر می ریم دلیل این مرگ هم برام معلوم تر میشه: دخترک معصوم داستان به مردِ دیگری عاشق است و این مرگ شاید رهایش کند از تصمیم نخ نماشده ی زندگی همه ی دختران این چنین سنتی!

حبه قند که توی حلق دایی_ با بازی عالیه سعید پر صمیمی_ گیر می کند، نفس راحتی می کشم... چرا؟ چون مرگ قریب الوقوع، صورت گرفته... حالا باید کلی پاهایم را مضطربانه و عصبی تکان دهم تا قاسم سر برسد و دخترک معصومانه نگاهش کند و پایان فیلم لبخند زیر پوستی ای نثار مادرش کند و بگوید : بعد چهلم بهشون جواب می دیم! جوابی که با دیالوگ قاسم و اینکه دیگر این بار که بیاید می ماند ، حدس زدنش کار دشواری نیست!

داستان لو رفته ی فیلم و ضربآهنگ به شدت کندش آن قدر اذیتت می کند که تمام بازی های روان و عالیه بازیگران از یادت می رود... یا حتی عمقِ میدان های خوب میرکریمی، کنترل این همه بازیگر در لوکیشنی محدود، لحظه ای زنده کردن سنت های خانوادگی ای که خشکیده اند، یادآوری صحنه هایی که حداقل من بارها در میهمانی ها و غم های خانوادگی دیده ام... و شاید بسیاری نکات فنی و غیر فنی فیلم که جدا هیچ کدام تاثیری در اثبات این واژه که فیلم خوب است ندارند.

میرکریمی مدیون پایان بندی خوبش است، تنها دلیلی که باعث می شود وقتی از روی صندلی بلند می شوم با اخم نگویم: اَه ، چه فیلم مزخرفی! خاموش کردن چراغ های بی موقع روشن شده و نوای غمگین رادیوی تازه تعمیریست،که آنقدر با احساست بازی می کند، که شاید تنها، لحظه ای فکر کنی!

یک حبه قند درست مثل شیرینی طعم یک گیلاس می تواند زندگی آدمی را نجات دهد، پسند باید متشکر یک حبه قند باشد، که انگار با نیرویی ماورایی مجبورش کرد که این بار درست تصمیم بگیرد...که گم نشود توی دنیای غریبی که منتظرش است، دنیایی که موبایلِ آیفونی می تواند تمام نشانه ی سهمگین مدرن بودنش باشد!

پسند کنار حوض، قند خواهد شکست و هیچ وقت نخواهد فهمید که دایی آنقدر ساده مرده که خود حبه قند هم از این همه تلخی خنده اش گرفته...

پانوشت 1_ فیلم رو دوست نداشتم!

پانوشت2_ قابل توجه اونایی که به فیلم به همین سادگی می گفتن: به همین کسل کنندگی... به یک حبه قند با این همه بازیگر و فضاهای شلوغ چی میگن؟

پانوشت3_ هیچ بازی ای شاهکار نیست... رضا کیانیانء ریما رامین فر و هر کدوم از بازیگرای حرفه ای فیلم رو وسط جهنم هم بذارین عالی بازی خواهند کرد.

پانوشت 4_ من اینجا چراغی روشن است، خیلی دور خیلی نزدیک، و به همین سادگی رو به شدت دوست می داشتم، با تمام کم بازیگر بودنشان اصلا کسل کننده نبودند. شاید دغدغه ی میرکریمی آنجا پررنگ تر بود و اینجا در یک حبه قند به رخ کشیدن قدرت کارگردانی در سامان دادن به تعدد بازیگرانی حرفه ای در فضایی محدود دغدغه ای شده، که اصلا به چشم نمی آید!



 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد