لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

روزهای جنگ برای زندگی؟
نویسنده : هدی_م - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 


چشم هایت را پشت برزخی از خیال های نافرجام جا می گذاری که شاید ردِ هبوط از خاکریزی کهنه، التیامت شود... جنگ... نفرت انگیزتر از این واژه نیاموخته ام که رنجم می دهد تا تمامِ سلول های نداشته ام!

مستند گونه ای عالی... به جرات نیمه ی اول فیلم بی نظیر است، آنچنان واقع گرایانه درگیر حوادث می شوی که بوی خاک را روی انگشتانت حس میکنی و غلظت غبار آدم های خسته روی تنت می نشیند!

رنگ مات فیلم و تلفیقش با نور محو صحنه های جنگ، نشان از فیلمبرداری خوب امیر کریمی و هوشمندی نگاه کارگردان دارد... در کنار رنگ فیلم، تدوین کریم مسیحی به شدت به دل می نشیند... به خصوص صحنه های داخلی بیمارستان و هجوم مجروحین که هر چند ثانیه یک بار تعویض نما وادارمان می کند که درگیر ریتم تند فیلم شویم و همراه لیلا_با بازی خوبِ هنگامه قاضیانی_  میان راهروهای درهم و شلوغ بیمارستانی وسط صحرا بدویم و از نفس نیافتیم!

فیلم خوب پیش می رود تا اعلام آتش بس و شادی نمادین آدم ها؛ و حتی شعارهای گاه به گاهش نیز ازاردهنده نیست!

 پایان تمام لذتم از فیلم صحنه ی خوب هجوم هلیکوپتر به سوی آدم های فیلم است، آنجا که مسخ تپه ای خاکی ، هیکل هلیکوپتری غریبه توی چشمانمان می دود و لحظه ای می گذرد تا تصمیم به دویدن بگیریم! نفس کشیدن سخت می نماید اما لیلا میانِ آن همه ترس و خاک نجات یافته است و گویی تو...

فیلم از اینجا به بعد،برایم تمام می شود...

هجوم آدم ها به پناهگاه زیرزمینی می توانست نوید داستانِ دیگری باشد جز قهرمان بازی های عصبی زنی پزشک و یا نابینا شدن تصنعی مرد با بازی به شدت ضعیف حمید فرخ نژاد که تمام لذت بازی ابتدایی اش را فنا می کند.

نگاه های خیره ی آدم های میان پناهگاه می توانست واقعی تر از آنچه می بینیم اتفاق بیافتد... یک تراژدی به شدت مستند که جنگ ا تشریح کند، آنگونه که بوده و نه آنگونه که می خواهیم... گرچه ملیت ایرانی و شوق به پیروزی کمی از جرات نویسنده_ پرویز شیخ طادی_ برای بیان حقایق تلخ می کاهد... شاید لیلا با شلیک گلوله کشته می شد و نبودش بیش از نگاه خیره اش به پایان امیدبخش فیلم کارساز بود... شاید تنهایی امیرعلی بیش از نابینایی اش رنجمان می داد... تنهایی آدم هایی که جنگ تنهاییشان کرد!

کاش آدم ها برای داشتن چیزهای بزرگ به جای جنگیدن راهِ دیگری انتخاب می کردند... ترکش های هولناکش هنوز گاهی گلویمان را می سوزاند و افسوس هیچ تیغ جراحی ای چاره ساز نیست... میلیون ها آدم میمیرند که، جایی و شاید لحظه ای مردی با ادعای قدرت بخندد... و این رنج آورترین صحنه ایست که می توان تصویر کرد!

پانوشت 1: شاید اسمِ دیگری برای فیلم جذاب ترش می کرد. عنوان فیلم به شدت ساده انتخاب شده است... عنوانِ فیلم در کنار پوسترهایی بهتر که ابهت صحنه های جنگ را به رخ مخاطب بکشد تاثیر شگرفی در فروش فیلم می داشت که در این زمینه متاسفانه، موفق نبوده است.

پانوشت 2: تیترتژ فیلم از قوی ترین قسمت هایش محسوب می شود، بازگشت به همان نما در پایان نیز بر ارزشش می  افزاید.

پانوشت 3: کاش همان ریتمِ جذابِ فیلم تا پایان حفظ می شد و از روزهای زندگی خاطره ای دلنشین می ساخت.

هدی 1391/3/5

 


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد