لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

شال گردن
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
 

شال گردن بلند سورمه ام را تا روی دماغم بالا می کشم و زیر گوله گوله ی برف پارک نیاوران روی نیمکت نیمه خیس چمباتمه می زنم... انگشت سبابه ام با دود ناچیزی سفید رنگی گرم می شود و باد برف های کپه شده روی سرو کنار نیمکت را روی سرم می تکاند.

داغی چای لیوان یک بار مصرفش را گرم کرده اما من هنوز سردم است.قند ها را توی باغچه می ریزم...طعم تلخش را دوست دارم.به خالی مقابلم نگاه می کنم و حسرت... برای نیمکتی که می توانست گرم تر باشد...

حالا هیچ کدام را ندارم.جملات بالا یک فلاش بک دور بود... حالا یک شال گردن طوسی با راه راه های قرمز بافته ام...برف نمی آید... وقتی هم که می آید دیگر حتی دلی نیست برای رفتن تا نیمکت پارک و حتی حسرت خوردن برای جاهای خالی... انگار خودم هم نیست شده ام!

شال گردنم لبه تخت خاک می خورد و من بغضم را...

پانوشت: با همه ی اینا بدجوری خوشحالم که برف می یاد!


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد