لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

Le notti di Cabiria
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

یاد تمام آدم هایی میافتم که می خواهند باشند اما از آن همه بالا که خدا نگاهمان می کند تنها غباریم... این همه دور که حتی نشستن روی دستش نیز از عهده مان خارج است چه آنکه ببیندمان!

کابریا... سرگردان شب هاییست که به نام او زده شده اند و از آن او نیستند...میان خلوت آدماهایی که اوبرای خود دست و پا می کند هم یادی از او نیست .. گاه لعبتی است برای فراموشی و گاه دست آویزی برای خنده و کابریا با تمام رنجش می خندد چونان دلقکی میان صحنه ...

نجابت او آنجاست که باور می کند تمام دروغ هایی را که میان لایه های زندگی آن چنان جا خوش کرده اند که جزوی از پیکره ی حقیقت گشته اند ... و تو روی صندلی ات نشسته ای و می خواهی فریاد بزنی که باور نکن... می خواهی آرزو کنی که کاش می توانستی به کابریا بگویی که باور نکن... حتی بارانی که بر سرت می بارد فواره ای است که آنجا که باید، نمی پاشد.

و نگاه تمسخر آمیز فلینی به مذهب که در فیلم رم بیش از پیش نمود دارد این جا در فریادهای مستانه ی کابریا به وضوح دیده می شود و زنانگی خرد شده اش پشت جوراب های راه راهش قایم می شود و تو به تمام زنان فیلم های فلینی می اندیشی! تمام آنهایی که اگر کمی بفهمند طرد خواهند شد چون زمانه آنها را تنها برای ساق های کشیده ی پیچیده در تورشان می خواهد.

تصویر ماریا با بازی درخشان جولیتا ماسینا در فصل پایانی و قطره اشکی که استعاره گونه از او یک دلقک ساخته تا ماریا همرنگ این همه بازیگر نقاب دار شود و لبخندش که تصویری است بی رحمانه از صورتکی که باید باز بر چهره بگذارد تا مریم عذرای فیلم برایمان همان ماریایی شود که تنها آرزویش مسخی است روحانی...

پانوشت1: کن کمترین جایزه ای بود که می شد برای این فیلم به این زوج بی نظیر هنری داد.

 پانوشت ٢: شب های کابریا

 


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد