لنز...خاکستری...تلخ...دود...هبوط

بازخوانی یک حس در یک عصر جمعه
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
 

مرد دور اتاق را با دوچرخه ی همیشه پارک شده ی گوشه اتاقش می چرخد... انگار دوربین را روی دست گرفته باشی و دور خودت بچرخی... زن سرش گیج می رود... اما زمین نمی خورد.. لحظه ی آخر مرد از دوچرخه پایین می پرد و دستش را می گیرد... زن گریه می کند... مرد می گوید زن ها که گریه می کنند زشت می شوند... زن اما مخالف است، می گوید: چیزی زیباتر از زنی در حال گریه نیست.

مرد کراواتش را کمی شل می کند، او  تمام مدت توی خانه پالتو به تن دارد، و گویی عزم رفتن...

زن دوچرخه را دوباره کنار دیوار می گذارد... مرد روی صندلی نزدیک پنجره می نشیند... زن می پرسد: گرسنه ای؟ مرد روزنامه ی مقابلش را دوبار توی هوا تکان می دهد... زن خمیازه می کشد... توی آشپزخانه می رود... در یخچال را باز می کند و دو تخم مرغ بر می دارد... تخم مرغ ها را روی میز مقابلِ مرد می گذارد و کمی عقب می رود... گوشه ی دامنش را بالا می گیرد و آهسته به تخم مرغ ها تعظیم می کند... مرد تخم مرغ ها را بر می دارد... به آشپزخانه می رود و آنها را توی ماهیتابه می شکند... زیر اجاق را روشن می کند و کبریت نیمه سوخته را از پنجره بیرون پرت می کند... زن فکر می کند این جمله چقدر "پ" داشت...

 سیگارش را آتش می زند و کبریت نیمه سوخته را توی گلدان کنار پنجره می اندازد...

صدای جلیز و ویلیز تخم مرغ ها از آشپزخانه می آید... زن جیغ می کشد.. بلند... مرد ماهیتابه را برمی دارد و تخم مرغ ها را به بالا پرتاب می کند...

 تلفن زنگ می خورد...

 زن همچنان جیغ می زند.. مرد تلفن را برمیدارد... تخم مرغ ها به سقف چسبیده اند... مرد می گوید: الو... زن دیگر جیغ نمی کشد.. دست هایش را روی گوش هایش گذاشته و سرش را جلو و عقب می برد...

مرد گوشی تلفن را سر جایش می گذارد.. به آشپزخانه برمی گردد و تخم مرغ ها از سقف کنده می شوند و دوباره توی ماهیتابه می افتند... مرد می گوید: آلفرد بود.

تخم مرغ ها را توی سطل آشغال می اندازد و دم در می رود... زن زل زده به مرد و زیر چشم هایش سیاه سیاه است... مرد کلاهش را برمی دارد... زن مقابلش می دود و با سر آستین های مرد سیاهی زیر چشم هایش را پاک می کند... مرد می گوید: سیگار می گیرم بر می گردم...

زن روی پنجه ی پایش می چرخد و می داند که تلفن از روسپی طبقه ی پایین بوده... می گوید: روغن بخر... پیچ های تخت شل شدن...

مرد از در بیرون می رود و می گوید: موزیک گوش بده با صدای بلند...

زن می خندد... بی صدا!

مرد در را می بندد.. زن توی آشپزخانه می رود... در فر را باز می کند.. گوشت ها سوخته اند و بوی کربن می دهند... پنجره را باز می کند و ظرف فر را لب پنجره می گذارد...

به اتاق می رود.. جوراب شلواری آبیش را می پوشد و موهایش را باز می کند.. پالتوی سفید و کلاه آبی اش... جعبه ی سیگارش را برمی دارد و پیش از رفتن صفحه ای توی گرام می گذارد.. صدایش را بلند می کند و بیرون می رود.

توی راه پله کفش های سیاه پاشنه سه سانتی اش را در می آورد... لحظه ای جلوی در روسپی می ایستد... صدای جیر جیر تخت می آید... از پله ها پایین می دود...

کفش هایش را روی پله های ورودی می پوشد.. باران آمده انگار...

توی خیابان می دود و سیگارش را به سختی در باد روشن می کند... موهایش زیر کلاه پرواز می کنند و مدام مجبور است با دست نگهشان دارد... به کافه ی سرِ چهارراه می رسد... چراغ های نئون قرمزش را دوست دارد.. از پشت شیشه زل می زند به مرد پشت دخل و فکر می کند ادای زن لاموزیکای دوراس را درآورد!

مسخره به نظر می رسد! دستش را جلوی یک تاکسیِ شاید آبی نگه می دارد و تاکسی به سرعت می ایستد... سوار می شود و آدرسی مُتلی در حومه ی شهر را می دهد...

باران می گیرد و زن سردش شده... مرد حتما تا حالا برگشته و سیگارش را می کشد.. و حتما صفحه تمام شده!

یک خیابان مانده به متل پیاده می شود... پول را روی صندلی عقب می گذارد وکلاهش را با دست می گیرد و می دود تا کیوسک سیاه تلفن آن سمت خیابان...  شماره ی خانه را می گیرد.. تلفن سه بار زنگ می خورد و مرد گوشی را بر می دارد...

 زن می گوید: الو..

مرد می پرسد: سیگارتو گرفتم، کجا رفتی؟

زن می گوید: آلفرد کارت داره یه تلفن بهش بزن. و قطع می کند.

سیگارش را روشن می کند و پاکت خالی اش را توی خیسی خیابان می اندازد... شماره ی آلفرد را می گیرد و سعی می کند خاکستر سیگار روی دستش نریزد... تلفن آلفرد سه بار زنگ می خورد و گوشی را بر می دارد.

زن می گوید: الو..

آلفرد سلام می کند،زن صدای پک زدن سیگارش را از پشت گوشی می شنود،می گوید: نیم ساعت دیگه بیا به متل حومه ی شهر... همون که با نئون قرمز اسمشو نوشته رو پشت بومش... و قطع می کند.

سیگارنیم کشیده اش را توی خیابان می اندازد و کلاه خیسش را توی دست هایش مچاله می کند.. توی کیوسک می نشیند و درش را می بندد.. باران به شیشه می خورد و از رطوبت فضا خوشش می آید.

چشم هایش را می بندد و دست هایش را توی بغلش گم می کند... جوراب شلواری های آبی اش گِلی شده اند...

بلند می شود و ساعتش را نگاه می کند.. به آمدن آلفرد چیزی نمانده... بیرون می رود.. تاکسی زردی از دور می آید.. دست نگه می دارد و مثل تمام فیلم ها، تاکسی می ایستد... سوار می شود و آدرس کافه ی سر چهارراه  را می دهد.

پول را روی صندلی عقب می گذارد و توی کافه می رود.. خلوت است وبه جای مرد، زن چاقی با موهای فرفری پشت دخل ایستاده..

 یک قهوه ی یونانی سفارش می دهد و فکر می کند اتفاق عجیبی خواهد افتاد...می خندد و کلاهش را توی دست هایش تکان می دهد.. چند قدم برمی دارد.. چشمکی به مردی که دورتر نشسته می زند و پشت بار برمیگردد... قهوه را مزه می کند.. داغ است.. می گوید: باید صبر کرد...

با عجله از کافه بیرون می زند... و به خانه می رسد... از پله ها بالا می رود... مردی با پالتوی خاکستری از اتاق روسپی بیرون می آید... زن روسپی لبخند کشداری می زند...و در را می بندد.

 پله ها را آهسته بالا می رود و زنگ را با انگشتش محکم فشار می دهد... درست ده ثانیه...

مرد در را باز می کند.. خواب بوده انگار.. می گوید:آلفرد زنگ زد... کارت داشت.

زن در را پشت سرش می بندد و چیزی نمی گوید، پالتویش را روی میخ کناردر آویزان می کند و روی  صندلی کنار پنجره می نشیند ، جوراب شلواری هایش را در می آورد... و کمی کش می آید... مرد روی زمین کنار پاهای زن می نشیند و صورتش را مماس انحنای پشت پاهای زن می کند...

 زن می گوید: میشه قهوه درست کنی؟

مرد خمیازه می کشد:آلفرد گفت باهات کار داره...

زن بلند می شود و توی حمام می رود... پاهایش را توی لگن آب گرم می گذارد... زنگ در را می زنند... حتما مرد در را باز می کند.

زن آب داغ را روی پاهایش ول می کند.. داد می زند: صابون کجاست؟

آلفرد توی درگاه حمام ظاهر می شود: کارم داشتی؟

زن می پرسد، انگار:  صابون نداریم.

مرد پالتویش را پوشیده باز و توی حمام می آید: نداریم... میرم بگیرم... با آلفرد.

زن می گوید: شام می خورین؟

مرد می گوید: تو کافه ی اونور... میای؟

زن دستش را روی پاهایش می کشد: نه...

مرد و آلفرد بیرون می روند.

زن دوش را باز می کند.. اما آبی توی وان نمی ریزد... به آشپزخانه می رود، چکش را بر میدارد و ضربه ای به لوله ی منتهی به دوش می زند... آب توی وان می ریزد.. می خندد بی صدا و توی وان دراز می کشد.. آب سردتر از آن است که لذت ببرد... بلند می شود و حوله اش را دورش می پیچد.. به آشپزخانه می رود... توی یخچال دنبال تخم مرغ می گردد... اما چیزی پیدا نمی کند...همه ی چراغ ها را روشن می کند،و گشنه توی تخت می رود.  کتابی برمی دارد وبازش می کند... کتاب راروی چشم هایش می گذارد و فکر می کند خوابش می آید... صدای در می آید... باز مرد کلیدهایش را نبرده.. بلند داد می زند: کلیدا تو چکمم بیرون دره...

لحظه ای بعد مرد توی اتاق می آید... ساندویچی به دست دارد. کنار زن روی لبه ی تخت می نشیند: بخور..

زن ساندویچ را می گیرد و گاز می زند... تخم مرغ آب پز با خیارشور و فلفل تند...  زن با دهان پر می گوید: قهوه...  مرد ادامه می دهد: درست می کنم....

پیش از آنکه مرد به آشپزخانه برود زن چراغ ها را خاموش می کند.... توی آشپزخانه می دود... دست هایش را از پشت روی پالتوی مرد می کشد ... مرد برمی گردد.. توی تاریکی نمی بیندش... زن کتاب نیمه گشوده توی دست هایش را روی سر مرد می گذارد... مرد توی تاریکی می چرخد و کتاب می افتد... زن می خندد بلند با صدا... حوله ی سفیدش روی زمین افتاده...  مرد محو تنِ ضد نور زن به نور قرمز نئون کافه که روی شیشه افتاده زل می زند...

زن لب پنجره می رود، پنجره را باز می کند.. آلفرد آن طرف خیابان منتظر تاکسی سیگار می کشد... زن دستی تکان می دهد... آلفرد نمی بیندش و تاکسی می آید...

 مرد می گوید: قهوه زود آماده می شه...

زن پنجره را می بندد... پرده را می کشد و زیر ملافه های تخت گم می شود... مرد چراغ ها را روشن می کند... پالتویش را در می آورد و توی تخت می خزد... صدای سوت کتری توی اتاق می پیچد...

مرد دست هایش را روی گوش های زن می گذارد...

زن بلند می شود، اجاق را خاموش می کند.. و برق ها را... توی تخت برمی گردد... مرد خوابش برده...

تلفن را برمی دارد... شماره ی آلفرد را می گیرد... تلفن سه بار زنگ می خورد و آلفرد گوشی را برمیدارد... زن می گوید: نیم ساعت دیگه اونجام...

بلند می شود و تنها پالتوی سفید پشمی اش را می پوشد! پرزهای پشم لذت عجیبی روی تنش دارند...

از در بیرون می رود و کلید را توی چکمه اش می اندازد.


 
comment نظرات ()

 
هیچ عنوانی بهتر از "پذیرایی ساده " نیست!
نویسنده : هدی_م - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸
 

انقدر عکسای خاکستری و قرمز توی برف فیلم رو دیدی که وقتی رو صندلی سینما میشینی باورت نمیشه بالاخره فیلم اکران شده... اما شده، با اون نبلیغات به شدت جالبش...

-این یک فیلم ضدمردمی است.

-این فیلم توهین به مردم است.

-این فیلم ضد شرافت انسانی است.

- این فیلم بهترین فیلم سال است.

و...

کنجکاویت با یه شروع عالی ارضا میشه... یه مشاجره ی به شدت تند که گاهی بهش شک می کنی و وقتی ماشین دو نا آدم عجیب وسط کلی پول دور میشه و موسیقی تند و تیتراژ_به قول یکی از دوستام_ تارانتینوییش شروع میشه، یه نفس عمیق می کشی و مطمئنی که قراره خوب فیلمی ببینی!

روایت تو یه بستر سورئال اما کاملا رئال بیان میشه و میزانسنای مینیمال فیلم گاهی یاده پرسونات می اندازه... تلاقی نگاهت با چشمای سیاه لیلا با بازی بینظیر ترانه علیدوستی بهت ثابت می کنه که توی ایران هم میشه یه فیلم خوب ساخت!

نماهای دوربین _فیلمبرداری خوب هومن بهمنش_ اونقدر تو لانگ شات عالین و تو داستان نشسته ان که دوس داری دوربینت و همرات ببری تو سینما تا دکوپاژای مانی حقیقی و بدزدی!

لحظه لحظه ی فیلم فکر می کنی این مانی حقیقی نوه ی همون "گلستان"بزرگِ... یاد صحنه های حضور آدم ها کنار قاطر زخمی بیفتین و اینکه حضور یه حیوون اهلی زخمی چقدر توی قصه و فلسفه ی آدماش نقش داره... و چقدر ردپای "کنعان" حقیقی  میشه توی این صحنه ها دید... بستن پای قاطر با روسری هدیه داده شده ی مرد جوان و... بستن مانتوی پاره شده  ی مینا به درختی که بناست قرارشو با خودش تثبیت کنه...

جاده اونقدر سرد است که دلت پالتوی لیلا رو بخواد و وقتی کاوه_ این مانی حقیقی بینظیره_ سیگاره کملشو روشن می کنه دوس داری از سالن که میزنی بیرون برف بباره... و پیرمردی باشه که دلت بخواد یه هزار تومنی روی پیشخوون دکه اش بذاری!

پذیرایی ساده خود شرافت انسانیه... گاهی باید بعضی چیزا رو از یه جای دیگه نگاه کرد... همیشه آدمای ساده و محروم انسان هایی والایین... هیچ وقت هیچ آدم خوبی توی هیچ فیلمی حاضر نیست برادری، پدر- فرزندی ، رفاقت، و انسانیت زیر سوال ببره... اما اینجا به راحتی و با کمی پول همه چیز سراب میشه... اینجا کاوه ننگ آدم بد بودن توی فیلم رو به جون می خره تا تو یه لحظه فکر کنی که واقعا ماها این همه حقیریم! و اصلا آیا میشه قضاوت کرد... می تونی خودتو جای تک تک آدمای فیلم بذاری و فکر کنی عدالت یعنی چی؟ شرافت یعنی چی/ وقتی حتی سگا هم گرسنه اند....

کمی دیدن واقعیت سخته و بیش از او تلخ... شاید طاقت گوش دادن به دیالوگای کاوه توی گورستان به مردی که زمین یخ زده رو می کنه سخت اشه.. اما قضاوت اینکه حقیقتا چه باید کرد سخت تره...

دوست داری پالتوتو در بیاری و با دستات که نشکستن کلنگ داغون و از دست کاوه بگیری و همه ی خشموتو از این دنیای کثیف رو زمین یخ زده ای که ماله خداس و تو حق داری هرجایی ازش بشینی خالی کنی... دوست داری تو برف کوهای هیچ کجا آباد این دنیا گرمت بشه و همه ی زندگی و مثه لیلا عق بزنی کف جاده.... می خوای همه ی پولای باده کرده ی آدمایی رو که ادعای انسانیت خفه شون کرده بسوزونی و بعد آروم تو یه اتاق سرد و تاریک چمباتمه بزنی و فک کنی با چندتا بیسکوییت کوچیک میشه به یه پذیرایی بی نظیر رفت!

هفت تیر و که سمت سوژه نشونه می گیری... صدای فریادت توی کوه می پیچه و آرزو می کنی جای حیوون زخمی وسط جاده بودی.... بوم م م م ...

و تو تنها کسی هستی که تو سالن یخ زده که به زور نفس می زنه... دست می زنی به افتخار این همه انسانیت..... مرده!!!

پانوشت1_ سکانس گورستان و دیالوگ نویسی فیلم عالیه... از نوشتن ناامیدم می کنه!

پانوشت2_ شاید فیلم ضعف هم داشته باشه...اما ... من.. نمی خوام م م م ببینمشون!

پانوشت 3_ چه عالیه که فیلم تو زمستون اکران شده!

پانوش4_ نورپردازی هدفمند و دلنشین فیلم... پلانی که لیلا ایستاده وسط جاده و نور قرمز رنگ چراغ عقب اتومبیل میفته رو صورتش!


 
comment نظرات ()

 
به شدت با خود و با جهت...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠
 


وقتی منتظری فیلم شروع شه مدام حرف های منتقدای زمان جشنواره تو سرت بالا و پایین می رن و هی تلاش می کنی بدون پیش زمینه فیلم و ببینی... یاد سینما آفریقا و جشنواره ی سالیان پیش میفتی که یه کارگردان تازه کار"عبدارضا کاهانی" با یه فیلم عجیب تر به اسم "آدم" توجهتو جلب کرد و بعدها که دوباره فیلم و دیدی، فک کردی عجب فیلم خوبیه!!!

یه صدایی شبیه کوبیدن میخ به دیوار تیتراژو همراهی می کنه و وقتی بعدش با یه تی شرت زرد و قیافه ی رضا عطاران مواجه می شی قبل از فک کردن به نبوغ کارگردان خندت می گیره! اصلا آدما اومدن اینجا که بخندن... بی خود و بی جهت، اما به شدت بعدش با خود و با جهت به تک تک صحنه های فیلم فکر خواهند کرد.

انگار یه نسخه ی تازه از "اسب حیوان نجیبی ست" می بینی... یه نسخه ی کامل تر که دیگه برای ایجاد کشش مخاطب دست به شوخی های کلامی دم دستی نمی زنه... چندتا آدم که به دلایلی به ظاهر مسخره بهم می خورن و سیر روایت می برتت جایی که بعد، بغض زن _با بازی به شدت عالیه پانته آ بهرام_  زیر کامیون نارنجی غول آسا می شکنه ، تو جای خنده دلت می خواد بغض کنی... و دقیقا تمام زیبایی فیلم نامه و پرداخت روانش همین جاست، که پشت تمام خنده هات یه غم بزرگ قایم شده که الهه_ و باز هم با بازی عالی و کاملا متفاوت نگار جواهریان_  پایان فیلم توی بغضش می شکوندش و تو فکر می کنی جدا به همین بی خودی میشه گند زد به یه آدم!

با تمام شلوغی فیلم و ازدحام آدم های اقلیتش توی صحنه ها به شدت اعتقاد دارم که یه فیلم مینی مال میبینم... جدای از روایت و برخورد با یه حرف اجتماعی که به شدت ساده شده و خیلی روان داره بیان می شه، پلان هایی داریم که میزانسن های مینی مالش هوس عکاسی به سرت میاره... درِ قرمز نیمه باز توالت توی حیاط و دیوار نم کشیده ی کنارش به همراه سیگاری که آروم آروم توی دست محسن_ بازی عالی و شاهکار رضا عطاران را می تونید مزه کنین_ می سوزه و تو فکر می کنی چی می شه که یه مرد از "مرد" بودنش پشیمون شه و تو بعد شنیدن این دیالوگ فقط می خندی.... شاید جز خنده تو شلوغی این دنیای بی خود کاری نمیشه کرد!

توی یه راهروی تنگ چهار تا آدم که ممکنه هر کدومش تو باشی تقلا می کنن که کنار هم مسالمت آمیز یه مشکل مسخره رو حل کنن... فضا اونقدر باریکه که نفس کشیدن تو چهار تا آدم سخت می شه واست و فکر می کنی همه چیز نسبیه حتی چهار تا آدم می تونن برات یه جمعیت باشن... در و بارها می کوبی به دیوار و فکر می کنی خوب بودن گاهی انقدر بی خوده که بهتره نباشی!

پانوشت1_ گریم این فیلم بی نظیره... یه گریم حساب شده که برای هر شخصیت طراحی شده... طراحی لباس رو هم به این بی نظیر بودن اضافه کنین! نگار جواهریان یه معلم ساده ی پر غروره... اینو می تونین توی چهره و لباسش بیبینین! و تی شرت زرد رظا عطاران که عالیه...

پانوشت 2_ با شخصیت محسن همذات پنداری کردم.

پانوشت 3_ فیلم جز تیتراژ پایان موسیقی نداره و اینو وقتی فیلم تموم میشه حس میکنی... و چه خوبه اینکه اصلا خسته نمی شی جز چند دقیقه ابتدایی فیلم که مدام در تلاشی که سر از داستان در بیاری!

 


 
comment نظرات ()

 
من یک کیک می خواهم...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢
 

چکمه های گلی... هبوط ماواگرایانه ی انسان به تنهایی ... به هجو زندگی ای که حالت را بهم می زند.. آنقدر که تمام عضلات شکمت بهم می پیچد و تو هیچ وقت عق نمی زنی... مچاله می شوی توی تختت و تنها گرمای حیات بخش موجود، هوای تف شده ی سشوار است...

سرمای سردی ست.. جای جای صحنه ها و کاپشن به شدت قرمز رنگ رزتا هم گرمت نمی کند... شاید قهوه ی نخورده ی باجه ی کیک فروشی دست آویز بهتری باشد...

بی وقفه موشت در خاطرم زنده شد و هیاهوی تنهایی دخترکی که با تمام بی شرمی این دنیا می خواهد انسان باشد...به مثابه ی تمام حرف هایی که این کلمه را می سازد.. انسان..

کفش معلق قهوه ای رنگ پسرک توی هوا و شاید تنها لبخند فروخورده ی رزتا... هیچ میلی نیست جز تقلایی بی فرجام برای بودن.... به خوشی های پوچ اطرفم فکر می کنم و سکوت رزتا... یک زندگی معمولی:

یک اسم...

یک اتاق..

یک تخت...

یک شام گرم...

یک مادر آرام و مهربان...

یک دوست...

و این ها تمام چیزهاییست که داریم و باز فلسفه ی بیخود و روشنفکرانه ی تنهایی سر میدهیم... شادیم را فریاد نمی کنم، فقط برای رزتا که

 

تنهایی اش را تاب بیاورد... برای آرزوی بی اندازه ی سکانس پایانی فیلم و تمام شدن کپسول گاز...

گاز زدن تخم مرغ آبپز بد رنگ توی تخت یخ زده ات عالی به نظر می رسد تا آنجا که دست زمختی از سر رحم شانه هایت را نگیرد... شاید اشک هایت چنان با ارزشند که دنیا شرمسارنبودت می شود...

رزتا درست شبیه قهرمان بیتیفول ایناریتو برایم قدیسی ست که برتر از تمام مدعیان خوبی می پرستمشان...!

پانوشت1_ برادران داردن بی نظیرند برای من... داستان های کوتاه و واقعی شان چنان به خورد روحم می رود که لذتش غیر قابل توجیه است... از the child  تا دور و درورتر...

پانوشت2_ مدت ها به دست های گلی رزتا که کرم ها را به دار می آویزد برای پرت کردن ماهی تازه متولد شده خیره می شوم و فکر می کنم کاش دست گرمی می شدم برای یاری ات...

پانوشت3- نه هیچ ترحمی، غروریست بی پایان که احاطه ام می کند...

پانوشت4- روایت با تمام خطی بودنش هیچ کسالتی به دنبال ندارد همه چیز به موقع اتفاق می افت حتی خودکشی رزتا وسکانس ها به شدت موجز ودر عین حال به اندازه اند و...

 


 
comment نظرات ()

 
روزهای جنگ برای زندگی؟
نویسنده : هدی_م - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 


چشم هایت را پشت برزخی از خیال های نافرجام جا می گذاری که شاید ردِ هبوط از خاکریزی کهنه، التیامت شود... جنگ... نفرت انگیزتر از این واژه نیاموخته ام که رنجم می دهد تا تمامِ سلول های نداشته ام!

مستند گونه ای عالی... به جرات نیمه ی اول فیلم بی نظیر است، آنچنان واقع گرایانه درگیر حوادث می شوی که بوی خاک را روی انگشتانت حس میکنی و غلظت غبار آدم های خسته روی تنت می نشیند!

رنگ مات فیلم و تلفیقش با نور محو صحنه های جنگ، نشان از فیلمبرداری خوب امیر کریمی و هوشمندی نگاه کارگردان دارد... در کنار رنگ فیلم، تدوین کریم مسیحی به شدت به دل می نشیند... به خصوص صحنه های داخلی بیمارستان و هجوم مجروحین که هر چند ثانیه یک بار تعویض نما وادارمان می کند که درگیر ریتم تند فیلم شویم و همراه لیلا_با بازی خوبِ هنگامه قاضیانی_  میان راهروهای درهم و شلوغ بیمارستانی وسط صحرا بدویم و از نفس نیافتیم!

فیلم خوب پیش می رود تا اعلام آتش بس و شادی نمادین آدم ها؛ و حتی شعارهای گاه به گاهش نیز ازاردهنده نیست!

 پایان تمام لذتم از فیلم صحنه ی خوب هجوم هلیکوپتر به سوی آدم های فیلم است، آنجا که مسخ تپه ای خاکی ، هیکل هلیکوپتری غریبه توی چشمانمان می دود و لحظه ای می گذرد تا تصمیم به دویدن بگیریم! نفس کشیدن سخت می نماید اما لیلا میانِ آن همه ترس و خاک نجات یافته است و گویی تو...

فیلم از اینجا به بعد،برایم تمام می شود...

هجوم آدم ها به پناهگاه زیرزمینی می توانست نوید داستانِ دیگری باشد جز قهرمان بازی های عصبی زنی پزشک و یا نابینا شدن تصنعی مرد با بازی به شدت ضعیف حمید فرخ نژاد که تمام لذت بازی ابتدایی اش را فنا می کند.

نگاه های خیره ی آدم های میان پناهگاه می توانست واقعی تر از آنچه می بینیم اتفاق بیافتد... یک تراژدی به شدت مستند که جنگ ا تشریح کند، آنگونه که بوده و نه آنگونه که می خواهیم... گرچه ملیت ایرانی و شوق به پیروزی کمی از جرات نویسنده_ پرویز شیخ طادی_ برای بیان حقایق تلخ می کاهد... شاید لیلا با شلیک گلوله کشته می شد و نبودش بیش از نگاه خیره اش به پایان امیدبخش فیلم کارساز بود... شاید تنهایی امیرعلی بیش از نابینایی اش رنجمان می داد... تنهایی آدم هایی که جنگ تنهاییشان کرد!

کاش آدم ها برای داشتن چیزهای بزرگ به جای جنگیدن راهِ دیگری انتخاب می کردند... ترکش های هولناکش هنوز گاهی گلویمان را می سوزاند و افسوس هیچ تیغ جراحی ای چاره ساز نیست... میلیون ها آدم میمیرند که، جایی و شاید لحظه ای مردی با ادعای قدرت بخندد... و این رنج آورترین صحنه ایست که می توان تصویر کرد!

پانوشت 1: شاید اسمِ دیگری برای فیلم جذاب ترش می کرد. عنوان فیلم به شدت ساده انتخاب شده است... عنوانِ فیلم در کنار پوسترهایی بهتر که ابهت صحنه های جنگ را به رخ مخاطب بکشد تاثیر شگرفی در فروش فیلم می داشت که در این زمینه متاسفانه، موفق نبوده است.

پانوشت 2: تیترتژ فیلم از قوی ترین قسمت هایش محسوب می شود، بازگشت به همان نما در پایان نیز بر ارزشش می  افزاید.

پانوشت 3: کاش همان ریتمِ جذابِ فیلم تا پایان حفظ می شد و از روزهای زندگی خاطره ای دلنشین می ساخت.

هدی 1391/3/5

 


 
comment نظرات ()

 
شمایلی از اداهای مدرن...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

متاسفم برای کارگردان فیلمی چون استشهادی برای خدا... با تمام ندیدن فیلم از آنهمه تعریف و تمجیدِ سخاوتمندانه از آن فیلم و شاید حتی فیلم های قبل از آن انتهای خیابان هشتم چیزی جز معجونی از المان های هالیوودی در یک حصار ایرانی نیست!

جمله ای که مدام جای جای فیلم توی سرم جولان می داد: کاش یک فیلم متوسط هالیوودی میدیدم،حداقل این همه ضعف تکنیکی حالمان را بهم نمیزد. از فیلمبرداری افتضاح فیلم با لرزش های بی اندازه تا تدوینی که از موازی بودن هیچ چیز نمیداند!

دومین فیلم از سه گانه ی، به قول امینی اجتماعی اش که تنها نشانه اش از سه گانه شدن شمارش اعدادیست پشت هم!

و واژه ی اجتماعی که به شدت برای فیلم سنگین است... فیلم بیشترژانری تخیلی دارد که متاسفانه حتی نام علمی را هم یدک نمی کشد!!! به قول دوستی تمام عوامل فیلم ضد خانواده شکل می گیرد... از موسی_ با بازی نمایش حامد بهداد_ با فروش بچه اش_!!!!!!!!!!!!!!!!!!_ برای دوستی که حتی میزان رابطه و حسش را با او نمیدانیم، تا خودفروشی نیلوفر_ با بازی مثل همیشه، خوبِ ترانه علیدوستی که اینجا جدا،هرز رفته _ برای برادر در حال اعدام که نه.... بیش از آن برای پدری که شکست خورده به نظر می آید!

همه چیز به طرز خنده آوری سردرگم است... نگاه نیلوفر توی آیینه با آن گریم غلوشده اش حس غروری بی اندازه می دهد تا غم از دست دادن معصومیت... افتخاری از جنس رنج های زنانه ای که همیشه تحمل می کنند تا مردهای زندگیشان زنده باشند...! حتی این نگاه هم پر از تناقض است... نجات برادری از مرگ موازی مرگ عشقی می شود که در کانون خانواده و اجتماع پررنگتر می نماید... حتی به رقم تمامی حوادث تاریخی... آنتیگونه ی اسطوره ها را کنار می گذاریم که نیلوفر با آن لباس قرمزش هیچ شباهتی به او ندارد.

تنها چندین سکانس خوب توی فیلم جذبمان می کند... و شاید بیش از آنکه بگویم قسمتهای خوب فیلم انتهای خیابان هشتم اند، سکانس های مستقل خوبی اند... بازی خوب ترانه، آنجا که روی تختش دراز کشیده و با تلفن حرف میزند... دعوای تندش با منشی بیمارستان... نشستنش کنار درِ خانه ی خانواده ی مقتول در تنهایی و یا حتی درآغوش کشیدن مضحک کتانی های غولآسای برادری پای تیغ!

و شاید ضجه های صابر ابر توی پمپ بنزین که بیشک نمی توانم علاقه ام به بغض های به یاد ماندنی اش را توی "کالیگولا" یا "آقایوسف" نادیده بگیرم!

... یا عصبانیت بهداد برای آتش زدن اتومبیلی که می توانست خود یک فیلم باشد اما اینجا، وصله ی ناجور و بیخودی به نظر می رسد!

تابلوی خیابان هشتم توی چشمت می زند و زن با قدم های محکم و انگشتانی که بیشک مصمم به نظر می آیند از پله هایی سست بالا می رود و روی دستگیره ی دری فرود می آید، و من آرزو می کنم هیچ صحنه ی دیگری پشت این در نبینم، که....

هیچ چیز فیلم برایم دوست داشتنی نیس جز،  پایان بندی اش که به نظر میرسد امینی حوصله ای برای تعریف ادامه ی ماجرا ندارد، پایان فیلم به شدت بسته است... کاش کارگردانی چون امینی با این همه سابقه ی خوب معنای پایان باز را بهتر می دانست...

و تلخی مدام فیلم ... که تلخت نمی کند... تنها حالت را بهم میزند...

پانوشت1: با این همه وضوح در پایان فیلم _ حتی شنیدن صدای تق فندک_ هنگام بیرون رفتن از سالن این جمله را مدام می شنوم: تهش چی شد؟!!!!!!!!!!!!!!

پانوشت 2_ موسیقی فیلم را با تمام تکراری و ایناریتویی بودنش میتوان دوست داشت.

پانوشت3_ این همه تنش و اضطراب در فیلم کاملا نمایشی و بیخود به نظر می رسد و هیچ کمکی به ایجاد اضطرابی حتی اجباری در من نمیکند، مقایسه می کنم با سکانسی از "به نام پدر" حاتمی کیا که مهتاب نصیرپور روی ویلچر نشسته و در فرودگاه به آرامی جلو میرود... آرامش و سکوت آن صحنه آنچنان اضطرابی داشت که دسته ی صندلی زیر انگشتانم برای نجات تقلا می کرد.

پانوشت3_ شاید اگر پایان فیلم هیچ فاجعه ای اتفاق نمیافتاد و همه ی آدم ها مجبور میشدند با پرسونایی انسان وار کنار هم زندگی کنند... بحران بزرگتری ترسیم میشد.

هدی 1391/1/25


 
comment نظرات ()

 
با این همه نجابت... تو یک حیوانی! با همه حیوان بودنت... نجیبی... شاید!
نویسنده : هدی_م - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

توی کوچه هایی با دیوارهای آجری، سیمانی، گچی، بتنی و ... گشت می زنی و درِ هر خانه ای را که باز می کنی همه چیز کج است... نه به خاطر کج بودنش که چشمانِ  تو راست نیستند... شاید!

تلخی کاهانی کم شده... انگار بعد از سال هایی که از آدم می گذرد... شکر بیشتری توی قهوه اش می ریزد و همچنان هَمَش نمی زند!

اهالی ساده ی یک روستا... آن چنان خوشند که نام عیش آباد بر خود نهاده اند، مردمانی که تنها صدای خنده شان را می شنوی ... انگار گریه را بلد نیستند و چیزی چون غم را نمی فهمند... شاید! و حالا همان آدم، اسب شده... لایه های پنهانی که تمام زشتی ها و دردها را در آغوش گرفته اند، آنچنان که تو به ظاهر شیکش می خندی و فکر می کنی همه چیز خوب است آنقدر که دویست هزار تومان برای درگیری شبانه ی این همه آدم مسخره است... و نمی دانی این همان عیش آبادی است که مردمانش مردگان را توی اتاق هایشان چال می کنند تا خنده، هویتش را حفظ کند.

کاهانی در فیلم آخرش فرم روایت را نیز با مفاهیم گره زده و طنز تلخی به خوردمان می دهد که بیشتر از لایه های زیرینِ نقادانه و اجتماعی اش می خنداندمان... و این، خیلی خوب نیست.

از سالن که بیرون می آیی، بیش از آن که نگاه تلخ و بی نهایت غمگین سرکار_ با بازی بی شک بی نظیر رضا عطاران_ یادت بماند شوخی های بی شمار جنسی و شیطنت های لوس دخترک بی نوا_ باران کوثری_ در یادت مانده!

فیلم برایم پر از شاید است... در خوب یا بد بودن نگاه طنازانه به این همه معضل اجتماعی... یا حتی فرم روایت خطی در طول یک شب... نیاز به همراه شدن این همه آدم... و اصلا دوست داشتن یا نداشتن فیلم... و انگار همین شاید مدام تکرارت، می شود... تا خودِ فیلم...

تمام فیلم به این فکر می کنم... چرا اینجا درِ هر خانه ای را که باز کنی همه چیز جرم است... ما آدم ها اشتباهیم یا این همه قانونِ نوشته و نانوشته.... !؟و اصلا سیاسی نگاه نمی کنم... همه ی دنیا انگار همین است که همه چیز می گوید نه و توضدشان راه می روی...!!!

به دیوار تکیه زده ای و آهسته بغضت را میان مشتت فوت می کنی که لبخند نامحسوس زنت آن ورِ تلفن هدر نرود...!

 موسیقی دلت را توی هر دستگاهی که می گذاری خراب است و حتی دوست داشتن آدم ها هم برایت ناپیداست.. چون یک بی عرضه ی ابدی شده ای...!

 آن قدر خانه برایت ناآشناست که دفتر متروکی با نت های نوشته بر دیوار را خانه ات کردی و مدام به همه چیز می خندی و حتی به مرگ انسانی... و نمی گریی حتی برای خودت، که بی فایده است!

دستبند فلزی را قفل موتور قرضی ای کردی و با همه ی بی رحمی ظاهریت هیچ چیز نداری... آن قدر دل نازکی که برای سنگ افتاده از کنار زنگ روی دیوار بیشتر از این همه موجود عاقل و ناطق دل می سوزانی... خسته ای ... و نجیب تر از تمام اسب های خوش رنگ بی انسانیت... هه... اما این پسوند برای اسب ملموس تر از توست که، آدمی!!!

_ بازی عطارانِ عزیز رو بسیار دوست داشتم... وهمچینین کارن همایونفر بازی اول خوبی داشت!

_ فیلم بیست آقای کاهانی و بیشتر دوست می دارم شاید چون به دلیل مازوخیستِ شدیدم!

_ شروع فیلم اصلا به دلم ننشست..  موزیکی که سعی داشت مخاطب را روی صندلی نگه دارد... و پلیس اماده به دستبند زدن خیره به پنجره...

_ خوش گذشتن با طعم زهرِ مار...!

 

هدی

1390-9-30

 

 


 
comment نظرات ()

 
answer me...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

همه ی سلولات به رعشه میافته اونم از فکرِ خودت... از خودِ همون سلولایی که شدن تنت... بی اندازه ترسناکن... درست مثل فیلم...

این همه دنیا... با این همه تصویر... همون کهکشان بی نظیر هولناک کوچک تر شده و به همون عظمت توی ذراتِ خونت جریان داره... انگار یه عدسی بزرگ گذاشتن وسط مغزت و سلولای بزرگ شدَت شدن بی کرانِ بالای سرت... یه زیبایی هراس آور... درست شبیه خدا!

درخت زندگی پر از شاخه هایی که بی پروا داره نشونش می ده یا حداقل سعی می کنه که پیداش کنه... و جایی، لحظه ای، همون جا که دلت هری می ریزه پایین... خودِ خودِشه.... مثل یه نسیم زودگذر رو پوستت حسش می کنی با تمام ندیدنِش...

یه مرگِ شاید ساده یه ماجرا میشه تا ..بری تو لایه های خودت و فکر کنی اگه این پوسته ی بی خاصیت و بزنی کنار و خیره بشی توی خودت چه چیزایی میبینی... بدجوری دنبالشیم و خنده داره که خودمونم پیدا نکردیم!

دوربین وحشی مالیک با یه آرامش وصف ناپذیر همون طور که توی سیاه چاله های نامتناهی می گرده... به خونه ی یکی از همین موجوداتِ ریزِ هوشمند سر می زنه و همچنان با همون آرامش یه داستان ساده واست تعریف می کنه... و تو همراه همه ی اون موجوداتِ ریزِ خودخواه کلی از سوالات، دوباره سر راست می کنن . انگار تو هم منتظر یه برهوت پراز آبی که یه موسیقی بزرگ با امواج هارمونیک، قشنگش کنه و تو دستتو آهسته رو ابرا بکشی فکر کنی بخشیدنِ یه انسان که دوستشم داری برای اونی که این همه زیباست چیزِ بزرگی نیست!

فکر کنی و نترسی از این همه تنهاییت! حس کنی یه لحظه تو هم یه صندلی لهستانی گذاشتی وسطِ اون همه ذره ی رقصان و وحشی آب و تو سکوتِ عمیقِ اقیانوس تنهایی... درست مثل خدا!

کافیه یه ثانیه به تنهایی ابدیش فکر کنی و فقط سعی کنی یه لحظه باهاش همذات پنداری کنی... شاید همون یه ثانیه خدا هم از روی صندلی اش خم شه و عینکشو رو بینی قلمی اش سر بده پایین و آهسته نگات کنه... و شاید......... لبخند بزنه!

پانوشت1: فیلم رو دوست دارم با تمام اندیشه ای که بهم می گه فیلم بیشتر به روایت فلسفی نزدیکه تا سینما.

پانوشت 2: موسیقی فیلم با صحنه ها؛ عجیب به دل می شینه!

پانوشت3: نوع روایت جالبه... نیازی نیست بازیگرها تو صورتت زل بزنن و دیالوگ بگن... و می شه یه زندگی و به سادگی نگاه کردن به یه درخت از زاویه ی پایین فهمید و حتی حس کرد.

پانوشت4: حرکاتِ دوربین و قاب ها پر از خلاقیتِ برای من!

هدی 1390-9-3


 
comment نظرات ()

 
یک حبه قند و گاهی طعم خوش یک گیلاس...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

بهانه ای ساده برای القای یه مفهوم پیچیده: یک حبه قند و گاهی طعم خوش یک گیلاس...


فیلم خستَم کرد... شاید شروع خوبی برای نوشتن یادداشت برای یه فیلم نباشه... اما روند فیلم به شدت کنده، و بدتر از اون اینکه به شدت همه چیز از پیش تعیین شده است. با شروع فیلم و بعد از گذشت دقایقی از فیلم انتظار شروع می شه، انتظار برای یه اتفاق خیلی بد توی این همه شادی... اتفاقی که بعد از دادن چندتا کُد خیلی پررنگ توسط کارگردان دیگه کاملا قابل پیش بینی ست: خوابیدن زن دایی_ شمسی فضل اللهی_ که ظاهری مثل مردن داره، کندن یه چاله به بهانه ی یافتن گنجی که تعبیری از عذاب قبر می شه... و من بی شک یه واژه میاد تو ذهنم: مرگ!

مدام توی اون همه رنگ های عالی_ که مدیون فیلم برداری خوب خضوعی ابیانه است_ دنبال رنگ سیاه و غمی که قراره بیاد می گردی.. تا اینجا که فیلم چیزه تازه ای جز تکنیکهای کارگردانیش بهم نمی ده... و بدتر از اون اینه که هرچی جلوتر می ریم دلیل این مرگ هم برام معلوم تر میشه: دخترک معصوم داستان به مردِ دیگری عاشق است و این مرگ شاید رهایش کند از تصمیم نخ نماشده ی زندگی همه ی دختران این چنین سنتی!

حبه قند که توی حلق دایی_ با بازی عالیه سعید پر صمیمی_ گیر می کند، نفس راحتی می کشم... چرا؟ چون مرگ قریب الوقوع، صورت گرفته... حالا باید کلی پاهایم را مضطربانه و عصبی تکان دهم تا قاسم سر برسد و دخترک معصومانه نگاهش کند و پایان فیلم لبخند زیر پوستی ای نثار مادرش کند و بگوید : بعد چهلم بهشون جواب می دیم! جوابی که با دیالوگ قاسم و اینکه دیگر این بار که بیاید می ماند ، حدس زدنش کار دشواری نیست!

داستان لو رفته ی فیلم و ضربآهنگ به شدت کندش آن قدر اذیتت می کند که تمام بازی های روان و عالیه بازیگران از یادت می رود... یا حتی عمقِ میدان های خوب میرکریمی، کنترل این همه بازیگر در لوکیشنی محدود، لحظه ای زنده کردن سنت های خانوادگی ای که خشکیده اند، یادآوری صحنه هایی که حداقل من بارها در میهمانی ها و غم های خانوادگی دیده ام... و شاید بسیاری نکات فنی و غیر فنی فیلم که جدا هیچ کدام تاثیری در اثبات این واژه که فیلم خوب است ندارند.

میرکریمی مدیون پایان بندی خوبش است، تنها دلیلی که باعث می شود وقتی از روی صندلی بلند می شوم با اخم نگویم: اَه ، چه فیلم مزخرفی! خاموش کردن چراغ های بی موقع روشن شده و نوای غمگین رادیوی تازه تعمیریست،که آنقدر با احساست بازی می کند، که شاید تنها، لحظه ای فکر کنی!

یک حبه قند درست مثل شیرینی طعم یک گیلاس می تواند زندگی آدمی را نجات دهد، پسند باید متشکر یک حبه قند باشد، که انگار با نیرویی ماورایی مجبورش کرد که این بار درست تصمیم بگیرد...که گم نشود توی دنیای غریبی که منتظرش است، دنیایی که موبایلِ آیفونی می تواند تمام نشانه ی سهمگین مدرن بودنش باشد!

پسند کنار حوض، قند خواهد شکست و هیچ وقت نخواهد فهمید که دایی آنقدر ساده مرده که خود حبه قند هم از این همه تلخی خنده اش گرفته...

پانوشت 1_ فیلم رو دوست نداشتم!

پانوشت2_ قابل توجه اونایی که به فیلم به همین سادگی می گفتن: به همین کسل کنندگی... به یک حبه قند با این همه بازیگر و فضاهای شلوغ چی میگن؟

پانوشت3_ هیچ بازی ای شاهکار نیست... رضا کیانیانء ریما رامین فر و هر کدوم از بازیگرای حرفه ای فیلم رو وسط جهنم هم بذارین عالی بازی خواهند کرد.

پانوشت 4_ من اینجا چراغی روشن است، خیلی دور خیلی نزدیک، و به همین سادگی رو به شدت دوست می داشتم، با تمام کم بازیگر بودنشان اصلا کسل کننده نبودند. شاید دغدغه ی میرکریمی آنجا پررنگ تر بود و اینجا در یک حبه قند به رخ کشیدن قدرت کارگردانی در سامان دادن به تعدد بازیگرانی حرفه ای در فضایی محدود دغدغه ای شده، که اصلا به چشم نمی آید!



 
comment نظرات ()

 
نشانه ها و فلش هایی برای هیچ...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 

کلی کلنجار می ری تا جرات کنی پای یه مجموعه ی سیاه و سفیدِ ناب از گدار مشکوک با عینکِ سیاهش بشینی و باز کلی فشار میاری به خودت تا چند تا واژه جور کنی تا بتونن داد _ با تاکید، داد_ بزنن حستو...

سواریه ماشین دهه ی شصتِ فرانسوی می شی و با یه نریشن عجیب هبوط می کنی وسط تصاویرِ متحرکی که لومیر هیچ وقت فکر نمی کرد که دنیای یه آدم که نه،  کلی آدم بشه... کلاه، پالتو و چهره ی زمخت مرد در شمایل سیاه و سفید کافیه که مبهوت شدنتو شروع کنی...

حالا کم کم از گیج زدنت کم می شه... هرچی جلوتر میری مسخ تر می شی، اصلا می خوای  یه سوسک بشی تو دنیایی که تو به عنوان جنس ظریفش جز یه عروسک تلقی نمی شی و یه سری واژه با تمام ابهتشون لِهَن زیر چکمه های مردای بی منطقی که عقل و دستخوش شهوت رانیاشون کردن.

...و تو درست مثل یه سوسک با شاخک های حساس می خزی تو فاضلابِ خودت تا از مجازاتی که برای گریستنِ فرار کنی... اعدام تلخی در آب که اگه ماهرترین شناگرِ دنیا هم باشی غرق می شی؛ و یه مشت لکاته،  ناجیت خواهند بود.

نه... آلفاویل هیچ وقت وجود نخواهد داشت...! با این جمله خودتو گول می زنی چون می دونی تو ناتاشا نیستی که یه مرد با پالتوی خاکستری نجاتت بده ، حتی اونم بعدِ دیدن شماره های روی گردنت که... که تحقیرت می کنه درست مثل یک برده.

اینجا_ و شاید اونجا_ کتاب مقدس لغت نامه ی بی هویتیِ که خودمون نوشتیمش... آنقدر سخیف که راحت هرچیو بخوایم حذف و بیشترِ مواقع چیزی اضافه نمی کنیم... و لعنت به این دنیا که گدار با تمام عریانیش پرت می کنه تو صورتم و من مجبورم ادای مخاطبای روشنفکرو در بیارم!

تو، روی صندلی ات لم دادی و به حرکتِ دست ناتاشا که "نه " رو بازی میکنه و لحنِ رباتیکش که آرهَ رو مزه مزه، زل زدی و سعی می کنی تمام فکرای توی کلَت که مدام بهت می گن توهم همین قدر ترسویی رو پاک کنی. اما خوره ای که تو ذهنته روز به روز ضعیف ترت میکنه، تکنولوزی و منطق ناشی از اون به سادگی جلوی چشمات جولان می ده و تو دلتو به فیلم های سیاه و سفید بعدِ رنگی شدنِ سینما خوش می کنی تا بگی من با مدرنیته ی  بی منطق مخالفم... من شیفته ی احساسم و جدان...!!!

اما همین که سه تا حرفِ F   I   N   دوست داشتنی و جلو چشمات می بینی، بغض می کنی و احساس می کنی تنها شریکت واسه درکِ این همه اصولِ تف شده تموم شده...

تو بیشتر از اینا تنهایی!

پانوشت1_ می تونم ساعت ها و ماه ها ازش بنویسم...

پانوشت2_ کلی یادِ "میرا" ی کریستوفر فرانک افتادم... فضاساز با اینکه تو فرانسه ویه کشور معمولی و نه ماوراییه عالیه... انگار جدا تو یه شهرِ دیگه ای... تو آلفا!

پانوشت3_ موسیقی همراهت می کنه تو فضا... به شدت!

پانوشت4- نیازی به تاکید جایزه های برده شده واینکه آنا کارینا_ بازیگرِ ناتاشا_ همسر گدارِ نیست.

پانوشت5_ معماری چقدر خوبه اینجا ، پله های مدوری که به هیچ جا نمی رن و جز سردرگمی حرفی ندارند و حتی اتاقِ کثیف هتلی که یه مرگِ شاهانه رو، توش شاهدیم._ یکی از بهترین سکانس ها_ و حتی بازی با نورهای صحنه از آغاز با نور فندک تا تکان دادنِ لامپ راه پله میان دو مرد و بازی با سیه ها!

پانوشت6_ کافیه عکسای فیلم رو جستجو کنین ، کلی نمای محشر می بینین و ارزو می کنید کاش عکاسِ پشت صحنش بودین!

پانوشت 7_ دیگه واضحه مردی با عینکِ دودی روی دیوار بالای تختم جزوِ محبوب ترینامه!


 
comment نظرات ()

 
وقتی چشمات می زنه بیرون!
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

مثل همیشه، قصدم نقد نیست فقط می خوام احساس مو بگم...

عصبی شدم _ اول از ته فیلم شروع می کنم_  اون قدر که حوصله ی حرف زدنم نداشتم... آخه اینم شد حربه که مخاطبو مثلا میخ کوب کنی، که بگه: وای عجب فیلم تاثیرگذاری... که یه سری زار بزنن رو صندلی سینما و کارگردان با افتخار بگه : عجب فیلم احساسی ای ساختم... که مثلا بزنی قهرمان فیلمتو بکشی _ که من با تمام وجود می گم که علی_ نام محبوب تمام کارگردانا برای نقش قهرمانشون، یاد علی سنتوری و همین علی بی کس ندارها بیفتین_ با بازی حامد بهداد اصلا قهرمان این فیلم نیست و همه ی دغدغه _ با تاکید می گم_ ، دغدغه ی فیلم پرستو_ ترانه علیدوستی_ است... اونقدر معضل و نگاه به پرستو پررنگ که حضور از دست رفته ی برادر به چشم نمیاد... شاید نبودنش واسه پرستو یه مشکل و یا بهتر بگم راه گم شده ش باشه اما من اینو اصلا توی مسیر فیلم احسای نمی کنم... اصلا هیچ دلیلی برای همذات پنداری با پرستوی فیلم ندارم... آدمی که تنهاییش مسخره ست و راه فرار از اون مسخره تر... پرستو مشکلی نداره که می خواد فرار کنه... که یادآوری می کنه به علی که تو هم فرار کردی... فرار از چی؟ از حرف مردم!!!!؟  تو دنیای الان فکرکردن بهشم بی خوده چه برسه به فیلم ساختن راجع بش... حتی برخورد والدین فیلم بیشتر کمدیه تا جدی... بارها با دیدن پدر_ فرهاد آییش_ خندم گرفت و گفتم : که چی؟ نشون دادن یه پیرمرد خمیده که صبح ها می ره مسجد اینقدرها هم زجرآور نیست... منم با همه ی ربطی نداشتنم به این چیزا می رم مسجد... کسی م پشت سرم حرفی نمی زنه یا اگه می زنه من نمی شنوم یعنی نمی خوام که بشنوم چون حالا چیزهایی تو زندگی مهم تر از این هاست.... چیزایی بی خودی که واسش فیلم بسازیم.

حالا بگذریم از این حرفا.. از نگاه صدرعاملی این یه معضل اجتماعی که می پذیرم و روند فیلمنامه تقریبا در اومده... آب بازی ته فیلمم با بازیای جالبش، اگه از خنده های تو سینما بگذریم بد نیست البته بیشتر فانتزی شده تا تاثیرگذار!

 اما همه ی اینا قبول،و همش به خاطر بازی بی نظیر ترانه که خیلی دوستش دارم.

اما دیگه صحنه ی مرگ بی خود علی و ربطش به زندگی و اینکه هیچی دست ما نیست و بعد مدتی همه ی چیزی که داشتیم و نمی دیدم از دست می دیم و اینا رو اصلا تاب نمی یارم...

یه پایانبندی بد ، نه از لحاظ سینمایی_ که از لحاظ سینمایی یکی از زیباترین صحنه های پس از مرگ و نشون دادن زجر کاملا ایرانی مآبانه ی ماها بود_ بلکه از نظر ربطش به چیزای مطرح شده تو فیلم و روندی که ما رو همراه کرد... انگار این لباسای سیاه و این بغضای فرو خورده فقط واسه در آوردن اشک من مخاطبِ که ... که، توهینه واسم!

پانوشت1_ بعضیا می گن پایان فیلم یه ضربَس که بدونی، تو خیلی چیزا رو نمیدونی... و من می گم خوب ندونم به فیلم چه؟!!

پانوشت2_ تنها دلیل درست توی فیلمنامه برای پایان فیلم یه تاوان دادن شابرولانس برای پرستو...

 و ما هیچ وقت نمی دونیم چطور تاوان خواهیم داد.

پانوشت3_ اگه با نگاه پانوشت 2 به زتدگی با چشمان بسته نگاه کنی فیلم بهتریه... اونقدر بهتر که چشمات به جای وا شدن از حدقه می زنه بیرون.

پانوشت4- یه نفس عمیق بکش و برو تا ته آب... این تمام غسل تعمیدتِ!

هدی 1390-6-30


 
comment نظرات ()

 
عروج...
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
 

برف... اولین چیزی که به ذهنم رسید! درختایی که از زیادی یخ زیبا شدن.... و شاید مصلوب...

جنگ.... حسی که لحظه به لحظه که جلو می ری بیشتر زجرت می ده!

نگاه... چشم هایی که زل زدن به این همه تلخی توی برف اما یه نیروی آبی رنگ وسط اون همه سیاه و سفید بهت منتقل می شه...

سردت می شه وسط این همه گرمای روز آخر مرداد و فکر می کنی درست مثل، چشم آبی فیلم یخ زدی و دیگه پشت شیشه نشستن و قهوه خوردن و ادعای عاشق زمستون بودن، نداری...

وقتی به کلبه می رسن فکر می کنی حالا دوباره سردی و سفیدی هوا می تونه همون قدر خوب باشه که تو فیلم هاست... اما انگار اینجا یه چیزایی واقعی تر از همه ی فیلم هایی که دیدی...

انگار مسیح وسط کاه های روی یه سورتمه دراز کشیده و زل زده تو چشم یه زن ناامید که با همه ی بچه های نداشتت انگار تویی و می خواد اون دَمِ معروفشو بدمه تو چشمات...

دوربین آروم میشینه تو نگاه مسیحت و تو زیادی خوشبختی که می تونی از نگاه اون دنیا رو بیبینی... حتی اگه تو یه قرارگاه جنگی و پر از سیم خاردار باشی... تو، آسمون رو می بینی با تنها چراغ برق تلو تلو خورش... و یه عالمه سفیدی عریان که مثه برف پخش میشه تو چشات...

بعد دوباره می ری توی فکرای بی حَدت:

اگه تو اون زیر زمین بودی بازی و انتخاب می کردی یا مقاومت؟

مثه خوره این فکر افتاده تو روحت....

می خوای قهرمان فیلم باشی... قوی بری رو تیکه چوبه زیر طناب دار و درست شبیه مسیح به صلیب بکشنت و تو زل بزنی تو چشمای پسرک گریان و لبخند بزنی...

اما تو... همون یهودایی هستی که مسیح و برَ دار می کنه... راستی تو زندگیت چندتا مسیح و برَدار کردی؟

اما... نه تو حتی اون یهودای مفلوکم نیستی که بخوای با یه کمربند چرم از خودت انتقام بگیری... زل بزنی به یه در نیمه باز و آرزوی آزادی کنی...

نه...

تو نشستی تو سایه روشن اتاقت و داری مثل پسرک گریان فیلم زار می زنی و حتی هیچ مسیحی برای زل زدن تو چشمات نیست... و نه حتی جسارتی برای آرزوی آزادی... تو به زندانت دل خوشی...

پانوشت1: لاریسا شپیتکو، کارگردان زن روسی که اولین فیلمیِ که ازش دیدم و جدا لذت بردم.

پانوشت2: نماها خوبن به خصوص برف و لحظاتی که دو مرد درگیر رهایی ان... و خوشحالم که پاین فیلم یه لانگ شات از 4 تن به دار آویخته ندیدم.

پانوشت3: فیلم عروج برنده ی  خرس طلایی 1977 از برلین شده!

 


 
comment نظرات ()

 
چراغ ها که خاموش شد، معجزه شروع می شه!
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
 

توی آن همه معجزه نشسته ام و خیره به لبخند محو مردی، بغض کرده ام که انگار مثل خود من  دنبال چیزی میان تاریکی قصه ها می گردد و تمام حقیقت نداشته اش را ، خیال  می کند.

و درست مثل من آخرین نفری ست که از روی صندلی بلند می شود.

اینجا بدون من روی کاناپه ی رنگ و رو رفته نشسته ای و چایت را مزه می کنی و من پشت خنکای تمام شیشه های نیمه باز اتوبوس های راهی بندر به لحظه ی حضورم ، درست آنجا فکر می کنم!

گم کرده ایم تمام زندگی مان را پشت حیوان های شیشه ای که هر روز رویشان دستمال می کشیم و آرزو می کنیم همه ی دنیا به پاکی شان باشند و تنها با جمله ای ساده مسخ می شویم!

_ چقدر قشنگن اینا!

شبیه حیوان هایت  شده ای، پاک و تهی... با تو ام... خود تو... از این ور که نگاهت می کنم پشت سرت را میبینم ان قدر که شفافی... اما من هنوز دست و پا می زنم توی این همه واقعیتی که تنها معجزه درمانش می کند.

چند لیوان تمیز دور میز چیده شده و نگاه گرمی پشت ناهار پخته شده در حیاط ، این همه بزرگ است که معجزه بخواهد؟

خنده ام می گیرد از این همه تلخی زندگی... این همه واقعی بودنش... این همه بودن که مجبور به زیستنمان می کند... آن قدر که بغض کنیم و زل بزنیم توی چشمان زنی که شاید مادرمان باشد و یک خواب ساده بعد از تنفس کلی گاز بی آزار_ شاید_ آرزو کنیم!

افسوس که داستان ها هیچ وقت آن طور که توی فیلم ها تعریف می شوند اتفاق نمی افتد! این همه فیلم خفه مان می کند و برگشتن توی واقعیت دورو برمان زجری است که داستایوفسکی هم با تمام ادعایش نمی فهمد.

احسان... سیگارش را رو به شهری که چراغ های خاموشش را می خواهد روشن می کند و روی صندلی های مخمل سینماهای تاریک زندگی را می جوید، آن هم روی پرده ای که آن قدر سفید است که نقش بر آب ، حافظ را به خاطرم می آورد.

مادر... روی برف ها می دود و لوبیاهای آب پز دست هایش را بیشتر از بچه هایش می شناسند. نداشته هایش آن قدر زیادند که همه ی آنچه که دارد هم محو می شود. چون دختر تازه بالغی می خندد، ذوق می کند و همه ی خوشبختی اش پیازهای اضافی است که پوست می کند.

کاناپه ی فرسوده ی وسط پذیرایی... شاید اگر هیچ وقت شکلاتی و نو نمی شد، حقیقت این همه لخت جلوی چشممان نمی رقصید.

یلدا... زل زده به تخم چشم هایش توی آیینه و ماتیک تند قرمزرنگ را می بلعد...گونه هایش... یخ زده اند اما! درست شبیه حیوان های شیشه اش!

و رضا... انگار معجزه ای است که هرگز نخواهد آمد!

... چقدر اینجا بدون من ، آرزو می کنی! بیایم هم دنیا به همین گندی است که می بینی! گشنه ات که می شود من عق می زنم و همه ی فیلم های دیده ام همراه آب توی لوله ی فاضلاب گم می شود.

پانوشت 1- انگار جسارت توکلی توی دو گانگی روایت در پایان بندی کم شده... البته بیشتر که فکر می کنم لبخند محو احسان_ صابر ابر_ بهترین پایان ممکنه!

پانوشت 2- پرسه در مه رو تو نوع فرم و روایت بیشتر دوست داشتم... گرچه نگاه توکلی به نمایشنامه و پایانش عالی...

پانوشت 3- کاش نمایشنامه رو قبلا نخونده بودم!

پانوشت 4- معتمد آریا بی نظیره... انگار زن باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز جلوم جولان می ده... اون قدر عالیه که بازی فوق العاده ی صابر ابر_ احسان_ و نگار جواهریان_ یلدا_ کمتر به چشم میاد.

 


 
comment نظرات ()

 
biutiful
نویسنده : هدی_م - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
 

این همه زیبایی عریان ... وقتی توی دو ساعت و نیم جلوت می رقصه و حتی یک لحظه هم از نفس نمی افته نفستو می گیره... سخت می تونی روح سرگردان و بی حجابشو درک کنی و خندت می گیره که فکر می کنند عنوان فیلم اشتباه عمدی و نوشتاری واژه بیوتیفل... آخه به نظرت این همه یه جا «آدم» بودن جدا زیباست... گرچه که تو یه تناقض تلخ وحشتناک گیر کرده... دست زمخت مرد که روی موهای ژولیده ی زن کشیده می شه و فقط به خاطر اینکه لحظه ای آرومش کنه اونقدر زیباست که تو تمام رنگ های سرد و کثیف دیوارها و سقف آب خورده ی دیوار اتاق خوابتو نبینی... شیری که با یه حس عجیب پدرانه تو یه کاسه ریخته می شه و لبخند شاد بچه هایی که انگار از تمام دنیا همین لبخند و می خوان اونقدر زیباست که خیس کردن رختخواب پسربچه ای از تنهایی و یا اشک هاشو بعد مجازات به اصطلاح مادرانه نمی بینی... نگاه عمیق مرد به تو از پشت اون همه خاکستری اونقدر زیباست که چشم های وق زده ی یه جغد بعد از مرگ و فراموش می کنی...

زیبا با تمام زشتی هاش  برام زیباست.. اونقدر که انگار دارم دو ساعت و نیم تمام یه بادام تلخ و می مکم اما جرات تف کردنشو ندارم!

ایناریتو این بار یه روایت خطی داره و با تمام سادگیش اوتقدر به دل میشینه که می خوای بالا بیاریش... بازی خوب که نه شاهکار خاویر باردم درگیر حسایی می کندت که می دونستی وجود دارن اما برای اینکه یه شب بتونی راحت بخوابی فرار می کنی ازشون. حسایی که با تمام پدر نبودنت درکشون می کنی و تنها کار مفیدت بعد دیدن بیوتیفل اینه که از گریه دغ کنی!

مرد روی تخت دراز کشیده و کلی پروانه ی زشت از روی سقف زل زدن بهش و شاید اون تنها به نور نقاشی شده ی چراغ ماشین ها روی گچ نمور سقف فکر می کنه و تو یاد خودت میافتی که شبا از بس که زل می زنی به این نورایی نقاشی شده خوابت نمی گیره و مجبور می شی با یا شال سیاه محکم چشماتو زندانی کنی تا شاید الهه ی خواب لطف کنه و با خودش ببرتت!

نور سخت افتاب میافته رو چشمای مرد ودرد انقدر آروم توی صورتش رخنه کرده که همه ی چروک هاش به نظرت زیبا میان و... و تو فکر میکنی چرا خدا این همه بیرحمه..؟ چرا با این همه تاریکی همین حس کوچیک با هم بودن چندتا آدم و هم از اونا دریغ می کنه... ؟چرا می تونه چشاشو رو زجه ی یه مرد تو تنهاییش ببنده ؟ ...اما وقتی لبخند زیبای مرد و شاید بهتر بگم خنده ی باصدایی مرد رو برای اولین بار توی یه جنگل بی نظیر زمستانی میبینی تو هم می خندی...

وقتی تیتراژو تا ته تهش از کاسه در میاری و دلت نمیاد ضرب آهنگ سرد پیانوشو خفه کنی به یه جنگل زیبای برفی فکر میکنی که یه جایی همین ورا منتظرته و حتما تو  اون جا از ته دل خواهی خندید.

پانوشت 1: نیازی به تاکید راجع به بازی بی نظیر باردم و جایزه هایی که برده نیست.

پانوشت 2: فیلم خوبه اما برترین جنبش بازی با احساسات تماشاگره که خوب ، توی سینما من ترجیحش نمی دم... شاید بابل و آمروس پروس علاوه بر بازی با حس ها فرمشون هم برام جذاب بوده والبته نباید جسارت ایناریتو رو در انتخاب این نوع روایت فراموش کرد و فیلم خیلی خوبه زیبا رو!

پانوشت3: نمای بالایی از شهر بارسلونا و کلیسای زیبای آنتونی گا یودی وسط اون همه ساختمون برام بی نظیر بود و دقت توی شهرسازی و اینکه هنوز بعد این همه سال کلیسلس سانتا فاملیا بلندترین ساختمون توی اون منطقه ست.

پانوشت4: فضای شهری ای که از اسپانیا اینجا دیدم و فرقش با فضاهایی که مثلا تو ویکی کریستین بارسلونای_ وودی آلن _ دیدم جالب بود واسم و با تمام شلوغیش دوست داشتنی.


 
comment نظرات ()

 
Le notti di Cabiria
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

یاد تمام آدم هایی میافتم که می خواهند باشند اما از آن همه بالا که خدا نگاهمان می کند تنها غباریم... این همه دور که حتی نشستن روی دستش نیز از عهده مان خارج است چه آنکه ببیندمان!

کابریا... سرگردان شب هاییست که به نام او زده شده اند و از آن او نیستند...میان خلوت آدماهایی که اوبرای خود دست و پا می کند هم یادی از او نیست .. گاه لعبتی است برای فراموشی و گاه دست آویزی برای خنده و کابریا با تمام رنجش می خندد چونان دلقکی میان صحنه ...

نجابت او آنجاست که باور می کند تمام دروغ هایی را که میان لایه های زندگی آن چنان جا خوش کرده اند که جزوی از پیکره ی حقیقت گشته اند ... و تو روی صندلی ات نشسته ای و می خواهی فریاد بزنی که باور نکن... می خواهی آرزو کنی که کاش می توانستی به کابریا بگویی که باور نکن... حتی بارانی که بر سرت می بارد فواره ای است که آنجا که باید، نمی پاشد.

و نگاه تمسخر آمیز فلینی به مذهب که در فیلم رم بیش از پیش نمود دارد این جا در فریادهای مستانه ی کابریا به وضوح دیده می شود و زنانگی خرد شده اش پشت جوراب های راه راهش قایم می شود و تو به تمام زنان فیلم های فلینی می اندیشی! تمام آنهایی که اگر کمی بفهمند طرد خواهند شد چون زمانه آنها را تنها برای ساق های کشیده ی پیچیده در تورشان می خواهد.

تصویر ماریا با بازی درخشان جولیتا ماسینا در فصل پایانی و قطره اشکی که استعاره گونه از او یک دلقک ساخته تا ماریا همرنگ این همه بازیگر نقاب دار شود و لبخندش که تصویری است بی رحمانه از صورتکی که باید باز بر چهره بگذارد تا مریم عذرای فیلم برایمان همان ماریایی شود که تنها آرزویش مسخی است روحانی...

پانوشت1: کن کمترین جایزه ای بود که می شد برای این فیلم به این زوج بی نظیر هنری داد.

 پانوشت ٢: شب های کابریا

 


 
comment نظرات ()

 
Hiroshima mon amour
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 

برایم نگاه خودخواهانه ای بود نگاه فیلم... به مقوله ی نخ نمای عشق ... اما دوستش داشتم برای نفرتی که نصیبم کرد از تمام آدم هایی که خود را برنمی تابند چه یکدیگر را...

و پر بود از تصاویری از طغیان آدمی بر آدمی ... حقیقتی که نمی دانم خالقش چگونه تاب می آورد این همه سیاهی را در دنیایی که محبت دخترکی دیوانه اش می کند... تناقضاتی که از ما جز غباری باقی نمی گذارد..

دشمن تنها واژه ی قراردادی ست برای خالی کردن تمام آنچه چون عقده گلویمان را می فشارد... میتوان به عمق چشمان دشمن نگاه کرد و عاشق بود_ گاهی یاد فیلم نامه ی چای تلخ تقوایی افتادم و گاهی یاد مالنا_ دشمن تنها جمله ای ست برای آدم هایی که خود را بزرگ می دانند و تو میان این همه زخم پی دلیلی برای بی رحمی می گردی و نامت را از یاد می بری..

سیاه ... سفید چون پوست آدمیان این کره ی خاکی... فرقی نمی کند از کدام شهری تنها مشترکاتی کافی ست تا دل ببندی..

نگاه خودخواهانه است به جنگ... به صلح... میتوان تابلوهایی از زخم به دست داشت و به نگاه دشمن در رختخواب فکر کرد... همه ی خشم آدم ها تقابلی ست از عشقی که نداشته اند... از حضوری که برایشن وجود نگشته است و تو...

تو میان این همه نم باران به نام یک شهر می اندیشی و موهایی که بر باد داده ای... ته زیرزمینی نم ناک تیله ای رنگین شادت می کند و داستان زندگی ات را با تمام فریادهایش آنقدر صامت تعریف می کنی که بغض هم جسارت آهنگی ندارد.

ناخن هایت با سرخی خونی که بر مزار دشمنت خشکیده رنگ می کنی و به هیچ چیز فکر نمی کنی...

رکاب زنان روی سنگفرش خیس جاده به تنها نوری خیره می شوی که در انتهای آن در حال خاموشی ست...

پانوشت ١_ بی نظیره تو فیلم نامه ... روایت در نوع خودش قابل توجه و برای من زبان زیبای فرانسه که پر از لذته...

پانوشت ٢_ تصاویر ابتدایی فیلم عالین اونقدر که گاهی احساساتم جلوشون کم میارن....

پانوشت ٣_ بازی ریوا_ زن فیلم_ جزو نقش های بی یادماندنی من خواهد بود... محکم... و پر از نفرتی که در او تبدیل به زیبایی گشته است.

 

 


 
comment نظرات ()

 
جدایی...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳
 

هنوز هیج مطلبی نخوندم راجع بش.. و تمام افکارم ماله خودمه..اصلا علاقه ای به نوشتن دربارش ندارم یا حتی خوندن...می خوام فقط فکر کنم اونم تنهایی...

اینایم که نوشتم به حساب ابن بذارین که داشتم می ترکیدم...

دروغ.. تنها واژه ای که می تونه احساساتمو جهت بده..این همه آدم که هیچ کدوم با هم رو راست نیسن... فرهادی خوب می شناسه ما ها رو و جسارت عجیبی تو این همه رک گویی داره... واقعا این قدر کثافت که روی در و دیواره دورو برمونه گفتن داره! این نقد خیلیاس به کارای فرهادی.. اما خوبه گاهی بیبینیم خودمونو از یه جای دیگه شاید از زاویه یه دوربین..

همه چیز اونقدر خوبه که نمی خوام بی خود بازش کنم.

نگاه می کنی به خطوط شکسته ی صورت یه مرد و فکر می کنی وقتی دستای سیمین و به اون محکمی گرفته بازم الزایمر داره یا نه...!تو یه خونه ای اما همه دارن از پشت شیشه به هم نگاه می کنن و اینه انتخاب درست یه کارگردان از معماری برای هدفش...

اون جایی که نادر انتخاب رو می ذاره برای دخترش فکر می کنی که آدما چقدر می تونن سنگدل باشن حتی با تمام احساسات علی و مهربونشون...

هیچ جای فیلمای فرهادی از هیچ قهرمانی خبری نیست و این تمام لذتیه که از واقعیت تلخ دو رو برمون می بریم... چقدر سخته که پشت یه دوربین بشینی و همه ی اون چیزایی که هیچ وقت نمی بینیو تو حلقت فرو کنن.گر بگیری و پاتو مرتب تکون بدی.. اون قدر عصبی بشی که نتونی لذت تماشا رو هضم کنی و به این فکر کنی که دنیا چقدر گنده...

_ پیمان معادی بی نظیره اینجا تو بازی جدا زیر پوستیش ولبخندی که هم هست و هم نیست...

_ ساره بیات یه زن که تو تمام بی کسیش می تونه تبدیل به شخصیت محکم اوایل فیلم و زن ضعیف پایانش بشه.

_ لیلا حاتمی عالیه با نشون دادن یه زن ترسوی ایرانی که فقط منافع خودش براش مهمه .. و با بازی ای ساده اونم ساده تر از اون چیزی که فکرشو کنی..

_ و شهاب حسینی مثل همیشه عالیه... یه مرد که می خواد شریف باشه اما دست روزگار اونو طوری بازی می ده که محو می شه.

تزلزل آدما، دو گانیگی شخصیت ها، و دروغ اونقدر روون تو فیلم نامه هست که هیچ نیازی به تحلیل نداره و جالب ترین نکته ی فیلم اینه که هیچ نکته ای نداره یعنی ساده ی سادس... اون قدر که وقتی پای تماشاشی اصلا گذشت زمان و حس نمی کنی اصلا حس نمی کنی داری فیلم می بینی . و این فضا از فیلم درباره ی الی دور شده.. اون جا داری یه فیلم میبینی به معنای واقعی و عالیش و اینجا یه زندگی...

و سادگی و در عین حال جذاب بودن جزو محالاته...

و.. و.. و...

از سینما که زدم بیرون یه جور بودم مثلا شاید بشه گفت هنگ... فکر میکردم به آشپزخونه ی حقیری که حقرت رو برای یه مرد کامل می کنه و ضجه های یه زن که تمام چیزی که از زندگی نداشت رو هم از دست داده و مرد و زنی که با نگاه نیمه گناه کار و متعجبشون فقط تونسن یه جدایی رو شکل بدن...

وقتی رسیدم خونه تا خود صبح داشتیم درباره ی جدایی نادر از سیمین حرف می زدیم_ با خواهرم_

پانوشت 1_ یعنی لذتی بالاتر از دیدن فیلم تو تاریکی سینما و بعد تا صبح راجش به گپ زدن هست... یه لذت ساده..

پانوشت 2- تیتراژای فیلم عالین آخری بهتر از اولی.. پر از تردید و...

پانوشت3- هیچ موزیکی نداره این فیلم و این عالیه و باید بگم سخت.. که در مورده فرهادی چیز جدیدی نیست.

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هدی_م - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

حجمی از یه تک نوازی بزرگ برای آدمایی که فک می کنن همه ی این دنیا قد یه جوراب جا داره... و اونقدر تنگه واسشون که فقط یه سوراخ تو نخ رفتگیه اش می خوان واسه یه دم تازه... اما همه جا رو گل گرفتن...

چقدر بازی شهاب حسینی عالیه تو این فیلم و چقدر همه چیز درست جلو می ره... تو مصاحبه ی بهرام توکلی به نقل از مجله ی فیلم خوندم که فرم غیر خطی کار مجابش کرده تا یه ادمی برای نقش پیدا کنه که نتونه روی یه مسیر مستقیم فکر کنه و چه سوژه ای بهتر از یه مرد به کما رفته...

رویا ی فیلم_لیلا حاتمی_ جلوی یه آیینه بغضشو قورت می ده و تو رهاش می کنی ، چقدر دلت می خواد یه پارچه ی سفید برداری و همراه رویا زخم دست مرد رو ببندی... تمام نگاه بی معنی مرد رو رو صورتت حس می کنی و به این فک می کنی که چه رنجیه کسی که می پرستیش ، از تو فقط یه توهم ببینه...

کنار مرد روی کنده ی کنار دریا چمباتمه زدی و به هیچی فکر نمی کنی ...تمام سوتای دنیا تو مغزت رژه می رن و تو پرسه می زنی تو خلا یی که سفیده...

همه چیز جلو عقب می شه و این وسط تویی که هنوز رو صندلی قرمز سینما نشستیو به جمله ی آخر تیتراژ نگاه می کنی...

حالا که جلوی اتاق گریم وایستادیو مرد ازت یه بلیط واسه فرداشب می خواد...ته دلت خوشحالی و نمی دونی که ته ماجرا همه چیز به نفع اونه.. اون که توی غبار یه معدن دورافتاده گم می شه و تو می مونی با ساحلی که پر از تصویر مه آلود یه مرده ...

نفرین به این زندگی...

پانوشت ١: مجله ی فیلم این شماره رو بخونین...اسفند ١٣٨٩

پانوشت ٢: افکت های صدایی فیلم بی نظیر پس حتما تو سینما ببینینش...

پانوشت ٣: دلم می خواست یه خونه داشتم درست مثل خونه ی فیلم...


 
comment نظرات ()

 
ulysses gaze
نویسنده : هدی_م - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
 

چقدر سردت میشه وقتی فیلم شروع می شه... انگار هلت می دن تو یه سرزمین یخ زده و نوای موسیقی اون قدر عالی همراهیت می کنه که آزو می کنی یخ بزنی!

یه بهونه ی کوچیک جور می کنه تا بکشدت تو مسیر یخ زده ی زندگی بشر... آنجلوپلسو می گم. جایی که همه چیز ارزش داره جز اون چیزی که بهش می گن ذات... ذات انسانی...

مدت هاست حس می کنم دیگه ارزشی نداره..ذات انسانی و میگم...

با یه نگاه خیره تمام فیلم رو تو خودت تعریف می کنی و از سفیدی ای که پرت می کنه خالی می شی... می خوای اولیس باشی تا کنار مرد فیلم روی بلندی مرز دو تا کشور بایستی و داد بزنی که طبیعت! بیسکوییت می خوای!؟

رو قایقی نشستی که با یه چشم انداز بی نظیر از رود میگذره و تو درست مثل مرد گچی سپیدرنگ زل زدی به اسمونی که نمی دونی می بینتت یا نه! ... تمام بشر کنار جاده دارن واست صلیب می کشن و تو نمی فهمی...

ته نداره... زندگی و میگم... انگار آخرش قرار نیست هیچ نگاتیوی ظاهر بشه... همه چیز در بند سیاهی ایه که اگه نور بخوره می سوزه... چطور باید ظاهرش کرد توی زیر زمینی که همدمت متروپلیس و پرسونان...

 درست مثل تو که گیر کردی تو اتاقی که با همه ی پنجره های رو به نورش اون قدر تاریکه که از خودتم می ترسی و اون قدر خوفناک که بدون دی وی دی ای که تو دی وی دی رام می چرخه هیچ امید دیگه ای نیست.

نفرین...

حتی مه هم اون قدر غلیظ نیست که بتونی بزنی بیرو ن از نوای خالص موسیقی لذت ببری... غرق شی تو متن رومئو و ژولیتی که برای تو اجرا نمیشه!

نشستی جلوی تیتراژی پر از سکوت،  و همون طور که آرزو کرده بودی یخ زدی... اما نه تو فیلم... تو همون اتاق تاریکی که هیچ..............................................................................................................

پانوشت١ : نمی خوام راجع به نگاه کارگردان به زن صحبت کنم... اما با  اینکه بدجوری قوی تو فیلماش اما یه حسی داره واسم به خصوص اینجا که انگار یه ذات و برای مرد داره.. همه جا یک نقشو ایفا می کنه...با شخصیت های مختلف...

پانوشت٢: دلم می خواد تو خونه ی نیم سوخته ی کنار آب بمونم و پشت میزی که رو میزی سفید داره مسخ بشم.

پانوشت٣: تبر و شکستن قایق بی نظیر بود...

پانوشت ۴: زن- تنهایی- آب-قایق- خانه- موسیقی- مجسمه های سرد- غربت-

 



 
comment نظرات ()

 
INCEPTION
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

قبل از هر چیزی یه حسی مثه تهوع سارتر بهم دست داد.

به خودم به دنیام به اسمونی که مدت هاست بالای سرمه و حتی به دستام شک کردم.من وجود دارم؟

به قول منتقدین می تونم بگم جزو معناگراترین فیلمایی بود که دیدم. انگار یه چیزی از حکمت مولانا خونده باشم. شنیدین که توی تمام مباحث عرفان اسلامی این جمله تکرار می شه که حقیقت جایی دیگر است...

کاش می شد این بغضی که ته گلومه بترکه... نه به خاطر یه اثر عظیم سینمایی... نه... به خاطر خودم. دیشب انگار تازه یاد خودم افتادم. و چقدر احساس خستگی کردم.

مدت هاست جدال بین واقعیت و حقیقت وجود داره و این روزا چقدر فیلم می بینم تو این موضوع: آخرین فیلم جار موش(limits of control )... آخرین فیلم اسکورسیزی(shutter island) و حتی سریال لاست...

و قبل تر فیلم تری آیرون کیم کی دوک و خیلی قبل تر آگراندیسمان آنتونیونی... می شه همین مفهوم سردرگمی انسان و تو این بیکران پیچیده با یه زبان پیچیده تر توی آگراندیسمان دید و اینجا نولان یه برداشت عامیانه تر و در خوره فهمتر و انتخاب کرده و بی شک به خوبی از پسش بر اومده... به خصوص با جلوه های ویژه ی بی نظیر فیلم... و مفهوم به این سنگینی و ساده کرده... اون قدر ساده که شده یه فیلم اکشن هالیوودی...چیزی تو فیلم کمه یه حس شاید ماورایی که عمیق ترم کنه و حس ماجراجوییمو کمتر...شاید کمی اندیشه!!! شاید اگه فیلم به سمت یه فیلم سورئال می رفت دیگه این مخاطب عظیم و این توجه همگانی و از دست می داد.

... نتونست خالی م کنه... فیلم و می گم... پر شدم از حسایی که همیشه ازشون فرار می کردم... سوالایی که پشت گوش می نداختم... افتادم تو یه تاریکی یی که رهاییشو بلد نیستم اما با تمام سلولام معتقدم که مرگ رهاییه... میتونست یه چیزی یه جایی بهم بده... اما تهی ام کرد و این تمام آن چیزی نیست که یه فیلم باید داشته باشه.اما بازم نمی فهمم اگه مرگ رهاییه پس اومدن و آغاز دیگه چه لزومی داره... بعده همه ی اینا یاده قصه ای میافتم که میگفت جسم ما چمدونی یه که باهاش به این سفر میایم و موقع رفتن حتی اینم نمی خوایم...اما باید پر باشیم از درون...!!!

این همه حرف قلمبه... نمی فهمم... میخوام ساعت ها به سقف اتاقم زل بزنم و تو تاریکی دنبال یه راهی باشم...

پانوشت: خواب....

 


 
comment نظرات ()

 
بدون مرز
نویسنده : هدی_م - ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧
 

یه عالمه عکس بی نظیر در سکوت... برعکس خیلی از کارای جار موش عزیز که پر از دیالوگ...آخرین ساخته ی جیم جار موش که می شه بهش عنوان یه درام جنایی رو داد.

اما اصلا انتظار صدای اسلحه یا زنگ مدام گوشی های موبایل یا تعقیب و گریز رو نداشته باشین...یه فیلم در سکوت با کلی میزانسن و کادر محشر که می تونین دو ساعت تمام در سکوت لذت ببرین. بیشک فیلم خوبیه...اون قدر که گاهی یاده بعضی از فیلمای آنتونیونی افتادم حضور مردی که با ضربآهنگ گیتار قراره نقش یه گانگستر و بازی کنه...اما اینجا هیچ خبری از حمام خون های اسکورسیزی نیست...سینمایی که ماله خود جار موشه با آدم های عجیب و غریبی که نه افکارشون حدی داره و نه نشانه هاشون. یه نگاه جدید به دنیای نشانه ها...دنیایی که با همه چیز باهامون حرف می زنه در حالی که تو سکوت محضه و چقدر زیبا کارگردان این نشانه ها رو شناخته و چه عالی با رنگ ها بازی کرده.

چیزی که تو جریان فیلم زیاد یادش میافتین فلسفه ی یه آدم از زندگی فلسفه کارگردان که تو مرد مرده یه جورایی نوع روایی داشت اینجا نامحسوس تر وشاید بهتره بگیم مدرن تر بیان شده.

لیوان نیمه از آبی که دست نخورده می مونه.

قوطی های کبریت سبز و قرمز...دو فنجان قهوه ی اسپرسویی که ماله یه نفره... نمایش اسلو آدم هایی که قراره ملاقات کننده های مرد اصلی فیلم باشن و حرکت پایانی دوربین که به نظرم خیلی جالب بود انگار پرتت می کنه از فیلم بیرون ...

مردی که با تصوراتش محدودیتا رو می شکنه. دنیایی که نمی شه گفت حقیقت یا خیال!

پانوشت: سکانس پایانی آگراندیسمان و همین سوال...  یه سوال همیشگی که.....


 
comment نظرات ()

 
فیلم کوتاه
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤
 

جشنواره ی فیلم کوتاه تهران...گاهی فکر میکنم یه بهونس واسه آدمایی که خسته شدن اینقدر فیلم چرت رو پرده دیدن...اما وقتی می ری و تو لابی سالن وایماستی می فهمی که یه مشت آدم تازه به دوران رسیده که ادعای سینم دارن می خوان پک زدن به سیگارشونو به رخ بکشن... بگذرم از این دل پر من!

کار شهرام مکری و دیدم و عنوان جالبی داشت که مفهومو عالی می رسوند و فرم خوبیم داشت ..تو سینمای ایران نو بود اما نمی دونم چرا اصلا لذت نبردم از کارش شاید چون خیلیا بد دیدن ش سالن و ترک کردن و حتی منتظر نشدن ببینن که کار بعدی خوبه یا نه...و این افه های هنری اذیتم میکنه...البته کمرنگ بودن تشویقم بعده کار نشون می داد که خیلی راضی نیستن.

یه فیلم از فرانسه یدم که جدا جالب بود با ترجمه ی اشک های کرم شب تاب که داستان یه دختر نقاش بود که....جالب بود.یه پویانمایی از لهستانم با عنوان سینما توگراف عالی بود که مضمونش برادران لومیرو می برد زیر سوال که انگاری یه کسی قبل اونا اختراش کرده ولی همون روز عشقشو از دست می ده و اختراعش همیشه تو تنهاییش می مونه...و.....

 


 
comment نظرات ()

 
le mepris
نویسنده : هدی_م - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤
 


آخرین فیلم خوبی که دیدم...تو این همه پاییز...تحقیر ترجمه ی فارسی شه...یه کار از گدار بزرگ...لذت بردم به خصوص از بازی راحت brigitte bardot  که تو اون همه رنگ عالی بود. حضور فریتز لانگ بزرگ هم خالی از لطف نبود با اون فضای جالب اکران فیلم های اسکوپ اختصاصی که به نظرم لازم رسید برای یه فضای سینمایی و تو پروژم که موزه  سینما ود همچین فضایی گذاشتم و ایدمم فیلم گدار بود _جدای از شوخی _ 

تحقیر...فکر می کنم مضمون خوبیه برای این فیلم...تو صحنه های دو نفره ی خونگی فیلم چقدر یاد از نفس افتاده اش افتادم اما اون جا فضا خیلی دل نشین تر بود و مثل اینجا عذاب آور نه...توی تحقیر انگار هر لحظه تو فشاری انگار می خوای تصمیم بگیری که کی راست می گه و حق با کیه و تهش به این نتیجه می رسی که اصلا حقی وجود نداره... هر لحظه تو تلاطمی تو یه جذبه که نمی دونی کدوم وری می شی....

اصلا این حسای اجق وجق خاصیت فیلم های نوآر  و من با این اعصاب آشفته بهتر فیلم های رمانتیک کلاسیک آمریکایی و ببینم شاید شبا خوابم ببره....

و پایان فیلم اونقدر راحت دو نفر نیست می شن که بی خیال از رو صندلیت پا می شیو می گی به درک!

وقتی به عکس گدار با اون عینک دودی همیشگیش که منو یاده کیارستمی خودمون می ندازه ، رو دیوار زل می زنم با خودم فکر می کنم باید دیوونه باشی تا یه جیزی بشی ربطی به ترشی نداره....

پانوشت 1: لینک فیلم و هر چی که راجع بش بخواین...

پانوشت 2 : این میزانسن و ببینین و لذت ببرین!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()

 
The Condemned of Altonaلتونا
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

انزوا حتی در کنج خانواده ات...چیزی که همه درونشیم و نفی ش می کنیم....این جا آلتونا نیست اینجا اتاق تو که داری توش جون می دی درست مثل فرانتس اما اون شانس اینو داشت که با خرچنگاش حرف بزنه و یا حداقل یوهانا را به عنوان یه آدم واسه حرف زدن پیدا کنه...تو با همه ادعایی که واسه گوشه نشین نبودنت داری اصلا شبیه فرانتس نیسی و نمیشی تو حتی ارزش داشتن بدبختی لنی رم نداری...تو هیچی نیسی...

یه حجم مچاله شده رو تخت که زل می زنی به آسمون اواسط مرداد و آرزو می کنی بارون بزنه به شیشه...

پانوشت١:فیلم گوشه نشینان آلتونا رو سال ١٩۶٢ ویتوریو دسیکا ساخته که نقش یوهانا رو سوفیا لورن بازی کرده

پانوشت٢:تاتر این کارم چند سال پیش مریم معترف تو سالن چهارسو اجرا کرده.

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هدی_م - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 

گریت میگیره با موزیک آغازینش ...علاقه مند میشی که ببینی پشت این همه مه چه خبره...و هبوط میکنی تو یه دورنما... دورنمایی از یه آزادی که انگار و حقیقتا جز مرگ نیست...

سینمای متفاوتی از یونان از جایی که تا به حال ازش فیلم ندیده بودم...فضای فیلم جابه سرد وگلی درست مثل چکمه های دخترک بزرگه فیلم...چهرهی معصومی داره که بزرگتر از سنشه و افکاری که تو چشماش نمی گنجه...قطاری که همسفرت می کنه تا اونجا که نیست بشی و معصومیت دخترانه ای که زود لکه دار می شه اون قدر عمیق که آب تمام دریای سبز رنگ هم پاکش نمی کنه....

یه سردرگمی از ادمای دهه ی ٨٠ یونان که انگار تمدن عظیمشون داره قاطی یه سری رنگ آمیزی های مدرن بی خودمی شه...

و چقدر اغراق آمیز یه دستی واسه کمک می طلبه که سقوط کرده و یه کابل زمخت دورش می کنه اون قدر که یه نقطه می شه تو بی کران...

نماها بی نقص ان از دیدنشون لذت می بره از عبور اروم دوربین از کنار تیرای چراغ برق با تمام ابهتشون ...از حرکت یه دستش از روی چهره ی مردمی که تمام زندگی شون تبدیل به یه نمایش مسخره شده نمایشی که هیچ بیننده ای نداره...

ناجی جوانی که تو جنگ جرثقیل های غول پیکر جز یه سایه چیزی نیست ...

صدای چند تیر در تاریکی و نمایی زیبا در مه....رهایی با مذمونی که بی شک چیزی جز حقیقت نیست و تک درختی که....

پانوشت:تک درختی را می شناسم که بر بوم هیچ نقاشی نیامده است اما اشیانه ی تمام پرندگان جهان آن جاست..._ش.مقدسی)

landscap in the mist

 


 
comment نظرات ()

 
خفه...!
نویسنده : هدی_م - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳
 

عالیه...هیچی نمی گم...یه تابلوی کوبیسم متحرک بی نهایت فوق العاده....

پانوشت:در حال دغم تمام راه های ارتباطیم با دنیای مجازی قطعه دنیای حقیقیم که چیزی نداره مثه همین جا مزخرفه.

پانوشت٠:خندس...سایت www.imdb.com

فیلتر شده..یهو بمیریم دیگه!


 
comment نظرات ()

 
و کن تموم شد و باز هم...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

دیشب کن ٢٠١٠ تموم شد و خوشحالم که بینوش تونست بهترین بازیگر کن بشه و اونم برای فیلم کیارستمی عزیز...

فارس: ژولیت بینوش، بازیگر فرانسوی که در فیلم «رونوشت برابر اصل» ساخته عباس کیارستمی بازی کرده بود، برنده جایزه بهترین بازیگری جشنواره فیلم کن شد

اسامی بخشی از برگزیدگان شصت و سومین دوره جشنواره فیلم کن طی مراسمی اعلام شدند.

شصت و سومین دوره فستیوال فیلم کن ۱۲ ماه مه با فیلم «رابین هود» ساخته ریدلی اسکات، کارگردان بریتانیایی آغاز شده بود.

ژان لوک گدار، کارگردان فرانسوی و شان پن، بازیگر آمریکایی و ریدلی اسکات از جمله سینماگرانی بودند که امسال در این جشنواره شرکت نکردند.

شبکه فرانس 24 به صورت زنده این برندگان را اعلام کرده است:

* جایزه هئیت داوران: «مرد فریادکش» ساخته محمد صالح هارون
* جایزه بهترین کارگردان: متیو آمالریک برای فیلم «در سفر»
* جایزه بهترین فیلمنامه برای فیلم «شعر» به کارگردانی لی چانگ دونگ
* بهترین بازیگر زن: ژولیت بینوش برای بازی در فیلم «رونوشت برابر اصل» ساخته عباس کیارستمی
* بهترین بازیگر مرد: خاویر باردم برای فیلم «بیوتیفول»

 

اینم لیست کامل برگزیدگان کن2010


 
comment نظرات ()

 
La pianiste
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

 

اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که هیچ چیزش واسم قابل پیشبینی نبود...نمی خوام الکی از فیلمای اروپایی تعریف کنم اما بدون هیچ حرف اضافه ای باید بگم که بر خلاف فیلمای هالیوودی حدس زدن پلان بعدیشون سخته...این کار واسم مثه یه بازی شده فیلم رو می بینم و سعی میکنم صحنه ی بعدی و عکس العمل قهرمان و حدس بزنم و وقتی برخلاف فکرم اتفاق میفته کلی لذت می برم... مثه آدمای غیر قابل پیش بینی می مونن...و...معلم پیانو واسم این حسو بارها و بارها داشت...پس شمام تجربش کنین...

اولین کاری که از هانکه دیدم به قول خیلی ها شاهکارش بود_روبان سفید_و البته باید بگم که حقیقتا هست...اما این فیلمم عالی بود به توصیف خیلی از حوادثش و احساساتش و بی شک پایان خارق العادش و علاوه بر اونکه کاندید برتر کلی جشنواره بود برنده ی بهترین بازیگر مرد و زن چشنواره ی کن هم شده که باید گفت حقشون بوده...

یه عالمه تنهایی..یه عالمه موسیقی بدون وصف..کلی احساس تازه...و بازی هایی که لحظه به لحظه ازشون لذت می بری...کلی فکر میکنی غمگین می شی یاد خودت میفتی و تاسف می خوری صورت سردی که ساندویچشو با خشم پشت به تو و رو به پنجره ای که نمی دونی پشتش چه اتفاقی قراره بیفته گاز می زنه...اینه تمام فیلمی که حالا شده جزوه بهترینایی که دیدیم...

سردی و سفیدی پلانا چیزی که تو روبان سفیدم به چشم می خورد اما اینجا با تمام حضور رنگم بازم حس می شه و سردی چهره ی زن با بازی ایزابل هوپرت و گنگی چهره ی پسرک و خشونت دردناکش با بازی بنویت ماگیمل پر از گرمایی که رو صندلی پرست می کنه...انگار داری یه نقاشی سیاه و سفید تماشا می کنی که لکه های قرمزش بدجوری تحریکت می کنه اما تو فقط می تونی یه لبخند تلخ بزنی و روی نیمکت گالری فشرده بشی...

پی نوشت:تیتراژ بدون موزیک هانکه همون طور که اینجاست روی فیلم روبان سفیدم عرض اندام می کرد...سکوت محض!


 
comment نظرات ()

 
سینما و معماری-بخش اول
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
 

 

 

 

بررسی رابطه ی بین سینما و معماری را علاوه بر اشتراک عواملی چون ریتم فضا زمان نور و...در احساس ادبیات و حتی موسیقی بیان میتوان جستجو کرد.

آنگونه که سینما مجموعه ای از هنرهای هفت گانه است و از این دیدگاه آن را هنر هفتم می خوانند معماری نیز هنری است که در آن میتوان تمامی هفت هنر کلاسیک را به وضوحی حتی بیش از سینما یافت.در واقع سینما پدیده ای است هنری که با صنعت گره خورده است و معماری نیز بسان آن هنری است دیرینه که امروزه صنعت و فن مهندسی جز لاینفک آن است.

جدای از تشابهات این گونه بین سینما و معماری ، میتوان به طور جزیی و دقیق تر در آثار سینمایی جستجو کرد و ردپای معماری را به وضوح یافت.

در سینما پرداخت صحنه و عناصر آن به همراه نور از عوامل مهم شکل گیری اثر است در واقع در سینما بدون مکان تجسم کردن زمان ناممکن است و از همین روی معماری به عنوان طراحی صحنه از اجزای آن محسوب می شود.اما گذشته از این نوع نگرش به معماری در سینما می توان ذات معماری را نیز در سینما یافت آ سان که گویی فیلم برای ادای دینی به معماری ساخته شده است و یا به بیان بهتر بدون عناصر معماری اش فیلم فاقد ارزشی ست که در ذات خود آن را داراست.


 
comment نظرات ()

 
فیلتر...آنارشیسم...معصومیت!!!
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

 

 

باد می وزه و یه ربان سفید تو سفیدی آسمون محو میشه انگار یه معصومیت لخت داره با دهن کج واست شکلک در میاره مثه یه آدم برهنه که با تمام زیبایی اندامش تو ذوقت می زنه...تمام الگوی روبان سفید هانکه همینه عریانی بیش از حدی که تو لایه های پنهان فیلم بستریت می کنه و تو واسه این که میون این همه شک باور کنی یقه ی لباستو با دست چنگ می زنی ...

چقدر سفیدی خفه آور!

روایت گویی فیلم با حجم زیادی سفیدی پلان ها عناصرین که به چشم میان سکوت ممتد اتاقی که یه جسد توشه و تو تنها با انتخاب کارگردان مجبوری نیمی از پاها ی برهنشو ببینی و تجسم کنی که مرد کشاوورز چطوری وداع می کنه...سکوت طولانی پشت در اتاق کشیش دهکده و باز تجسم تو از رنجی که اون وره در جریان داره تمام این سکانسای فوق العاده اذیتت می کنه فقط به این خاطر که انگار کارگردان داره قدرت کارگردانی شو به رخت می کشه و این با غرور بزرگت جور در نمیاد...قدرتی که تمتم فیلم و از یه فیلتر بی رنگ عبور می ده تا تو میون دنیای سیا ه و سفید اون دنبال خاکستریایی بگردی که شاید تو دنیای رنگی ما بوی گند لجنشون غیر قابل تحمل باشه...دنیایی که تو ربان هاشو سفید میبینی اما حقیقت مفهوم سیاهی که بعد ها نازی ها با نمود صلیب  های شکسته به بازو بستند....

خیلی ها معتقدند که میشاییل هانکه تو روبان سفیدش نقدی داره بر جامعه ی مریض اون دوران آلمان و بعدها حضور این جامعه ی آنارشیسمی توی دوران جنگ و ظهور هیتلر ...به هر حال جدای از نگاه سیاسی  میشه رو جنبه ها ی اخلاقی و انسانی فیلم مانور داد و علاوه بر اون جنبه های بصری فیلم که با انتخاب تم سیاه و سفید یه اثر کلاسیک عالی نمود میده که البته همین جای فیلم که کمی برای من نا خوشایند حس می کنم کارگردان خودشو تو یه حجم فنی و اصولی اسیر کرده که تخطی از اون اذیتش می کنه و روح خشک آلمانی همه جای فیلم جریان داره که میشه اون رو یه جورایی جنبه ی مثبت فیلم هم دید که با انتخاب این روش برای بیان فیلم تمام مفهوم به طور عالی تصویر شده...

روبان سفید با تمام سفیدیش نمودی از به دار آویخته شدن معصومیت کودکانه ای که از پشت پنجره های سرد تمام نگاه های گرم رو محکوم به یخ زدن میکنه...فیلم خشمگینت میکنه از تمام نبودن هایی که آرزوشون می کنی و بودن هایی که می خوای نباشن....گونه های یخ زده از اشک پسر بچه ی بسته شده به تختی که آتش رو از میان سایه هاش می بینه و دخترک نیمه عریانی که تلخی گناه پدرش رو با حس مادر شدن تسلی می ده....

یه نفس عمیق بکش و دکمه ی STOP رو بزن...چقدر رنج آوره که با این وجود همه چیز هنوز جریان داره!

_فیلم رقیب درباره الی تو اسکار 2010(گویا بوده و الی دیگه تو اسکار نیست)و از نظر تععد بازیگرا و میزانسنای عالی شبیه الی منتها اثر جا افتاده تریه اما من با روح ملیم به الی میدادم جایزرو....

 

 


 
comment نظرات ()

 
پشت آن کاج بلند...
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

جراتشو ندارم که چیزی بگم ازش...از حس خدایی که تو تمامش پر بود...آره واقعا خدا...کاش همه ی آدمایی که از حرف زدن خسته شدن می تونستن اینقدر ساده تو جریان سیال زندگی غرق بشن و کاش سکوتشون ادا نباشه...

سکوت...بی وقفه ترین حجمی که ذرات بنیادینش تا ابد ادامه داره و رهات می کنه تو گریز از خودت اونقدر که میتونی سایه شی و....نه....خدا باشی...

آدما فقط ١٨٠ درجه از ٣۶٠ رو میبینن و تو...اگه تو اون زاویه ی پنهان باشی...

و اون همیشه اونجا هست و همیشه پشتته اما تو هیچ وقت نمیتونی ببینیش گاهی با نوک انگشتات لمسش می کنی و گاهی سایشو از تو آیینه میبینی...اما اون هست.

دیوانه میشی وقتی میشه با یه توپ گلف پلانا رو کناره هم چیدو از انتقام یه مفهوم شاعرانه ساخت...عکسهایی که معصومانه گرفته میشه و تو صاحب تمام خونه های دنیا میشی...آروم سر می خوری تو کفشور حمام و قسمتی از لباسی می شی که بی دغدغه روی بند رها شده...

همه اینا مجموعه ای ازiron3کیم کی دوک..کارگردانی که بعد از دیدن بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهارش بهت ثابت می شه که بزرگه...اونقدر که تمام مفاهیم بذار بگیم عرفانی و با سنت کشورش پیوند میزنه که حتی اگر شرقی نباشی مبهوت معناهای بی حدش میشین.

_بدون شک ببینینش!


 
comment نظرات ()

 
شبانه
نویسنده : هدی_م - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

اونقدر عنوان خوبیه که دیگه عنوان نمی خواست...یاد شبانه های شاملو افتادم و اون همه تعقیب و گریزی که تو واژه هاشه...درست مثل گریزایی که با شبانه درگیرش میشی...

فیلم تلفیقی از عکسای بی نظیره کسی که عاشق عکاسی باشه آرزو می کنه که کاش عکاس پشت صحنه ی کار بود...جنبه های بصری و موسیقی اونقدر خوب هست که بقیه ی عناصر فیلم درگیرت نکنه گرچه روند کند و گاهی کشدار فیلم گاهی اذیتت می کنه به خصوص اگه کار دوم علیمحمدی-بنکدار و دیده باشه...شبانه روز که احتمالا ادامه ای بر روند شبانه تقریبا تمام کاستی هاییو که فک می کنی جبران میکنه

 گاهی بعضی صحنه ها رو ترجیح میدی سیاه و سفید ببینی شاید رنگ توشون بی معنیه و این مفهوم تو سکانسهایی از شبانه روز دیده میشه...شاید شبانه پنهان باشه یه گنگی عجیب که زیر ناخنات رخنه میکنه و تو رو دسته صندلی سینما خالیش می کنه تمام رازی که یه شب می تونه داشته باشه...

 

توهم ایهام..و یه عالمه _ه_ دیگه که میتونه از شبانه خالی شه و توی فیلم دوم تبدیل به شبانه روز شه انگار آفتاب دمیده..

اگه از سینما ...تصویر و موسیقی لذت میبرین فیلم و حتما تو سینما ببینین به خصوص که برای خیلی از ما که هدیه تهرانی بازیگر محبوب نوجوانیهامونه این بازگشت_که البته به سال ٨۴برمیگرده_میتونه جذاب باشه!البته اصلا انتظار یه بازی عالی و یه فیلم شاهکارو نداشته باشین...


 
comment نظرات ()

 
اپیدمی
نویسنده : هدی_م - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
 

گاهی دیدن سریالم مثه یه ویرووس می تونه همه جا نفوذ کنه...دیدن ریال لاست یا همون به قول بچه ها گفتنی گم و گورشدگان شده یه اپیدمی که خیلیا رو گرفته بعضیا تازه شروع کردن و بعضیا مدتهاس که تمومش کردن!از حق نگذریم کاره بدی نیس اونقدر جذابیت مفهومی و حتی بصری داره که هر قشری و میکشه پای خودش...اما یه حسرت بزرگ میذاره جلومون اینکه چرا یه کار حداقل با نصف جذابیت این سریال تو شبکه های ما نیس که همه دنبال فصلای این گم و گورشده میدون ...مدتی هست که پای کارگردانای سینما به تلویزیون باز شده...شاید همین کمبود جذابیت و مسایل مالی دلیلش بوده و شاید...

بگذریم اما کلا موفق نبودن نمونش آشپزباشی کار هنرمند که تا این 3 قسمت پخش شده مخاطبی و جذب نکرده..منظورم اصلا مخاطب خاص نیس حتی مخاطب عام هم علاقه ای به این سریال و سریالا ی دیگه ای مثه خسته دلان کاره سیروس الوند توجه نشون نمی دن...

شاید تنها کار قابل تامل سریال در چشم باده کاره آقای جعفری جوزانی که میشه گفت در کل مجکوعه ی خوبی اما روند کندش یه مقدار کشش رو برای همه ی مخاطبین سخت کرده شاید اگه مثل خیلی از سریالا ی تی وی 3 روز در هفته پخش می شد جذابیت بیشتری پیدا می کرد.

به هر حال منتظر مختارنامه ی میرباقری هستیم تا شاید یه کم از عقده های درونیمون کم شه!

 


 
comment نظرات ()

 
down by law
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
 

ترجمه شده مغلوب قانون...اما اگه نشه بهتره...یه کار سیاه و سفید از جیم جار موش...اونایی که مرد مردشو دیدن با این تفاسیر مشتاق می شن که ببینن فیلمو..به خصوص که روبرتو بنینی با لهجه ی محشر ایتالیاییش مجبورتون می کنه که لبخند بزنید...فیلم اون قدر ساده جلو یره که متعجب میشین ولی اگه جار موشو بشناسین زود با فضاش کنار میاین..سه تا آدم بیگناه که در ظاهر هیچ ربطی به هم ندارن و موضوع شاید تکراری فرار از زندان امانه به شیوه ی هالیوودیش و نه حتی به شیوه پر تنش برسون..بلکه اونقدر مضحک که تلخی شو از یادتون میبره اما فلسفه ی جاری فیلم با نگاه خودتون به فضا می تونه از این مجموعه ی _شاید_کمیک یه همزیستی مسالمت آمیز بسازه...اگه به این زندگی ساده نگاه کنی اونقدر آسونه که خودتم خندت میگیره...وقتی بتونی یه پنجره بکشی شک نکن که حقیقته...تو بیگناه تر از اونی هستی که چهار دیواری اینجا بخواد اذیتت کنه...

I scream...u scream...we scream..for ice cream

همین...

پانوشت:موسیقی خوبی داره با صدای تام ویتز_همون بازیگر زک توی فیلم_


 
comment نظرات ()

 
نوستالژیا
نویسنده : هدی_م - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱
 

غم غربت...مال همه ی آدماست.حتی اگه تو آغوش بهترینه زندگستون باشید!انگار این جدایی فرجامی نداره..یه چیزی مثه آهن ربا روحتو میکشه جایی که نمی دونی کجاس.وطنی که تو رویاهاتم نمیبینیش اما همیشه دلت تنگه براش...پشت اون مه دیوار خزه بسته ی خشتی انگار یه حجم دردناک صدات می کنه و تو با همه ی بارونی که میاد آرزو می کنی یه خونه مثلاون مرد داشته باشی...بالای تخت خوابت آب بارون روی پلاستیک بی رنگ جولان بده و تو بی وقفه به بتهوون گوش کنی...مرزی بین پنجرو و آسمون خاکستریت فقط یه قاب چوبی باشه بی هیچ دیواری...

تو هم اعتراض می کنی با موهای بلند وصاف...با همه ی سیاهیشون هیچ فرقی با موهای دختر فیلم ندارن...اما جز زوزه ی باد جوابی نیست..آرزو میکنی کاش آندره ای بود حتی برای گوش ندادن و رفتن...صدای پاشنه های کفشتو میشنوی و یاد سکوت سرد هتلی میافتی که بودن توش مثه گرفتن یه عکس سیاه و سفید وسوست می کنه!

فریاد میزنی روی بلندترین مجسمه ی شهرت و همه واست هورا میکشن...فلسفه ی زندگی تو حالا داره الگو میشه...غلت میزنیو زانوت محکم میخوره به کفپوش سرد اتق...

تو هیچ وقت جرات خودسوزیو نداری...نه شایدم یه نیروی ماورای همه ی این زمین بارون خورده نگهت داشته..تو با یه حسی این همه غم غربت و تحمل میکنی...یه صدایی از یه جایی میگه که نترس...

اندکی صبر سحر نزدیک است....!

شمعو روشن میکنی ودستتو میزنی به دیوار اتاقت .. صدای نفسای آندره میشه موسیقیتو آه میکشی...به ته اتاقت میرسی...سقوط میکنی مثل دوربین..سقف اتاق سفیده...هیچ شمعی تو دستت نبوده...هیچ شمعی روشن نبوده...چشماتو میبندی...

دوربین دور میشه یه اسمون وسط کلی دیوار ..به تصویر چاله ی آب گرفته زل میزنی...انگار آندره منتظره...لبخند میزنی...تلویزیون و خاموش میکنی...منتظری!

پانوشت:

_بیشک بهترین فیلمی که دیدم.

_کادراش محشره...بی نقص..خوش به حال عکاس صحنه!

_همه ی این اراجیف حسم بود نه چیز دیگه ای....

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هدی_م - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧
 

اگه ندیدین بیبینیدش...سکوت حکمرانی می کنه تو فضای فیلم...و موسیقی!
    می گن پیرو کیشلوفسکیه با این که آلمانیه...بهش ایراد گرفتن که فقط داره ادای استادو در میاره...ولی با ساختن این فیلم و به خصوص اینکه فیلمنامشم کاره کیشلوفسکیه ثابت کرد که نه اوقدرا هم بیراه نیست ...
اگه لولا بدو لولا را بیبینین با این نظر زیادم موافق نخواهین بود..اما پرنسس و سلحشور بازم تو همین فضاست...اما با همه ی این تفاسیر تام تیکور خودشه...با حال و هوای خودش!
آسمان...با اوج انتهایی و عروج هلیکوپتر...پایانی که فقط باید با احساست بازی کنی واسه باورش...روستای بهشت واری که پناهگاه شده..و یه احساس که عجیبه و ساده...مجرم و بازپرس نه اون طوری که همش بوده...بازپرسی که هیچ نقشی تو این کار نداره..خودشو ترجمه می کنه و گرفتار نه..آزاد از احساساتش می شه..رابطه اونقدر ساده است . گاه معصوم که پاکیشو توی طراحی لباس ساده ی دو قهرمانم می بینیم...و همین خالی بودنه که پرت می کنه...چهره ی کیت بلانشتم_فیلیپا_ با این که اونقدرها زیبا نیست اونقدر معصومه و نگاه ها بی مرز که رهات می کنه ...سردی نرم و گنگ صورت بلانشت و توی نوع بازی و لحن راهبه وارش می بینیم در کنار زن مرد_فیلیپو،با بازی جیووانی ریبیسی_ هم همون حسو القا می کنه یه آرامش وصف ناپذیر که تو طول فیلم آهسته از زیر پوستت می خزه تو،و وجودت و خالی می کنه ...انگار داری می ری آسمون!!!


 
comment نظرات ()

 
last tango in my bed!
نویسنده : هدی_م - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

یه موقهایی می خوای سرتو بکوبی به دیوار از دست آدمای احمقی که فک می کنن خدان...دلم می خواد درا رو ببندم
...
یه فیلمی دیدم.....کسی که دیده باشدش می دونه چی می گم...یه خونه ی بزرگ تو یاریس...یه تنهایی بزرگ تر...یه عالمه ینجره..بسته...کلی رنگ تیره...صدای ترن...و.......دو نفر که نه دو تا حیوون که می خوان تو لباس آدم باشن...یه رابطه که کثافت ازش می باره اما محشره...سرما...
کف سخت و سرد...صدای جیر جیر موش...یه تشک بزرگ بدون تخت...یه انتظار لخت...یه دست...زمخت...سنگین...وحشی...و ترس....ترسی که لذته...قهقهه...نگاه...نگاه...نگاه...و انفجار..............................................................................و...و...شاید..نه...حتما نفرت!
ببینید...فیلمو میگو....


 
comment نظرات ()

 
یک پرتغال کوکی میل دارید؟
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤
 

کافی شاپ...چند صندلی چوبی کوچک ...یک میز دو الی چهار نفره...فضای معمولا گرم...قهوه...چای ...نسکافه ...تیتراژ...تنها چیزی که به ذهنمان نمی رسد کافی شاپ است...خواب...توهم...یا فضاهای عجیب و همیشگی کوبریک؟
فضایی سفید و سرد با پیکره های عریان انسانی که تنها نمود انسانی اش را تمی توان به وضوح دید...مکانی که تنها شیر سرو می کند!
همین توضیحات برای دیدن فیلمی متفاوت که برچسب کوبریک را می کشد ،کافی است...کوبریک فیلم را از روی رمانی به همین نام در سال 1971 ساخته است.
 _ که از سوی موسسه "رندوم هاوس"در نیمه ی دوم سال 1999 شصت و پنجمین رمان برتر قرن بیستم انتخاب شده است.clockwork orange by Anthony Burgess _
فیلم نامه های خوی کوبریک است که علاوه بر کارگردانی اش او را متمایز می سازد.
پرتغال کوکی نامی است که در نگاه نخست مخاطب عام را جذب می کند اما در پرداخت شاید نتواند انتظارشان را برآورده سازد...مقصودم این نیست که فیلم برای طبقه ای خاص ساخته شده است اما این فیلم حوصله ای را می طلبد که کسانی که با سینمای کوبریک آشنا هستند تا پایان آن را همراهی خواهند کرد!شاید روند نسبتا کند فیلم مخاطبان خاصی را جدا می کند.
برجسته شدن اجزای صورت در هر یک از اعضای گروه الکس با بازی مالکو مک دول ...لباسهایی یک شکل...صحنه های وحشیانه ی تجاوز...باتومهای چوبی ای که بی رحمانه می زنند و خشونتهای آمیخته به سکسی که نشانه های قرن بیستم است،شاخصه هاییست که با جسارت تمام بر پرده ی سیاه سینمای کوبریک می درخشد...دو عنوان مهم که در فیلم های او به تنهایی یا توامان تاول زده اند:تلفیق آن علاوه بر پرتغال کوکی در فیلم آخر او چشمان باز بسته نیز مشهود است و خشونت را به وضوح می توان در غلاف تمام فلزی دید.
دو دنیای مجزا...نیمه ی نخست این دنیاست شاید_جایی که همه چیز لذت بخش و هوس برانگیز می نماید_و نیمه ی دوم به تعبیری دنیاییست که در انتظار ماست_جایی که تمام لذتها ناخوشایند می نماید_دنیایی که سمفونی دل انگیز بتهوون نیز برای گوشهای مشتاق زجر آور است واین استعاره ی کوبریک است برای تفهیم اصلیتی که می جویدش.
تقابل انسان با همه ی آنچه انجام داده است وپشیمانی  که با ضعفش نمود می یابد تمام آن چیزیست که پرتغال کوکی بی رحمانه به رخ مخاطب می کشد.
ضربه ی تکان دهنده ی این فیلم در مجازات ناخواسته ی الکس در نیمه ی دوم فیلم هر بیننده ی متفکری را می لرزاند...لحظه ای مکث.....و اندیشیدن به تمام آنچه کرده ایم ...شاید کتک خوردن رییس به دست دستیاران قدیمی اش راحت ترین شیوه ی بیانی ست که روند داستان برگزیده است.
فیلم در پایان با تمام زبان ممکن می گوید بازگشت انسان به ابتدا و معصومیت کودکانه اش با هیچ کابل و جادویی امکان پذیر نیست...معنویت خود خواسته شاید همان عرفانی است که بزرگان به دنبال آن بوده اند و فیلم کوبریک با پایانی درخشان صادقانه بیانش می کند.
جدای از بحث درونی فیلم...طراحی صحنه ی فوق العاده و تصویری که کوبریک از صحنه های کتاب ساخته است کاملا برجسته می نماید...اتاق الکس با دکور ساده و تصویر بزرگ بتهوون...ویلای زن و مرد با اصالت بورژوایی اش...کافه ی عجیب و توهم زاییش...تابلوها و مجسمه های نمادین خانه ی زن تنها...فضای سرد و زمخت زندان با لباسهای تک رنگ بی روح...اتاق آزمایشهای پزشکان با سیمها و کابلهایی گاه وحشت برانگیز...نشان از خلاقیت و هوش پنهان کوبریک دارد.
علاوه بر آن گریم های غلو شده ی مادر الکس و حتی خود او در کنار دوستانش کاملا قابل پذیرش است.
پرتغال کوکی به معنای واقعی پرتغالی است که برای پوست کندنش تنها چیزی کخ به کار نمی آید چاقو ست.


 
comment نظرات ()

 
the child
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

 

بادشدیدی پرتات می کنه توی خیابونی که اگه جدول به حساب نیاریم هجوم ماشیناش دیوونت می کنه...نمی دونی کجا بباید باشی...توی یکی از ماشینا یا پیاده..فقط دلت یه چیز گوچیک می خواد یه چیزی که با معصومیت _دستخوردت_بشه آرامش! یه شروغ پر تحرک..از حرکت سریع دختر روی پله ها تا جنجال بعدش...عنوان فیلم که کوک با صحنه ی اول و دیدن بچه تو دستای شخصیت فیلم جور در میاد...اما گاهی باید رودست خورد! قبل از این فیلم فقط یه اسم از برادران داردن شنیده بودم و اونم تو لیست فیلمای کن 2008 بود!اما با دیدن این فیلم باید بگم جزو کارگردانای محبوبم شدن!داردنا قبل از کودک هم برای رزتا کن بردن و فیلم پسرشونم جزو فیلمای خوب و بحث برانگیز کنای گذشته بوده...امسال هم فیلم سکوت لورنا رو داشتن که با اینکه هوادارانشون منتظر سومین کن اونا بودن نتونست تصاحبش کنه! واقع گرایی و بیان ساده ش مجذوبم کرد...حتی یه جاهایی از فیلم می تونی بگی که داری یه مستند می بینی...مثلا جایی که برونو با بازی ژرمی رنیر پول دزدی و با همدستاش که همشون بچه ان تقسیم می کنه یا جواهرات دزدی و می فروشه...شاید اشنا نبودن بازیگرا این حسو بیش تر القا کنه ...گرچه نمی تونه دلیل لازمه باشه توی فیلم جونو محصول امریکا که امسالم توی اسکار بود هم بازیگرا به چشم مخاطب آشنا نیستن اما کاملا با یه فیلم مواجهیم...فیلمی که برخلاف کودک داردنا اصلا واقعیت . انتقال نمی ده شاید بشه المانای قابل قبول و مثبت هم توش پیدا کرد اما تفکر تسخیرگر هالیوودی توش موج می زنه! اما توی کودک که محصول فرانسه و بلژیک سال 2005با شخصیت ها همذات پنداری می کنی ...با اینکه شاید هیچ وقت حسایی مثه اونا رو نداشتی...شوخی ها و جنبه های رمانتیک شخصیت ها در عین حال که شبیه عشاق سینما یی نیست اما اصلا باعث تعجبت نمی شه. بازی ها عالیه ...برونو توی خیلی از صحنه ها فقط با میمیکش بازی می کنه....بی خیالی...تشویش ...عجز...حساش در عین اینکه زیر اجزای چهرش پنهانن اما اونقدر روان که با انگشتات می تونی حسشون کنی...سکانس توی اداره ی پلیس و جای که برونو منتظر اینه که بچه شو ببرن موید بر این تعریفه! کودک در واقع برونو ست که با داشتن یه کودک به اونم مثه یکی از داراییاش نگا می کنه...شاید کلاهشو بیشتر از کودک دوست داره چون برای فروختن اون بیشتر از کودک تعلل می کنه ... و همین کودکش بودنش که باعث می شه خیلی راحت جنس فروخته شده رو پس بگیره...چون سونیا براش با ارزش ترین چیزیه که داره! نگاه خسته برونو بعد از اومدن سونیا ...بی تفاوتی جذاب دختر...خواب کودکی که نمی دونه چرا اونجاس...چاقویی که آراوم از دستای سونیا جدا می شه..خشونت اشکار برونو با علاقه ای که گریز ناپذیر...حس مادرانه ی سونیا که حالا برای برونو هم مادر شده..همه اینا چیدمانی از حقیقتی رو می سازن که می گه اینجا جایی نیست که بشه راحت نفس کشید اینجا حتی کالسکه ها هم تاوان دارن...اینجا برای بوسیدن باید پول داشت...اینجا زندگی کردن دور از قوانین ساده نیست.... اینجا نمی شه کودک باشی...بزرگ شدن اجباریه که گریز ناپذیره...حتی رودخونه ها هم رحم نمی کنند..باید بزرگ بشی! ... پیشنهاد یه قهوه...یه جواب مثبت بدون حس...یه فکر عمیق که محکم تو نگات پرت می شه...یه نگاه...داغی قهوه...لمس دو تا دست کوچیک...که ابعاد میز واسشون بزرگ...دو تا بغض که صدای شکستنش خوردت می کنه...و یه آغوش که از پشت طویل ترین میزای دنیا هم به هم می رسه و تنها جایی که برای سادگی باقی می مونه!برای کودک ماندن.................................


 
comment نظرات ()

 
سرکش...بی پروا
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

 

کفشهایی که برای پاهای کوچکت گشاد است ...بارانی که همه چیز را گل می کند...نگاهی که به سفیدی شیر طعنه می زند...صداقتی که تجاوز می شود...شوق وحشیانه ای که زیر چکمه های صیا د له می شود...و کودکانه ای که آب دریاچه ای می بلعدش

و این تمام موشت است...فیلمی به یاد ماندنی از رابر برسون...با تمام سادگی داستان و طعم تلخش امید در همه جای آن چشمک می زند.

.ناامیدی و تلخی دنیا در اکثر آثار برسون وجود داره اما توی همشون یه جورایی می شه امید و پیدا کرد..این گفته ی من نیست خود کارگردان و منتقداش به این قضیه معتقد بودن...خودکشی موشت در پایان فیلم می تونه رو این قضیه صحه بذاره..اینکه با تمام کودکیش به روشنایی پشت آبها اعتقاد داره..اصولا برسون همیشه با مقولات مذهبی توی فیلماش سروکار داره اما اونو هیچوقت تو صورت مخاطب نمی پاشه...انتخاب به عهده ی خودته!انتخاب موسیقی های کلیسایی توی فیلماش و موشت حکم تاییدیه..._موسیقی به یاد موندنی (باشکوه)اثر مونته وردی در آغازو پایان فیلم به کار می ره_توی فیلم شاید شیطان این قضیه نمود بیشتری داره تا جایی که توی دیالوگها هم میبینیمش...اما موشت خالی از دیالوگه مثه بیشتر کارای کارگردان!

موشت یه برشه از تنهایی..خشم..نفرت اعتراض...و محبت آدمها!

موشت توی مدرسه تنهاس ...و تنهایی ای رو که شاید از فقر میاد باخشمش تبدیل به گلوله های گلی میکنه و به تن همکلاسیاش می کوبه...از ترحم کلوچه های زن فروشنده بیزاره...از سفیدیه لباس بخشیده شده ی زن پیر...و پاهای گلیشو با تمام نفرتش روی تمیزی مضحک قالی می کشه...آواز زیبایی رو به خاطر اجبارش خفه می کنه و میگریزه شاید سادگی دستاش سطل خالی از شیرو پر کنه...موشت این دنیا رو دوس داره...مادرشو...فریاد شادمانشو...نگاه دل نشین پسرک همبازیشو...اما تنهاس و بی دفاع...زشتی ها اونقدر اذیتش می کنند که رهایی از این همه تله ممکن نیست...و موشت سکوت می کنه...برای تنهاییش آواز می خونه ...می غلته...سه بار...و رها میشه


 
comment نظرات ()

 
بام هایی بی سقف
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

ye mizansene ali az filmi ke az in chiza mishe tosh peida kard!kadraee ke ba music mabhoot konandash mikeshonadet aghab partabet mikone jolo..roie ye tab jolo aghab miri va faryade ye chizo mishnavi!ye chizi ke hameja has!

t

a

n

h

a

e

e

!


 
comment نظرات ()

 
do u talk to me?
نویسنده : هدی_م - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

یه روز یه بارون واقعی میاد وکثافتو از خیابونا می شوره ! یه غول زرد از وسط یه دود سفید میاد بیرون درست مثل یه افسانه ی قدیمی که اسطورش برای نجات آدامای سرزمینش ظاهر می شه!اما این غول زرد فقط می بینه و هیچ کاری ازدستش بر نمیاد...اونقدر نزدیک می شه به وقایع که گاهی کثافتشو از صندلی عقبیش پاک می کنه.. شاید شروع حس ناجی گری اسکورسیزی از همین جا شروع بشه..اما مارتین بر خلاف خیلی از کارگردانای هالیوودی سراغ بت من یا مرد عنکبوتی نمی ره...یه آدم ساده مثه خودمون درگیر فضایی می شه که خودش هر روز صبح تا شب توش قدم می زده و حالا با یه تکون نگاهش رفته بالاتر ..از جایی نگاه می کنه که آدما قد مورچه شدن بدون قدرت خارق العاده ی اونا...البته این جنبه های فیلمنامه ی خوب شریدر اما اگه کسه دیگه جز اسکورسیزی راننده ی تاکسی رو می ساخت بازم با همچین اثری مواجه بودیم؟ این نگاه اسکورسیزی به وضوح توی فیلم نجات دادن مردش با بازی نیکلاس کیج دیده می شه!اما اونجا جسارت راننده ی تاکسی دیده نمی شه!شاید چون چند سالی جلوتر رفتیم و آدما هم پشت مدرنیته ی کذایی درگیر اپیدمی بی اعتنایی شدن! حمام های خون معروف اسکورسیزی!یه راهروی باریک و کثیف با رنگ های کدر توی راننده تاکسی...یه میز چوبی بزرگ ویه میدون جنگ شهری توی دارو دسته نیویورکی ...رستوران و گاراژای متروک و خلوت توی فیلم آخرش که نمونه ی خشن ترشو توی کازینو ودوستان خوب می بینیم..اینا همه نمونه هایی از مکان هایی که کارگردان برای گیو تینهای معاصرش انتخاب کرده!با تمام خشونتش لذتی به مخاطب می ده که مجبورش می کنه تمام قطره های خونو تا آخرین فیلمش دنبال کنه!پرداخت این صحنه ها و تفاوتاشون به جذابیت فیلم اضافه می کنه!بازی فوق العاده ی دنیرو در نقش راننده ی ساده ای که در گیر بی خوابی های شبانه ست،از بی بندوباری مردم شهرش ناراحت شیفتت می کنه...دنیرو درست مثل یه کودک از ادمان خشن و کثیف اطرافش وحشت داره و با ورود فرشتش فکر می کنه که اون بهترینه...اونقدر ساده و بی الایشه که صفحه ی موسیقی ای روکه گوش نداه برای معبودش می خره واونو به تماشای فیلمایی می بره که همیشه می بینه..درست مثل یه کودک ...توی دنیایی که همه ماسک به چهره دارن اون عریان ..تناقضی که کوبریک خیلی نمادین اونو توی فیلم چشمان باز بستش نشون می ده ... کادر بندی های دوربین نوع کاتا عالیه با اینکه بیشتر زمان فیلم توی شب می گذره اصلا خسته نمی شی...نریشنای دنیرو روی هرج و مرج شبانه نیویورک مشتاقت می کنه که سوار تاکسیش بشی و تا پشت پنجره ی اتاقی بری که بوی گند خیانت خفت کنه...و راننده تاکسی اسلحه رو انتخاب می کنه!شاید بهترین راه.............. سکانس تمرین دنیرو جلوی اینه با فیگورای محشرش...و دیالوگ به یاد ماندنیه"تو با من حرف می زنی؟"که تبدیل به لحن خاص اون توی اکثر فیلماش شده ،جزو بهترینای فیلمه! دست خونی ای که اسلحه می شه برای خودش تا اقرار کنه که من هم مردم و لبخند تلخی که پر از اعتراض،نشانه های اشکاری از گندیه که دورو برمونو گرفته!مکالمه ی دنیرو با محافظ نامزد انتخاباتی و اشتیاق ساختگیش برای داشتن شغل اون سادگی وصف ناپذیری داره که تنها دنیروی بزرگ می تونه بسازدش...فیلم عالیه تا جایی که دوربین از روی جنازه ها توی راهروی تنگ عقب نشینی می کنه،از در بیرون میاد،از روی آدما و ماشینا تراولینگی کنه به بالا و غفلت آدمای پایینو می کوبه تو صورتت...باید همین جا تموم می شد...شاید یکی از دلایلی که فیلم اسکار نگرفت همین باشه..فصل پایانیه فیلم مثه یه نصیحت نامه ی بلند بالا می مونه که کارگردان واسه مخاطبش نوشته..یه نتیجه گیریه خوب و پایان شاد...که به نظر من نقطه ضعف فیلمه...حتی برای چندمین بار که فیلمو دیدم توی اون لحظه منتظر تیتراژ بودم و بازم ادامه ی فیلم از لذتم کاست...شاید اسکورسیزی جوان هنوز جسارت کافی و نداشته و پایان فیلم اخیرش رفتگان(یا هر ترجمه دیگه ای)اینو ثابت می کنه! _موسیقی فیلم عالیه. _اولین بازی جودی فاستر15 ساله اونو تبدیل به ستاره ی الان هالیوود کرد. _گریم دنیرو و تفاوتش پر از تیزهوشی اسکورسیزیه! _دنیرو برای این فیلم 2 ماه واقعا راننده تاکسی بوده که توی یکی از شبا یکی از مسافراش بهش می گه شما همون کسی نیستین که واسه پدرخوانده اسکار گرفتین؟و رابرت با خنده می گه :مردم خیلی حرفا می زن


 
comment نظرات ()

 
 



افزايش آمار بازديد