خیار با قاف...

از این همه بودن احساس خوبی ندارم...بودن خودم تنها نه.. بودن با آدم ها... زیادن دورو برم باید یه الک بخرم این بار اما با توری ریزتر... این همه بودن توی ذوقم میزنه...

دیشب کلی توی فرهنگ لغت گشتم که ببینم دغ رو با چه غ(ق) می نویسن... آخرشم بازم با غین نوشتم نه قاف... انگاری دغ کردن من با اونی که تو فرهنگ لغت بود فرق داره... با غینه...!

تازگی ها خیلی یاد پری های دریایی میافتم و همش شاکیم که چرا همه از نوع مونث ... ! شاید مذکرم داشته باشن و من اسمشونو ندونم... مطمینم که هستن، همین چند سال پیش بود یا شایدم چند روز ، و شایدم چند لحظه پیش با یکی شون خیار خوردم... می گفت مزه شو دوست داره... عجیبه ها آخه خیار چطوری می تونه میوه ی مورد علاقه ی یه موجود دریایی باشه...؟ من اما ، هیچ میوه ای دوست ندارم اما بدم نمیاد دهنم طعم خیار بده...شاید فقط به خاطر اون موجود دریایی!

نمی دونم تجربه کردین یا نه ... صبحونه خوردن با یه موجود دریایی و میگم... اونم تو اولین شب عاشقانه ای که باهاش داشتین... گرچه شب قبلش دم ماهی گونه ی بلندش نمی ذاشت بخوابم و مرتب رو سرو کلم بود و جامو تنگ می کرد، اما صبح که آفتاب درست مثه یه موجود عجیب با  پوست گرم و مرطوبش رو پلکام لغزید با اشتیاق واشون کردم و دیدم که مدت هاست رو دم ماهی گونه ی لجنی رنگش خوابیدم و اون با یه قیافه ی مسخره تمام شب و زل زده بهم... و تمام بهونش برای نخریدن نون گرم این بوده که دلش نیومده بیدارم کنه و من مجبور بودن تو اولین صبح عاشقانه ی زندگیم بر عکس تمام تخیلاتم نون مونده ی یک هفته قبل رو اجاق گاز داغ شده رو بخورم و به یه موجود دریایی سبز لجنی نگاه کنم و سعی کنم که بوی تعفن لجن رو بهترین بوی دنیا بدونم، به خصوص وقتی با سیگار کمل قاطی میشه... میدونید بدجوری عجیبه که یه موجود دریایی سبز لجنی، سیگار می کشه اونم از نوع کمل... البته خودش می گفت که تو دریا که بوده نمی تونسته و از وقتی که قاطی آدما شده تجربش کرده و من هرچی به ذهنم و گفته های زمزمه گونه ی اون تو گوشم فکر می کنم میبینم که من اولین آدمی بودم که باهاش برخورد کردم... یعنی مقصر منم؟ البته اگه تقصیری در کار باشه که به قول موجود دریایی سبز رنگ.................................................................................................!هیچی....

بوسه با طعم خمیر دندون... وقتی قاطی مزه ی پنیر و نون مونده ی شب قبل می شه بهترین و کثیف ترین خاطره ی عاشقونه ی زندگی تونو می سازه... موجود دریایی تمیزی بود.. مسواک می زد همیشه... البته دندونای خرگوشی قشنگی داشت وقتی اینو بهش گفتم تعجب کرد آخه تا حالا خرگوش ندیده بود اما مسواک چرا...

 پرسیدم: دنیای عجیبی دارین تکنولوژی ما ها رو می شناسی اماا حیوونامونو نه...

گفت: هه... من چیزای عاشقونه رو خوب بلدم.

_ مسواک عاشقونس؟

: وقتی بخوای یه خانم زیبای زمینی رو ببوسی، آره.

_ تو که تا حالا یه خانم زیبای زمینی رو نبوسیدی؟

: نمی گم نه... اما نه!

_ یعنی بوسیدی؟

: اون موقع نمی دونستم که اون یه آدمه! فکر می کردم مثه خودم یه موجود دریایی... اوم یه پری دریایی...

_ مگه دمشو ندیدی؟

: توی آب بود... وقتی اومد بیرون فهمیدم که یه آدمه و از اینکه به دروغ خودشو یه پری دریایی جا زده بود ازش متنفر شدم.

_مگه...؟

: ما فقط پری های دریایی و می بوسیم.

_ من یعنی...؟

: تو...

_....

: فرق داشتی... تو تنها آدمی بودی که آدم بود.

خندیدم و یهو مثه یه بادکنک چسبیدم به سقف... موجود دریایی بلند شد که بگیرتم اما من بلندتر از باله هاش بودم... دمشو انداخت طرفم که بگیرمشو بیام پایین اما اون بالا بیشتر خوش می گذشت... داشتم یه چیزایی و می دیدم که تا حالا این طوری ندیده بودم... خواهش کرد.. من سرمو درست مثه بچه ها تکون دادم و گفتم نه... و اون سیگارشو روشن کرد... رفت طرف آشپزخونه... یه چنگال برداشت،

 گفتم: خیار و با چنگال نمی خورن!

نگام کرد... چنگال فرو کرد تو حنجرم از همون جایی که داشتم باهاش حرف می زدم و این همه واژه خرد می شد رو سرش...

من...!

من نمردم... فقط شدم شبیه یه بادکنک که یهو بادشو خالی کنن.. هی خوردم به در و دیوار به دم موجود دریایی... اون قدر که افتادم رو زمین... حالا کنارش بودم دوباره... اما یه تیکه هایی ازم افتاده بود دور و بر اتاق... انگار دوباره جمع نمی شدم... نگاش کردم... اصلا شبیه او چیزی که از بالا می دیدم نبود... چقدر دم سبز رنگش زشت به نظر میومد و فلساش دیگه برق نمی زدن... اصلا انگار فلس نداشت... شده بود شبیه یکی از همین انسان هایی که می دیدم... رنگشم تو نور آفتاب درست شبیه رنگ تنم بود...

دستم و گذاشتم روی گردنش اصلا زمخت نبود نرم بود درست مثل گردن خودم... گریم گرفت:

_ تو داری یه آدم می شی؟

: من....؟ من هیچ وقت آدم نمی شم.

_ باور کنم؟

: آرزو کن.

چشما مو بستم که آرزو کنم... با تمام هستیم آرزو کنم...بازشون که کردم یه انسان دیدم... دو تا دست... دو تا پا... بی هیچ دمی و حتی هیچ فلسی... پوستش درست مثل مال من بود.

_ تو... آدم شدی؟

خندید... بلند، قهقهه بود انگار ، یا شایدم گریه کرد بلند زجه بود انگار...

: من هیچ وقت آدم نمی شم.

لرزیدم... دلم اما محکم وایستاده بود.

ازم پرسید: تو چرا شبیه پری های دریایی نیستی...؟ چرا این قدر شبیه منی؟

_ اشتباه می کنی! تو شبیه منی نه من شبیه تو!

: دلم هوای دریا رو کرده...

_ با ان دستا که شنا نمی تونی... تازه الان دیگه شش داری فقط...

فکر کرد.. یه کمی و گفت: باید دنبال یه پری دریایی بگردم که بتونه تا ته دریا ببرتم.

گفتم: تو هم قرار بود منو ببری ته دریا... من شنا بلد نبودم و تو ....

:پری دریایی نیستی آخه!

_ یعنی...؟

:...!

_ ته دریا خیار پیدا می شه؟

: خیار؟

_ آره... میوه ی مورد علاقت!

: من...؟ من هیچ وقت خیار دوست نداشتم.

خندیدم بلند... قهقهه زدم بلندتر، شنیده بودم حافظه ی برخی موجودات دریایی فقط چند ثانیه اس...!

از در که می رفت بیرون نگام کرد و من اما، نگاهشم نکردم... اصلا من و به آدما چه... ؟!!! این همه پی یه موجود دریایی بودم که اونم آدم شد... دلم لک زده واسه زمختی فلسای براق یه پری دریایی سبز رنگ که بوی لجن بده....

 

هدی 1390/3/21

/ 4 نظر / 20 بازدید
میثاق

سلام,خوبی؟بعد از مدّتها آپم[گل]

سعید

salam matnat kheili ghavi hastan hoda!! vaghean khaste nabashi,ama bazi oghat ziadi sangin mishan,in baes mishe khanandehat mahdood beshan,shayad injoori doos dari! doos daram,harfi k khodet mikhasti ba in dastan,ya neveshtehaye dg at ro begi,to y bakhshe dg benevisi!! shayad aslan man mozo ro nagerefte basham!! shayd b y jaye dg dastan k vase u mohem nabood,deghat karde basham!! anyway,tnx!!

besyar ziba bood merc

babak

Bebakhshid dafeye ghabl moarefi nakardam . . Khondane 2barash lezat bakhsh tar bud . . Neshun dadane bala o paeine ye rabete ke gozashteh,hal,ayandaro teye 1 ruz be in zibaei tu delesh ja mide vaghean bi nazire merc