خیال می کنم اینجا برف می بارد... خیابان خلوتی است پر از مغازه های قرمز پررنگ... سنگ فرش... با تیرچراغ برق های کم نور که آدم را یاد لندن دهه 40 می اندازد... خیال می کنم یک پالتوی سفید کمرچین دار بلند پوشیده ام با چکمه های چرم عسلی... و تو یک کلاه سیاه لبه دار روی سرت گذاشته ای... من کیف کوچک عسلی مکعب شکلم را زیر بغل زده ام... بازویت را گرفته ام و تو چتر بسته ات را زیر برف تکان می دهی ... انگارمیخواهیم زیر برف ادای فیلم های پاریسی دهه 20 را در بیاوریم... اصلا اینجا دهه 20 است آن هم درست توی بهترین خیابان پاریس... توی کافه ی کوچک کنار خیابان شام خورده ایم و راجع مکبث شکسپیر با اجرای فرانسوی اش حرف زده ایم و من دلم لک زده برای گدار با لاته... سینما باز است و اتفاقا فیلمی از گدار نشان می دهد... شاید زن زن است... توی سینما بوی سیگار می اید و فکر می کنیم می شود اینجا سیگار کشید... اینجا همه چیز همان جوری ست که همیشه می خواستیم... سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی و فکر میکنم با تو فیلم دیدن یک چیز دیگر است... دستم را میگیری و گرم می شوم... اینجا تا صبح فیلم نشان می دهند و من و تو تنها تماشاگرانش هستیم... برف می بارد اما سرد نیست...

آپارات قدیمی میچرخد و ما همه ی فیلم های تاریخ را میبینیم... آن هم 35میلیمتری... راننده تاکسی... مردمرده... آخرین تانگو در پاریس... آبی... و صبح که می شود؛... کنعان....

از تاریکی سینما که بیرون می آییم، آفتاب توی چشممان می زند... جلوی سینما فرهنگ ایستاده ایم ...  و من فکر می کنم همینجا توی خیابان شریعتی با تو کنعان دیدن به همه ی دنیا می ارزد.

/ 0 نظر / 22 بازدید