من یک کیک می خواهم...

چکمه های گلی... هبوط ماواگرایانه ی انسان به تنهایی ... به هجو زندگی ای که حالت را بهم می زند.. آنقدر که تمام عضلات شکمت بهم می پیچد و تو هیچ وقت عق نمی زنی... مچاله می شوی توی تختت و تنها گرمای حیات بخش موجود، هوای تف شده ی سشوار است...

سرمای سردی ست.. جای جای صحنه ها و کاپشن به شدت قرمز رنگ رزتا هم گرمت نمی کند... شاید قهوه ی نخورده ی باجه ی کیک فروشی دست آویز بهتری باشد...

بی وقفه موشت در خاطرم زنده شد و هیاهوی تنهایی دخترکی که با تمام بی شرمی این دنیا می خواهد انسان باشد...به مثابه ی تمام حرف هایی که این کلمه را می سازد.. انسان..

کفش معلق قهوه ای رنگ پسرک توی هوا و شاید تنها لبخند فروخورده ی رزتا... هیچ میلی نیست جز تقلایی بی فرجام برای بودن.... به خوشی های پوچ اطرفم فکر می کنم و سکوت رزتا... یک زندگی معمولی:

یک اسم...

یک اتاق..

یک تخت...

یک شام گرم...

یک مادر آرام و مهربان...

یک دوست...

و این ها تمام چیزهاییست که داریم و باز فلسفه ی بیخود و روشنفکرانه ی تنهایی سر میدهیم... شادیم را فریاد نمی کنم، فقط برای رزتا که

 

تنهایی اش را تاب بیاورد... برای آرزوی بی اندازه ی سکانس پایانی فیلم و تمام شدن کپسول گاز...

گاز زدن تخم مرغ آبپز بد رنگ توی تخت یخ زده ات عالی به نظر می رسد تا آنجا که دست زمختی از سر رحم شانه هایت را نگیرد... شاید اشک هایت چنان با ارزشند که دنیا شرمسارنبودت می شود...

رزتا درست شبیه قهرمان بیتیفول ایناریتو برایم قدیسی ست که برتر از تمام مدعیان خوبی می پرستمشان...!

پانوشت1_ برادران داردن بی نظیرند برای من... داستان های کوتاه و واقعی شان چنان به خورد روحم می رود که لذتش غیر قابل توجیه است... از the child  تا دور و درورتر...

پانوشت2_ مدت ها به دست های گلی رزتا که کرم ها را به دار می آویزد برای پرت کردن ماهی تازه متولد شده خیره می شوم و فکر می کنم کاش دست گرمی می شدم برای یاری ات...

پانوشت3- نه هیچ ترحمی، غروریست بی پایان که احاطه ام می کند...

پانوشت4- روایت با تمام خطی بودنش هیچ کسالتی به دنبال ندارد همه چیز به موقع اتفاق می افت حتی خودکشی رزتا وسکانس ها به شدت موجز ودر عین حال به اندازه اند و...

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
بابک

خیلی خوب بود هدی مرسی