اندوهش را فرو خورد سایش ناخنهایش را بر پوست خشکش شنید و چشمانش را بست .صدای درد همیشه از دیدنش ساده تر بود.انگشتانش لغزیدند و بوی گرمی را احساس کرد.ردی از تراشه های پوست روی دستش رژه می رفت و طرحی از ساعدی مرده می ساخت.

لبانش را گزید و به پوست ترک خورده ی پنجره نگریست حالا نور میخ به دست بر چشمانش کوبید و او فرو خورد تمام آنچه را که نداشت!

لمس کرد...با چشمانی بسته و خراش را درد خواند.بی هیچ لاکی ناخنهایش سرخ بودند.نگریست تا آن جا که چشمانش سیاه بود و سرخ...و شاید گریست تا آن جا که چشمانش سیاه بود و سرخ...!

به پنجره نگریست .می وزید...و با سوزی خشک به گونه اش می خورد.چشمانش را بست...دستانش را گشود...و نفس کشید.

درد تمام روحش را فرو خورد و او آهسته سکوت کرد...!

/ 2 نظر / 11 بازدید
حسين

تصاوير قشنگ و تازه ای داشت. اگه سعی کنی جملاتت طولانی تر بشه و از صفات بیشتری استفاده کنی قشنگ تر هم می شه.

babak

او فرو خورد تمام انچه را كه نداشت. . فرو خورده شد توسط تنها چيزي كه داشت . . و اهسته سكوت كرد. بسيار زيبا و تاثير گذار مرسي