چراغ ها که خاموش شد، معجزه شروع می شه!

توی آن همه معجزه نشسته ام و خیره به لبخند محو مردی، بغض کرده ام که انگار مثل خود من  دنبال چیزی میان تاریکی قصه ها می گردد و تمام حقیقت نداشته اش را ، خیال  می کند.

و درست مثل من آخرین نفری ست که از روی صندلی بلند می شود.

اینجا بدون من روی کاناپه ی رنگ و رو رفته نشسته ای و چایت را مزه می کنی و من پشت خنکای تمام شیشه های نیمه باز اتوبوس های راهی بندر به لحظه ی حضورم ، درست آنجا فکر می کنم!

گم کرده ایم تمام زندگی مان را پشت حیوان های شیشه ای که هر روز رویشان دستمال می کشیم و آرزو می کنیم همه ی دنیا به پاکی شان باشند و تنها با جمله ای ساده مسخ می شویم!

_ چقدر قشنگن اینا!

شبیه حیوان هایت  شده ای، پاک و تهی... با تو ام... خود تو... از این ور که نگاهت می کنم پشت سرت را میبینم ان قدر که شفافی... اما من هنوز دست و پا می زنم توی این همه واقعیتی که تنها معجزه درمانش می کند.

چند لیوان تمیز دور میز چیده شده و نگاه گرمی پشت ناهار پخته شده در حیاط ، این همه بزرگ است که معجزه بخواهد؟

خنده ام می گیرد از این همه تلخی زندگی... این همه واقعی بودنش... این همه بودن که مجبور به زیستنمان می کند... آن قدر که بغض کنیم و زل بزنیم توی چشمان زنی که شاید مادرمان باشد و یک خواب ساده بعد از تنفس کلی گاز بی آزار_ شاید_ آرزو کنیم!

افسوس که داستان ها هیچ وقت آن طور که توی فیلم ها تعریف می شوند اتفاق نمی افتد! این همه فیلم خفه مان می کند و برگشتن توی واقعیت دورو برمان زجری است که داستایوفسکی هم با تمام ادعایش نمی فهمد.

احسان... سیگارش را رو به شهری که چراغ های خاموشش را می خواهد روشن می کند و روی صندلی های مخمل سینماهای تاریک زندگی را می جوید، آن هم روی پرده ای که آن قدر سفید است که نقش بر آب ، حافظ را به خاطرم می آورد.

مادر... روی برف ها می دود و لوبیاهای آب پز دست هایش را بیشتر از بچه هایش می شناسند. نداشته هایش آن قدر زیادند که همه ی آنچه که دارد هم محو می شود. چون دختر تازه بالغی می خندد، ذوق می کند و همه ی خوشبختی اش پیازهای اضافی است که پوست می کند.

کاناپه ی فرسوده ی وسط پذیرایی... شاید اگر هیچ وقت شکلاتی و نو نمی شد، حقیقت این همه لخت جلوی چشممان نمی رقصید.

یلدا... زل زده به تخم چشم هایش توی آیینه و ماتیک تند قرمزرنگ را می بلعد...گونه هایش... یخ زده اند اما! درست شبیه حیوان های شیشه اش!

و رضا... انگار معجزه ای است که هرگز نخواهد آمد!

... چقدر اینجا بدون من ، آرزو می کنی! بیایم هم دنیا به همین گندی است که می بینی! گشنه ات که می شود من عق می زنم و همه ی فیلم های دیده ام همراه آب توی لوله ی فاضلاب گم می شود.

پانوشت 1- انگار جسارت توکلی توی دو گانگی روایت در پایان بندی کم شده... البته بیشتر که فکر می کنم لبخند محو احسان_ صابر ابر_ بهترین پایان ممکنه!

پانوشت 2- پرسه در مه رو تو نوع فرم و روایت بیشتر دوست داشتم... گرچه نگاه توکلی به نمایشنامه و پایانش عالی...

پانوشت 3- کاش نمایشنامه رو قبلا نخونده بودم!

پانوشت 4- معتمد آریا بی نظیره... انگار زن باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز جلوم جولان می ده... اون قدر عالیه که بازی فوق العاده ی صابر ابر_ احسان_ و نگار جواهریان_ یلدا_ کمتر به چشم میاد.

 

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام - چطوري؟ خوبي؟ اگه مي خواي بهترين فيلم ها وسريال ها ي روز جهان رو با بهترين كيفيت يعني HD و با لينك مستقيم دانلود كني به وبلاگم سري بزن

هادي

سلام - چطوري؟ خوبي؟ اگه مي خواي بهترين فيلم ها وسريال ها ي روز جهان رو با بهترين كيفيت يعني HD دانلود كني به وبلاگم سري بزن

محمد امين

درود فيلم چیزهایی هست که نمی‌دانی ساخته فردین صاحب‌الزمانی فيلمي است كه بي صبرانه منتظر ديدنش هستم.

محمد امین

درود نقد سعید عقیقی لینکش موجود نیست بهترین راه اینه که مجله را تهیه کنید و برای این منظور باید کارهای قبلی ایناریتو را هم حتما دیده باشین.(زندگی سگی-21 گرم و بابل)

محمد امين

درود پيشنهاد يك فيلم: سالي ديگر ساخته مايك لي كه دگرگونم كرد و سپس مطالعه نقد درخشان عقيقي در تجربه 2.

محمد امین

http://azarm.persianblog.ir/tag/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87 سه شماره تجربه که از کلیه روزنامه نامه فروشی ها قابل دریافت است.

الی

پایان فیلم از نظر من جز نقاط قوت فیلمه...بهتر از این امکان نداشت

الی

بله تصادفی بود...از طریق فیس بوک به اینجا رسیدم...فکر میکنم پیج اخبار سینما نقدتون به اینجا بدون من رو گذاشته بود...درهرحال منم خوشحالم با یه منتقد خانوم طرفم...

سعید

filme khoobi bood,asheghe bazie bazigarasham!!! filnamasham fogholade bood!! ama ziadi khoob tamoom shod!! kash vaghei tar tamoom mishod!

momo

من ولی اول فیلم رو دیدم. چون کلاً خیلی اهل خوندن نمایشنامه نیستم. برعکس خواهرم. اتفاقاً پایان بندی جالبه. چقدر ازآدمهایی که توی سینما موقع گریه ی معتمدآریا میخندن تعجب میکنم و حتی باید بگم ازشون متنفرم. فیلم، برای من فیلم نزدیکی بود. چون یه شباهتهایی با زندگیم توش میدیدم. فیلم راضی کننده است. بهترین خصلتش اینه که به آدم دروغ نمیگه