answer me...

همه ی سلولات به رعشه میافته اونم از فکرِ خودت... از خودِ همون سلولایی که شدن تنت... بی اندازه ترسناکن... درست مثل فیلم...

این همه دنیا... با این همه تصویر... همون کهکشان بی نظیر هولناک کوچک تر شده و به همون عظمت توی ذراتِ خونت جریان داره... انگار یه عدسی بزرگ گذاشتن وسط مغزت و سلولای بزرگ شدَت شدن بی کرانِ بالای سرت... یه زیبایی هراس آور... درست شبیه خدا!

درخت زندگی پر از شاخه هایی که بی پروا داره نشونش می ده یا حداقل سعی می کنه که پیداش کنه... و جایی، لحظه ای، همون جا که دلت هری می ریزه پایین... خودِ خودِشه.... مثل یه نسیم زودگذر رو پوستت حسش می کنی با تمام ندیدنِش...

یه مرگِ شاید ساده یه ماجرا میشه تا ..بری تو لایه های خودت و فکر کنی اگه این پوسته ی بی خاصیت و بزنی کنار و خیره بشی توی خودت چه چیزایی میبینی... بدجوری دنبالشیم و خنده داره که خودمونم پیدا نکردیم!

دوربین وحشی مالیک با یه آرامش وصف ناپذیر همون طور که توی سیاه چاله های نامتناهی می گرده... به خونه ی یکی از همین موجوداتِ ریزِ هوشمند سر می زنه و همچنان با همون آرامش یه داستان ساده واست تعریف می کنه... و تو همراه همه ی اون موجوداتِ ریزِ خودخواه کلی از سوالات، دوباره سر راست می کنن . انگار تو هم منتظر یه برهوت پراز آبی که یه موسیقی بزرگ با امواج هارمونیک، قشنگش کنه و تو دستتو آهسته رو ابرا بکشی فکر کنی بخشیدنِ یه انسان که دوستشم داری برای اونی که این همه زیباست چیزِ بزرگی نیست!

فکر کنی و نترسی از این همه تنهاییت! حس کنی یه لحظه تو هم یه صندلی لهستانی گذاشتی وسطِ اون همه ذره ی رقصان و وحشی آب و تو سکوتِ عمیقِ اقیانوس تنهایی... درست مثل خدا!

کافیه یه ثانیه به تنهایی ابدیش فکر کنی و فقط سعی کنی یه لحظه باهاش همذات پنداری کنی... شاید همون یه ثانیه خدا هم از روی صندلی اش خم شه و عینکشو رو بینی قلمی اش سر بده پایین و آهسته نگات کنه... و شاید......... لبخند بزنه!

پانوشت1: فیلم رو دوست دارم با تمام اندیشه ای که بهم می گه فیلم بیشتر به روایت فلسفی نزدیکه تا سینما.

پانوشت 2: موسیقی فیلم با صحنه ها؛ عجیب به دل می شینه!

پانوشت3: نوع روایت جالبه... نیازی نیست بازیگرها تو صورتت زل بزنن و دیالوگ بگن... و می شه یه زندگی و به سادگی نگاه کردن به یه درخت از زاویه ی پایین فهمید و حتی حس کرد.

پانوشت4: حرکاتِ دوربین و قاب ها پر از خلاقیتِ برای من!

هدی 1390-9-3

/ 3 نظر / 11 بازدید
:

نوع روایت جالبه... نیازی نیست تو صورتت زل بزننم و دیالوگ...

babak

Aya ma khodaro faghat dahande pendashtim? Vaghti tahamol e az dast dadano nadarim! Vaghti be rahati faramush mikonim chetor mishe entezar dasht faramush nashod. . Film be zibaei mafahime morede bahso teye ravandi khire konande az kol be joz neshun mide . . Chetor bazi az ma joz o dark nakarde mikhaim be kol beresim. . Merc be shedat ehsaseto nesbat be film dus daram

پدرام

ان چه در این فیلم بیش از هر چیز دیگه به چشم میخوره"زیبایی" است.کادربندی های خارق العاده ، موسیقی به یاد ماندنی پرایزنر و البته مسائلی درباره ی تربیت خانوادگی. اون روایت فلسفی که میگی چی هست اصلا؟ به نظر من فیلمساز قصد بیان هیچ مسئله ی فلسفی رو نداشت.او به ساده ترین مسائل در یک خانواده دهه ی هفتادی میپردازه و زیبایی فیلم هم در همین ساده روایت کردنه فیلمسازه