the child

 

بادشدیدی پرتات می کنه توی خیابونی که اگه جدول به حساب نیاریم هجوم ماشیناش دیوونت می کنه...نمی دونی کجا بباید باشی...توی یکی از ماشینا یا پیاده..فقط دلت یه چیز گوچیک می خواد یه چیزی که با معصومیت _دستخوردت_بشه آرامش! یه شروغ پر تحرک..از حرکت سریع دختر روی پله ها تا جنجال بعدش...عنوان فیلم که کوک با صحنه ی اول و دیدن بچه تو دستای شخصیت فیلم جور در میاد...اما گاهی باید رودست خورد! قبل از این فیلم فقط یه اسم از برادران داردن شنیده بودم و اونم تو لیست فیلمای کن 2008 بود!اما با دیدن این فیلم باید بگم جزو کارگردانای محبوبم شدن!داردنا قبل از کودک هم برای رزتا کن بردن و فیلم پسرشونم جزو فیلمای خوب و بحث برانگیز کنای گذشته بوده...امسال هم فیلم سکوت لورنا رو داشتن که با اینکه هوادارانشون منتظر سومین کن اونا بودن نتونست تصاحبش کنه! واقع گرایی و بیان ساده ش مجذوبم کرد...حتی یه جاهایی از فیلم می تونی بگی که داری یه مستند می بینی...مثلا جایی که برونو با بازی ژرمی رنیر پول دزدی و با همدستاش که همشون بچه ان تقسیم می کنه یا جواهرات دزدی و می فروشه...شاید اشنا نبودن بازیگرا این حسو بیش تر القا کنه ...گرچه نمی تونه دلیل لازمه باشه توی فیلم جونو محصول امریکا که امسالم توی اسکار بود هم بازیگرا به چشم مخاطب آشنا نیستن اما کاملا با یه فیلم مواجهیم...فیلمی که برخلاف کودک داردنا اصلا واقعیت . انتقال نمی ده شاید بشه المانای قابل قبول و مثبت هم توش پیدا کرد اما تفکر تسخیرگر هالیوودی توش موج می زنه! اما توی کودک که محصول فرانسه و بلژیک سال 2005با شخصیت ها همذات پنداری می کنی ...با اینکه شاید هیچ وقت حسایی مثه اونا رو نداشتی...شوخی ها و جنبه های رمانتیک شخصیت ها در عین حال که شبیه عشاق سینما یی نیست اما اصلا باعث تعجبت نمی شه. بازی ها عالیه ...برونو توی خیلی از صحنه ها فقط با میمیکش بازی می کنه....بی خیالی...تشویش ...عجز...حساش در عین اینکه زیر اجزای چهرش پنهانن اما اونقدر روان که با انگشتات می تونی حسشون کنی...سکانس توی اداره ی پلیس و جای که برونو منتظر اینه که بچه شو ببرن موید بر این تعریفه! کودک در واقع برونو ست که با داشتن یه کودک به اونم مثه یکی از داراییاش نگا می کنه...شاید کلاهشو بیشتر از کودک دوست داره چون برای فروختن اون بیشتر از کودک تعلل می کنه ... و همین کودکش بودنش که باعث می شه خیلی راحت جنس فروخته شده رو پس بگیره...چون سونیا براش با ارزش ترین چیزیه که داره! نگاه خسته برونو بعد از اومدن سونیا ...بی تفاوتی جذاب دختر...خواب کودکی که نمی دونه چرا اونجاس...چاقویی که آراوم از دستای سونیا جدا می شه..خشونت اشکار برونو با علاقه ای که گریز ناپذیر...حس مادرانه ی سونیا که حالا برای برونو هم مادر شده..همه اینا چیدمانی از حقیقتی رو می سازن که می گه اینجا جایی نیست که بشه راحت نفس کشید اینجا حتی کالسکه ها هم تاوان دارن...اینجا برای بوسیدن باید پول داشت...اینجا زندگی کردن دور از قوانین ساده نیست.... اینجا نمی شه کودک باشی...بزرگ شدن اجباریه که گریز ناپذیره...حتی رودخونه ها هم رحم نمی کنند..باید بزرگ بشی! ... پیشنهاد یه قهوه...یه جواب مثبت بدون حس...یه فکر عمیق که محکم تو نگات پرت می شه...یه نگاه...داغی قهوه...لمس دو تا دست کوچیک...که ابعاد میز واسشون بزرگ...دو تا بغض که صدای شکستنش خوردت می کنه...و یه آغوش که از پشت طویل ترین میزای دنیا هم به هم می رسه و تنها جایی که برای سادگی باقی می مونه!برای کودک ماندن.................................

/ 0 نظر / 13 بازدید