ضیافت ناهار

آنسوی چهارراه سیاهی کتِ بلندِ مرد میان سفیدی یخ زده ی درخت ها توی چشمش می زند... فکر می کند باید بخندد... اما نمی خندد... انگشتانش ته جیبش وول میخورند و وسوسه ی سرما سرخشان کرده... برای ناهار گشنه نخواهد ماند... تکه ای یخ روی یقه ی لباسش می افتد و آهسته تا گردنش می لغزد... یخ می زند!
راه می روند از سر خیابان تا ته را و دوباره از ته تا سر... که سر و تهی ندارد انگار...بوق بزرگی از رویش رد می شود گوش هایش را هم باید به ناهار امروز اضافه کند... آبپز شده اند بی آب انگار...
به میز ناهار فکر می کند و عقش می گیرد... دستان مرد توی کاسه سرش غرق شده و قلاب ماهیگیری اش تردتر از آن است که توان بالا کشیدن این همه انگشت زمخت را داشته باشد... کمی سرش را تکان می دهد و انگشتان جسور مرد روی اسفالت می افتد... فکر می کند مرد باید گریه کند اما او حتی نمی خندد...
خیابان به شدت درگیر زمستان است و چشمان او مسخ این همه سپیدی... چشمان فریز شده، باید یادش بماند که برای ناهار یخشان را آب کند...
چشمان مرد شبیه علامت سوال برعکس شده اند و توی دستانش تلو تلو می خورند... دستانش را مشت می کند و چشمان مرد مچاله می شوند... قطره ای روی کانوِرسِ خیسش می چکد.. نگاه می کند... نه... آبِ دهان چشمان مرد نیست که تف شده... تکه ی یخ روی گردنش آب شده از این همه پیاده تلف کردن زمان...!
گلوله ای برفِ یخ زده از دهان مرد توی حلقش شلیک می شود و او به تبانی واژه ها فکر می کند... بی رحم! ...میگوید که هجی اش کن و مرد سال ها صرف می کند تا حرف حرفش را روی پوست او حکاکی کند... شبیه نقش برجسته های تاریخی شده... بی رحم را واضح می شود روی پیشانی اش... کمرش و حتی سرانگشتانش پیدا کرد.
سنگین اند، این همه واژه و ترک خورده است لبانش... دخلی به زمستان ندارد.... باید ریز کند گوشت کبود لبان لاغرش را و چاشنی ناهار امروز ...
سر و ته خیابان به یک اندازه شبیه میدانند... گوشه میدان مرد به سمت میز گردِ کوچکی با دو صندلی برهنه می دود... این هم ضیافت ناهاری که این همه تدارکش را دیده...
روی صندلی می نشیند... مرد کت بلندش را روی لبه صندلی می گذارد و زل می زند به بشقاب سفید مقابلش... ماشین ها بوق می زنند و این همه آدم تعجب قی می کنند...
کانورسهایش را روی جدول راه راه لبه ی میدان جفت می کند و چهار زانو روی صندلی می نشیند... مرد لبخند زده، آنقدر مسخره که فکر می کند کاش خنده اش می گرفت...
انگشتان سرخ شده اش را میان بشقاب مرد می گذارد... گوش هایش را کنار سمت چپ و چشمانش را درست میان انگشت اشاره و شصت....
لبانش را ریز ریز می کند و روی محتوی بشقاب می پاشد... مرد کارد و چنگال را میان دستانش تکان می دهد و با ولع به ناهارش نگاه می کند....
چنگال روی چشمانش که تکه ی کوچکی از لبش چاشنی اش شده فرود می آید و دهان مرد میزبان لقمه ی رنگارنگ وجودش می شود...
آب می خورد، همه ی آنچه که باقی مانده را قورت می دهد!


هدی 1390-11-16

/ 1 نظر / 20 بازدید
الگا

مردی که زیاد میدانست ؟؟ یا که کم میدانست؟؟!!